راز نهفته ای مثل گلبرگ های رز آبی نایابی در اعماق قلبم
راز نهفته ای. مثل گلبرگ های رز آبی نایابی، در اعماق قلبم چون در تاریکی می درخشد. هر لحظه با تو، عطری دل انگیز است که با هر نفس، حسرتش بیشتر می شود.
می دانم که وصال، سرابی بیش نیست، اما خیال تو، پناهگاهی است در این دنیای بی رحم. افسوس که سرنوشت، ما را از هم جدا کرده، اما عشق تو، تا ابد در جانم شعله خواهد کشید.
ای کاش می توانستم فریاد بزنم، اما سکوت، تنها سهم من از این عشق ممنوع است. مثل شبنمی که بر گلبرگ نشسته، لحظه ای هستی و سپس محو می شوی. اما ردپای تو، تا همیشه بر قلبم باقی خواهد ماند.
می دانم که وصال، سرابی بیش نیست، اما خیال تو، پناهگاهی است در این دنیای بی رحم. افسوس که سرنوشت، ما را از هم جدا کرده، اما عشق تو، تا ابد در جانم شعله خواهد کشید.
ای کاش می توانستم فریاد بزنم، اما سکوت، تنها سهم من از این عشق ممنوع است. مثل شبنمی که بر گلبرگ نشسته، لحظه ای هستی و سپس محو می شوی. اما ردپای تو، تا همیشه بر قلبم باقی خواهد ماند.
- ۴۴۲
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط