اسم : داستان الهه یخ
اسم : داستان الهه یخ
پارت دوم #
چندین سال از زندگی مشترک آیهان و فرانسیس میگذشت
اونا الان صاحب چهار بچه یا پنج تا...
فرانسیس دو تا دوقلو داشت و یه ماه از حاملگی تازه اش میگذشت
دو قلو های اول الیزا و مارتی
دو قلو های دوم کاتر و لاکی
و بچه ای که هنوز معلوم نبود دختره یا پسر
(از اونجا که میپرسید چرا آنقدر بچه میخوام بگم که خواستم خانواده شلوغ باشه ✌🏻)
آیهان تا این زمان خیلی از تلسم های مخفی که مک کار گذاشته بود رو از بین برده بود
تعدادشون خیلی زیاد بود و همه حامل نفرین بود
...
یه روز آیهان و فرانسیس تصمیم گرفتن به جنگل تاریک برن و یه روز رو اونجا سپری کنند
ولی ...
بریم از نزدیک بشنویم
اون روز همه خانواده کیتابارین به جنگل سایه رفته بودن برای چند ساعتی آرامش و گشت و گذار
کاتر پسر کوچیک خانواده از هم کلاسی ها و دوستانش شنیده بود که این جنگل برای اهریمن هاست و آدمیزاد اونجا جون سالم به در نمیره برای همین کمی یا بهتر بگم خیلی از اون جنگل میترسید
لاکی که حوسلش سر رفته بود خواهرش الیزا و کاتر رو بلند میکنه و میرن تا گشتی بزنن
کاتر با استرس به اطراف نگاه میکرد
کاتر « بیاید برگردیم ..»
لاکی « چقدر میترسید چیزی نمیشه بیا بریم »
لاکی دنبال یه خرگوش سفید میدوئه و پشت بوته ها گمش میکنه الیزا دست کاتر رو گرفته بود تا کم ترسش بریزه
الیزا « لاکی زیاد دور نشو »
لاکی که خرگوش رو پیدا کرد پرید و گرفتش
ولی خرگوش توی بقل لاکی یخ زد و دست های لاکی منجمد شد الیزا سریع رفت سمتش و دست و صورت لاکی رو با نیرو آتیش گرم کرد تا یخ ها از بشه
جلوشون یه تپه برفی درست شد که مثل قبر بود
لاکی که داشت دستاشو گرم نگه میداشت به الیزا گفت « آبجی اون قبر مال کیه »
الیزا شوکه شده بود اون جنگل رو خیلی وقت بود دیده بود و میشناخت ولی تا حالا این قبر رو ندیده بود
هر سه نفر بالای اون قبر وایسادن
باد صدای برگ درختا رو در میآورد و هو هو باد شنیده میشد
توی اون همه صدا یه صدای جدید هم پخش میشد
صدایی مثل بهم خوردن کریستال های یخی
یه جور صدای جیرگ جیرگ آرامش بخش که فضا رو عوض میکرد ولی اون صدا .. معنی خوبی نداشت برف های رو قبر با یک باد به هوا پرواز کردن و جهت گرفتن
لاکی محکم الیزا رو بقل میکنه
باد شدید شده بود
اون ور پیش آیهان :
صدای جیغ لاکی به گوش آیهان رسید از جاش بلند شد و به سمت صدا رفت ولی باد اونو عقب پرت کرد
اون برف ها کاملا برف نبودن شکل یک گوی یخی رو به خود گرفته بودن
این همون بود
همون گوی یخی که الهه اهریمنی یخ داشت (مک )
که توی یه قبر مهر شده بودتا زمان مناسب برسه و جانشینش رو انتخاب کنه
گوی یخ کم کم به فرانسیس نزدیک شد آیهان حمله ای از پشت گوی انجام داد. ولی گوی وارد بدن فرانسیس شد
جیغ فرانسیس به هوا رفت
درد توی سر و شکمش می پیجید
آیهان سریع خودش رو بالای سر فرانسیس میرسونه و بلندش میکنه
کاتر و خواهر هاش هم بر میگردم و همه سریع به بیمارستان میرن {انگار برای بچه فرانسیس یه اتفاقی افتاده }
صدای دستگاه ضربان قلب بوی ناخوش مواد تظریقی و دارو ها
فضای استرس زا و دل های نگران پدر و بچه ها ...
ولی صدای دکتر به این سردرگمی پایان داد
،« هم مادر هم بچه ها سالمن ..»
این خبر خوبی بود ولی آیهان برای چند لحظه ای مکث کرد
سه بار مداوم جواب ازمایش اومده بود که یک قلب و یک بچه توی رحم فرانسیس
و الان اون بچه دوم برای چیه
نگران شد
یاد اتفاق توی جنگل افتاد
فرانسیس هنوز بیهوش بود
برای همین از فرصت استفاده کرد
رو به مارتی پسر بزرگش کرد و گفت « هواست به مادر و خواهر برادر هات باشه هر موقع مادرت به هوش اومد بهم خبر بده »
مارتی سر تکون میده
آیهان سریع از پله ها میره پایین « یعنی ممکنه ... یعنی دوباره ... نه .. نباید این اتفاق بیوفته »
...
🙃
پارت دوم #
چندین سال از زندگی مشترک آیهان و فرانسیس میگذشت
اونا الان صاحب چهار بچه یا پنج تا...
فرانسیس دو تا دوقلو داشت و یه ماه از حاملگی تازه اش میگذشت
دو قلو های اول الیزا و مارتی
دو قلو های دوم کاتر و لاکی
و بچه ای که هنوز معلوم نبود دختره یا پسر
(از اونجا که میپرسید چرا آنقدر بچه میخوام بگم که خواستم خانواده شلوغ باشه ✌🏻)
آیهان تا این زمان خیلی از تلسم های مخفی که مک کار گذاشته بود رو از بین برده بود
تعدادشون خیلی زیاد بود و همه حامل نفرین بود
...
یه روز آیهان و فرانسیس تصمیم گرفتن به جنگل تاریک برن و یه روز رو اونجا سپری کنند
ولی ...
بریم از نزدیک بشنویم
اون روز همه خانواده کیتابارین به جنگل سایه رفته بودن برای چند ساعتی آرامش و گشت و گذار
کاتر پسر کوچیک خانواده از هم کلاسی ها و دوستانش شنیده بود که این جنگل برای اهریمن هاست و آدمیزاد اونجا جون سالم به در نمیره برای همین کمی یا بهتر بگم خیلی از اون جنگل میترسید
لاکی که حوسلش سر رفته بود خواهرش الیزا و کاتر رو بلند میکنه و میرن تا گشتی بزنن
کاتر با استرس به اطراف نگاه میکرد
کاتر « بیاید برگردیم ..»
لاکی « چقدر میترسید چیزی نمیشه بیا بریم »
لاکی دنبال یه خرگوش سفید میدوئه و پشت بوته ها گمش میکنه الیزا دست کاتر رو گرفته بود تا کم ترسش بریزه
الیزا « لاکی زیاد دور نشو »
لاکی که خرگوش رو پیدا کرد پرید و گرفتش
ولی خرگوش توی بقل لاکی یخ زد و دست های لاکی منجمد شد الیزا سریع رفت سمتش و دست و صورت لاکی رو با نیرو آتیش گرم کرد تا یخ ها از بشه
جلوشون یه تپه برفی درست شد که مثل قبر بود
لاکی که داشت دستاشو گرم نگه میداشت به الیزا گفت « آبجی اون قبر مال کیه »
الیزا شوکه شده بود اون جنگل رو خیلی وقت بود دیده بود و میشناخت ولی تا حالا این قبر رو ندیده بود
هر سه نفر بالای اون قبر وایسادن
باد صدای برگ درختا رو در میآورد و هو هو باد شنیده میشد
توی اون همه صدا یه صدای جدید هم پخش میشد
صدایی مثل بهم خوردن کریستال های یخی
یه جور صدای جیرگ جیرگ آرامش بخش که فضا رو عوض میکرد ولی اون صدا .. معنی خوبی نداشت برف های رو قبر با یک باد به هوا پرواز کردن و جهت گرفتن
لاکی محکم الیزا رو بقل میکنه
باد شدید شده بود
اون ور پیش آیهان :
صدای جیغ لاکی به گوش آیهان رسید از جاش بلند شد و به سمت صدا رفت ولی باد اونو عقب پرت کرد
اون برف ها کاملا برف نبودن شکل یک گوی یخی رو به خود گرفته بودن
این همون بود
همون گوی یخی که الهه اهریمنی یخ داشت (مک )
که توی یه قبر مهر شده بودتا زمان مناسب برسه و جانشینش رو انتخاب کنه
گوی یخ کم کم به فرانسیس نزدیک شد آیهان حمله ای از پشت گوی انجام داد. ولی گوی وارد بدن فرانسیس شد
جیغ فرانسیس به هوا رفت
درد توی سر و شکمش می پیجید
آیهان سریع خودش رو بالای سر فرانسیس میرسونه و بلندش میکنه
کاتر و خواهر هاش هم بر میگردم و همه سریع به بیمارستان میرن {انگار برای بچه فرانسیس یه اتفاقی افتاده }
صدای دستگاه ضربان قلب بوی ناخوش مواد تظریقی و دارو ها
فضای استرس زا و دل های نگران پدر و بچه ها ...
ولی صدای دکتر به این سردرگمی پایان داد
،« هم مادر هم بچه ها سالمن ..»
این خبر خوبی بود ولی آیهان برای چند لحظه ای مکث کرد
سه بار مداوم جواب ازمایش اومده بود که یک قلب و یک بچه توی رحم فرانسیس
و الان اون بچه دوم برای چیه
نگران شد
یاد اتفاق توی جنگل افتاد
فرانسیس هنوز بیهوش بود
برای همین از فرصت استفاده کرد
رو به مارتی پسر بزرگش کرد و گفت « هواست به مادر و خواهر برادر هات باشه هر موقع مادرت به هوش اومد بهم خبر بده »
مارتی سر تکون میده
آیهان سریع از پله ها میره پایین « یعنی ممکنه ... یعنی دوباره ... نه .. نباید این اتفاق بیوفته »
...
🙃
- ۱۶۰
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط