{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر بد

☆پسر بد☆
☆_bad boy _☆

Part: ۵

..............

ویو یونا

ساعت 10 شب بود.یک
استایل سیاه زده بودم
و با دستمال سیاه تا بینی
هم بسته بودم.(اسلاید دوم لباس) از بالکن بندی
به سمت پایین انداختم
بعد اینکه مطمئن شدم بند سفته ازش رفتم پایین و نگاهی به اطراف انداختم و بعد زود دوییدم به سمت در پشتی عمارت.
از عمارت خارج شدم و سوار موتوری که از طرف مایک فرستادن برام شدم و روشن کردم و گاز دادم و رفتم به اعماق جنگل.

.(اسلاید سوم موتور)

بلخره بعد از سال ها تلاش
تونستم وارد باند مافیا بشم و
حالا وقتشه که نقشه ام رو شروع کنم. به اعماق جنگل رسیدم. از موتور ام
اومدم پایین و نگاهی به اطراف انداختم که یک صدایی از پشتم اومد زود برگشتم.یک دختر.

دختر: به به یونا خانم بلخره تشریف آوردن

لبخندی زدم. دختری هم لبخند زد و دستمال سفید که تا زیر چشم هاش رو کشید پایین.

یونا : الین فقط 2 دقیقه دیر کردم

الین: خب حالا که وارد باند شدی آماده ای که نقشه ات رو شروع کنی؟

یونا : آره..... نقشه ام رو شروع می کنیم از این دقیقه

یونا توی دلش : باید به تهیونگ بفهمونم که پدر من پدرش رو نکشته


الین : خب پس شروع کنیم..

...........................

ویو تهیونگ

با جونگ کوک توی اتاق من نشسته بودیم روی کاناپه.
لیوان شرابی که دستم رو بود رو کمی نوشیدم. شراب انگور از گلوم رفت پایین. که یک دفعه سکوت بینمون شکسته شد.

جونگ کوک : راستی فردا باید بریم به یک مهمونی

تهیونگ : واقعا؟ حوصله اش رو ندارم.

جونگ کوک :میدونم ولی مجبوری... من هم میام

تهیونگ : باشه.

جونگ کوک : میگم که اون دختره.. امیلی..دختر خوشگلیه.


تهیونگ : دختر خوشگلیه... ولی من که میدونم مایک اونو به عنوان یک جاسوس فرستاده..


جوگ کوک : و تو هم می خوای از طریق امیلی مایک رو بکشی..


تهیونگ پوزخندی زد. لیوان رو گذاشت روی میز و بعد تکیه داد به کاناپه.

تهیونگ: دقیقا... طعمه خوبیه امیلی.


تهیونگ بلند شد.

تهیونگ : بزار به امیلی یک سری بزنم.

تهیونگ از اتاق خارج شد.
قدم به قدم به اتاق یونا وارد می‌شد.

ویو یونا
بعد از اینکه نقشه رو
یکبار دیگه مرور کردیم.
دوباره از همون در پشتی عمارت وارد شدم
که یک دفعه دیدم که تهیونگ میخواد وارد اتاقم بشه. قلبم از استرس تند تند زد. زود دوییدم به سمت طنابی که به بالکن اتاقم وصل کردم رفتم تند تند بزور ازش بالا رفتم
وارد اتاق شدم.
زود وارد حموم شدم و در قفل کردم و دوش آب رو باز کردم.

ویو تهیونگ
وارد آتاق امیلی شدم. صدای آب میومد. حمومه؟

تهیونگ : امیلی؟ حمومی؟

یونا : اره... و تو؟ اینجا چیکار می کنی؟

تهیونگ : هیچی فقط اومدم بهت سر بزنم.. حالا هرچی من میرم ( کلافه و عصبی)

ویو یونا

صدای کوبیده شدن در رو شنیدم.
نفسم رو با آرامش بیرون دادم.
یک دو‌ش 15 مینی گرفتم و لباس خواب هام رو پوشیدم و روی تختم نشستم.
گوشیم رو روشن کردم و به عکس خانوادگی ام نگاه کردم.
چقد دلم برای این خانواده شاد تنگ شده.
بغضی که تو گلوم بود هر لحظه ممکن بود بترکه.
چرا آخه مگه من چیکار کردم که منو از خودتون دور کردید.
نفس عمیقی کشیدم و گوشسم رو خاموش کردم.
احساس تشنگی میکردم.
در اتاق رو باز کردم.
اروم ازپله ها رفتم پایین تا مبادا کسی بیدار نشه.
تو همین فکرا بودم که یه صدا اومد یلحظه ۶ متر پردیم هوا برگشتم دیدم تهیونگه.

یونا: هوی چته تو اوف یکدفعه تا مرز سکته رفتم.

تهیونگ: میخواستی چیکار کنی بازنده؟

از کلافه ای نفسی دادم بیرونو دستمامو مشت کردم.
رفتم یقشو گرفتم و تو چشماش زل زدم.

یونا: من بازنده نیستم بفهم! کی میخوای این مزخرفات رو تموم کنی؛!؟

پوزخندی زد و دستم رو پس زد.

تهیونگ: به تو هیچ ربطی نداره دیگه قبول کن که حرف من راسته.

یونا: هع... مسخرس.

تهیونگ: تو فقط دو روز وارد باند مافیا شدی پس خودتو نگیر اوکی؟

یونا: ببین...

تهیونگ: شب بخیر

بدون اینکه بذاره حرف بزنم رفت طبقه بالا... اه تف بهت کیم تهیونگ.
•••••••••••••••••••••

امیدوارم خشتون اومده باشه ☆♡
دیدگاه ها (۱۰)

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 4.ویو یونا. از خواب پاشدم. وارد WS ...

تهکوک قابل پرسدیدنهههه! 🎀✨

Part 9 اسم دختره یونگ سو خیلی دختر مهربونه کوک ویوتو اتاق کا...

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 3۱ ماه بعد تو این یک ماه یونا وارد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط