«دیروز، دوباره عاشقت شدم. آنقدر زیبا بودی که بارها خواست
«دیروز، دوباره عاشقت شدم. آنقدر زیبا بودی که بارها خواستم بگویم “امروز، ماهِ منی”، اما چشمهایت… چشمهایت اجازه ندادند به هیچچیزِ دیگری جز خودت فکر کنم و گوش سپردن به صدایت، تنها کاری بود که میتوانستم انجام دهم.
تو همیشه همینقدر تماشایی هستی؛ هر بار که میبینمت، بیتابِ گفتنام که چقدر زیبایی، اما باز هم چهرهی ماهگونهات دستوپایم را گم میکند و نگاهت، تمامِ کلماتِ ذهنم را به فراموشی میسپارد.
لحنِ صحبت کردنت… اگر دلم از سنگ هم باشد، واژههایی که از میانِ لبهایت رها میشوند، چنان نرم و جانبخشاند که آن سنگ را از هم میدرند و تا عمقِ روحم نفوذ میکنند. و موهایت؛ گویی شانه خداوند بر آنها خورده و چنان بافته شدهاند که گویی پیچکهایی از نور، دورتادورِ قلبم را در آغوش گرفتهاند.
انگار با هر بار دیدنت، یک تکه از منِ قدیمی فرو میریزد و من، با شوقی کودکانه، دوباره از نو در آغوش تو بنا میشوم.
ای کاش میدانستی که این زیباییِ تو، تنها یک صورتِ ظاهری نیست؛ حضورت، امضایِ آرامش بر تمامِ بیقراریهای من است.
حالا دیگر مهم نیست دنیا چه رنگیست، مهم نیست بادها از کدام سو میوزند؛
همین که تو هستی، همین که نفس میکشی و همین که نگاهت برای من است، یعنی من خوشبختترین آدمی هستم که در این حوالی، در عشقِ تو غرق شده است.
بمان؛ نه برای یک روز، نه برای یک فصل، که برای تمامِ عمری که میخواهم فقط به تماشای تو بنشینم.»
تو همیشه همینقدر تماشایی هستی؛ هر بار که میبینمت، بیتابِ گفتنام که چقدر زیبایی، اما باز هم چهرهی ماهگونهات دستوپایم را گم میکند و نگاهت، تمامِ کلماتِ ذهنم را به فراموشی میسپارد.
لحنِ صحبت کردنت… اگر دلم از سنگ هم باشد، واژههایی که از میانِ لبهایت رها میشوند، چنان نرم و جانبخشاند که آن سنگ را از هم میدرند و تا عمقِ روحم نفوذ میکنند. و موهایت؛ گویی شانه خداوند بر آنها خورده و چنان بافته شدهاند که گویی پیچکهایی از نور، دورتادورِ قلبم را در آغوش گرفتهاند.
انگار با هر بار دیدنت، یک تکه از منِ قدیمی فرو میریزد و من، با شوقی کودکانه، دوباره از نو در آغوش تو بنا میشوم.
ای کاش میدانستی که این زیباییِ تو، تنها یک صورتِ ظاهری نیست؛ حضورت، امضایِ آرامش بر تمامِ بیقراریهای من است.
حالا دیگر مهم نیست دنیا چه رنگیست، مهم نیست بادها از کدام سو میوزند؛
همین که تو هستی، همین که نفس میکشی و همین که نگاهت برای من است، یعنی من خوشبختترین آدمی هستم که در این حوالی، در عشقِ تو غرق شده است.
بمان؛ نه برای یک روز، نه برای یک فصل، که برای تمامِ عمری که میخواهم فقط به تماشای تو بنشینم.»
- ۲۶۹
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط