" Win on love"
" Win on love"
Love wins in the end?
Part:9
دستشو روی پتو گذاشت
یونگی:نزدیکم
بعد چند تا ضربه محکم یونگی بلاخره کام شد.
یونگی:بریم برا راند بعد؟
جیمین:اه یونگی دیگه نمیتونم همین الانشم پایین تنم و حس نمیکنم.
جیمین نگاهی به ساعت کرد
ساعت۶:۱۵ رو نشون میداد.
جیمین:فاک باید ساعت۷ اونجا باشم.
دستشو رو پتو فشار دادو نشست.
یونگی:میرسونمت الان بهتره که...
جیمین رو برآید بغلت کرد و داخل وان گذاشت و آب داغ رو باز کرد .
..............
کوک:چرا کمکم میکنی؟
تهیونگ:چون توهم باید کمکم کنی
کوک:خوب از همون اول می گفتی، چی ازم میخوای ؟
تهیونگ: یه هفته دوست پسرم باش.
کوک:دیوونه شدی؟ تو همجـ*نسگرایی؟
تهیونگ:نمیخوام راجبش حرف بزنم ولی باید شرطو قبول کنی دیگه
کوک:دلم میخواد مشتمو بزنم تو صورتت.
تهیونگ:تو مسابقه این اجازه رو بهت میدم کوچولو .
کوک:نمیریم محل برگزاری ؟
تهیونگ نگاهی به ساعت کرد
تهیونگ:میریم.
بعد از پنج دقیقه راهی که با ماشین گذروندن تهیونگ روی پاشو روی ترمز فشار داد و کوک با اینکه کمربند بسته بود رو به جلو پرت شد که تهیونگ دستشو رو شیشه گذاشت و مانع برخورد سر کوک با شیشه شد
کوک:دیوونه روانی چرا اینجوری رانندگی میکنی کسی دنبالت افتاده.؟
تهیونگ به روی ساعتش زد و کوک موبایلشو باز کرد تا ببینه ساعت۶:۴۵دقیقه بود
کوک بلند گفت:فاکککک
از ماشین پیاده شد و تنهایی گوشه نشست و لباساشو عوض کرد . برعکس تهیونگ که زندگی شلوغ و پر زرق و برقی داشت، کوک از این وضعیت فرار میکرد،
صداشون کردن و رو به روی هم ایستادن.
کوک با چشماش دنبال جیمین میگشت ولی خبری نبود..
هردو بهم ادای احترام کردن.
کوک گارد گرفت و عقب کشید.
تهیونگ تعجبی کرد و فقط گارد گرفت..
کوک بلاخره بین جمعیت جیمین رو دید. انگار کسی تهیونگ رو صدا کرد که صدای آشنایی داشت. تهیونگ سرشو چرخوند. قبل اینکه صدا رو پیدا کنه. با دردی توی صورتش به کوک نگاه کرد.
تهیونگ:دستت سنگین تر از اون چیزیه که فکر میکردم.
کوک تلاش میکرد و تهیونگ جا خالی میداد انگار قصد نداشت کوک برنده شه میخواست خسته بشه این ترفند مرد آهنی رو به روش بود..
کوک نفس عمیقی کشید. و نگاهی به تهیونگ کرد.
کوک:
Love wins in the end?
Part:9
دستشو روی پتو گذاشت
یونگی:نزدیکم
بعد چند تا ضربه محکم یونگی بلاخره کام شد.
یونگی:بریم برا راند بعد؟
جیمین:اه یونگی دیگه نمیتونم همین الانشم پایین تنم و حس نمیکنم.
جیمین نگاهی به ساعت کرد
ساعت۶:۱۵ رو نشون میداد.
جیمین:فاک باید ساعت۷ اونجا باشم.
دستشو رو پتو فشار دادو نشست.
یونگی:میرسونمت الان بهتره که...
جیمین رو برآید بغلت کرد و داخل وان گذاشت و آب داغ رو باز کرد .
..............
کوک:چرا کمکم میکنی؟
تهیونگ:چون توهم باید کمکم کنی
کوک:خوب از همون اول می گفتی، چی ازم میخوای ؟
تهیونگ: یه هفته دوست پسرم باش.
کوک:دیوونه شدی؟ تو همجـ*نسگرایی؟
تهیونگ:نمیخوام راجبش حرف بزنم ولی باید شرطو قبول کنی دیگه
کوک:دلم میخواد مشتمو بزنم تو صورتت.
تهیونگ:تو مسابقه این اجازه رو بهت میدم کوچولو .
کوک:نمیریم محل برگزاری ؟
تهیونگ نگاهی به ساعت کرد
تهیونگ:میریم.
بعد از پنج دقیقه راهی که با ماشین گذروندن تهیونگ روی پاشو روی ترمز فشار داد و کوک با اینکه کمربند بسته بود رو به جلو پرت شد که تهیونگ دستشو رو شیشه گذاشت و مانع برخورد سر کوک با شیشه شد
کوک:دیوونه روانی چرا اینجوری رانندگی میکنی کسی دنبالت افتاده.؟
تهیونگ به روی ساعتش زد و کوک موبایلشو باز کرد تا ببینه ساعت۶:۴۵دقیقه بود
کوک بلند گفت:فاکککک
از ماشین پیاده شد و تنهایی گوشه نشست و لباساشو عوض کرد . برعکس تهیونگ که زندگی شلوغ و پر زرق و برقی داشت، کوک از این وضعیت فرار میکرد،
صداشون کردن و رو به روی هم ایستادن.
کوک با چشماش دنبال جیمین میگشت ولی خبری نبود..
هردو بهم ادای احترام کردن.
کوک گارد گرفت و عقب کشید.
تهیونگ تعجبی کرد و فقط گارد گرفت..
کوک بلاخره بین جمعیت جیمین رو دید. انگار کسی تهیونگ رو صدا کرد که صدای آشنایی داشت. تهیونگ سرشو چرخوند. قبل اینکه صدا رو پیدا کنه. با دردی توی صورتش به کوک نگاه کرد.
تهیونگ:دستت سنگین تر از اون چیزیه که فکر میکردم.
کوک تلاش میکرد و تهیونگ جا خالی میداد انگار قصد نداشت کوک برنده شه میخواست خسته بشه این ترفند مرد آهنی رو به روش بود..
کوک نفس عمیقی کشید. و نگاهی به تهیونگ کرد.
کوک:
- ۱۹۴
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط