{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر بد

☆پسر بد☆
☆_bad boy_☆
Part: 4

.
ویو یونا.
از خواب پاشدم.
وارد WS شدم.
کارهای لازم رو انجام دادم.
باید اان بشینم وسایلم رو جمع کنم.

.............
بعد جم کردن وسایل.

یه لباس پوشیدم.

ای کاش نمی رفتم اونجا اگه بفهمه یونام و بلایی سرم بیاره چیکار کنم.
هوف.
رو کاناپه نشسته بودم که آیفون زنگ خورد.
از پشت پنجره دیدم یه ماشین مدل بالای سیاه دم دره.
فکر کردم مایکه.
وسایل رو بردم پایین و درو باز کردم.
مایک نبود.
به مرد غول پیکری بود.

بادیگارد: خانم من از طرف آقای کیم اومدم ببرمتون.

یونا: نه من باید با مایک بیام.

بادیگارد: خانم لطفا سوار شید. برای من دردسر میشه.

یونا: نه

گوشی بادیگارد زنگ خورد.
جواب داد.

بادیگارد: ارباب تروخدا ببخشید... هرکاری میکنم نمیاد... باشه... خداحافظ.

نگاهی بهم کرد.

بادیگارد: ارباب بودن. گفتن که شمارو ببرم.


ای بابا مایک گفته بود که خودش میبرم.
مجبور بودم سوارشم.
حرکت کردیم.
بعد چند مین رسیدیم.
عمارت خیلی بزرگی بود.
دهنم باز موند.
بادیگارد ساک و وسایلم رو با دستش گرفت.
در باز شد.
وارد شدیم.
باغ عمارت سرسبز بود.
پروانه ها دور گل ها می چرخیدن.
درخت ها بزگ و سرسبز بودن.
یه طناب هم آویزون بود.
با بادیگارد وارد عمارت شدیم. تهیونگ رو کاناپه نشسته بود.
با دیدن من پوزخندی زد و به سمتم قدم برداشت. بهم رسید. نگاهش سرد بود هیچ احساسی توش پیدا نمی شد.
سلامی زیر لب گفتم.

تهیونگ: اسمت چی بود؟
یونا: امم. هوانگ امیلی.
تهیونگ: اوه... پس الان دیگه وارد باندم شدی. ولی فقط یه مدت. ـ
یونا: ا.. اها
تهیونگ: صبحانه خوردی؟
یونا: نه ولی گرسنم نیست.

در باز شد جونگکوک اومد داخل نگاهی بهم انداخت و پوزخندی زد و به تهیونگ چشمکی زد. منظورشون رو نفهمیدم.

تهیونگ: اهم اومدی چیزی بگی؟

جونگکوک: آره لی یونا اصلا انگار هیچی ازش اطلاعاتی پیدا نمیشه.

خوشحال شدم دستم و مشت کردم لبخندی زدم.

تهیونگ: هرجا فرار کرده پیداش میکنم. اگه پیداش کردم قراره خیلی بهمون خوش بگذره.

منظورش چیه؟ کیفم افتاد به سمتم برگشتن.

یونا: اممم.ببخشید مزاحم حرف زدنتون شدم. من الان اتاقم کجاست.

تهیونگ نیم نگاهی بهم کرد و به خدمتکارگفت منو ببره تو اتاقم. ولی ای کاش میموندم ببینم چی میگن درموردم!
وارد اتاقی شدم که خدمتکار گفت.
خیلی اتاق قشنگی بود.
بزرگ بود همچی توش بود.
ولی مگه مال کیه؟

بعد چیدن وسایلم.

از پله ها رفتم پایین تهیونگ و جونگکوک رو کاناپه نشسته بودن و حرف میزدن.
خیلی معذبم تو این خونه.
یکدفعه در باز شد یه دختر قد بلند و با چشمای درشت و صورت خوشگل وارد شد.
متوجه من نشد رفت رو کاناپه انگار تهیونگ رو بغل کرده بود.
جونگکوک بلند شد و منو دید.

جونگکوک: امیلی؟ بیا اینجا چرا اونجا وایسادی؟

یونا: نه مزاحمتون نمیشم میرم تو اتاقم.

داشتم می رفتم که صدای تهیونگ اومد.

تهیونگ: بیا اینجا بشین.

دختری که تو بغل تهیونگ بود منو دید.
تعجب کرد و بعد حرصی منو نگاه میکرد.

رفتم رو کاناپه اونوری نشستم.

تهیونگ: خب امیلی... این لیم سولی هست. دوست دخترمه.

لبخند فیکی زدم.
یونا: عه خوشبختم.

سولی نگاهی لوس بهم کرد و چشم قره ای رفت.

سولی: ددی خب من وقتی دوس دخترتم نمیذاشتی اینجا زندگی کنم بعد به دختر غریبه رو آوردی؟؟؟؟

تهیونگ: عزیزم اون عضو باندمونه مجبوره وایسه.

تهیونگ گفت عزیزم ولی یه زره احساس تو کلمش نبود یعنی دختره رو دوست نداره؟
ولی چرا دختره هی خودشو به تهیونگ میمالوند عوق حالم بهم خورد.
ولی چرا دختره مشکوک بود.
اهمیتی ندادم.
جونگکوک داشت تو کافه بار عمارت قهوه درست میکرد.
بلند شدم و رفتم کنارش.

یونا: میشه برای من گود دی درست کنی؟

خندید.

جونگکوک.: اوکی.

یونا: مرسی.

جونگکوک: امیلی اسمته درسته؟

یونا: آره و میشه یه سوال بپرسم؟

جونگکوک: بپرس

یونا: تهیونگ عاشقه سولیه؟

جونگکوک: خودش که اینطور میگه ولی اصلا بهش نمیاد عاشق شده باشه.

یونا: تو چی تاحالا عاشق شدی؟

جونگکوک: اهوم....

یونا: خیلی دوسش داری؟

جونگکوک: خب گو دی آمادس زیاد هم کنجکاو نباش کار دستت میده.

گود دی رو بهم داد و رفت کنار تهیونگ رو کاناپه نشست.
جونگکوک پسر خوبی بود بر خلاف تهیونگ.
من توی این چند وقت که تهیونگ رو میدیدم یه لبخند هم نمیزد.
من میخواستم ببینم روزی که تهیونگ میفهمید یونام چی میشه !!
ولی منم تسلیم نمیشم دیگه اون ورژن ترسوم رو میذارم کنار. چون تهیونگ لایق محبت نیست.

اینم به پارت دیگه خوشگلا... ♡♡
دیدگاه ها (۶)

تهکوک قابل پرسدیدنهههه! 🎀✨

ویییی خدا♡

☆پسر بده☆☆_bad boy_☆Part: 1ویو یونا باز یه روز مسخره دیگه! ب...

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 3۱ ماه بعد تو این یک ماه یونا وارد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط