اسم : داستان الهه یخ
اسم : داستان الهه یخ
#پارت سوم
آیهان با استرسی زیاد خودش رو بالاخره به جنگل رسوند ارباب جنگلی که کنترل همه الهه ها دستش بود رو صدا زد
ارباب جنگلی ظاهر شد
ارباب جنگلی « چی ترو گشوده اینجا »
آیهان کمی نفس عمیق میکشه « گوی یخ برگشته ...»
ارباب جنگل شوکه میشه « کجا به چه شکلی ..»!
آیهان همه ماجرا رو تاریف میکنه ...
ارباب جنگلی کمی با عصاش ور رفت « تقدیر انخواب خودشو کرده چاره ای نیست ... با وجود اون بچه ... ممکنه ازاعیل بیاد دنبالت آیهان »
آیهان سرش رو پایین انداخته بود
ارباب جنگل « ا. آیهان ...»
آیهان « من نگران خودم نیستم ... نگران اون بچم ... مک هنوز توی جنگل ملی نوفوض داره ... از طریق گوی ممکنه بتونه چاچر رو تحت کنترل بگیره ... از این میتریم بلایی سر اون بیاد »
ارباب جنگلی دستش رو روی شونه ابعاد گذاشت « من مراقبش میمونم مثل تو ... »
لبخند ارباب جنگلی دل گرم کننده بود
گرمای خواص هم در حرف هاش هم توی چهرش
گوشی آیهان به صدا در میاد
مارتی پسر بزرگش پیام داده بود که فرانسیس به هوش اومده
آیهان از ارباب جنگلی خدافظی میکنه و برمیگرده بیمارستان
.
توی راه برگشت آیهان فکرش مشغول بود که با صدای آشنا متوقف میشه ...
؟؟؟« زیاد وقت نداریم ... پس میرم سراغ اصل مطلب »
آیهان « فقط چند ساعتی بهم وقت بده »
آیهان زیر چشم به اون فرد نگاه میکنه
فردی با لباس های مشکلی و طرح سلیب با رنگ زرد روی لباسش و یه شنل سیاه و یک داس وایساده بود
ازراعیل اومده بود ...
با حرف آیهان ازراعل سر تکون میده « یه کم برات صبر میکنم ... سریع برگرد »
آیهان لبخند میزنه و تلپورد میشه و از جنگل میره بیرون
و خودش رو به بیمارستان میرسونه و رفت توی اتاق فرانسیس
مارتی و الیزا فقط آونجا بودن
آیهان لبخندش رو حفظ کرد با اینکه خیلی سخت بود
جلو رفت و کنار تخت وایساد
فرانسیس با ذوق همیشگی اش به آیهان گفت « بلاخره اومدی منتظرت بودم ... فهمیدی چی شده!»
آیهان سر تکون داد « آره فهمیدم ... »
فرانسیس لبخندی میزنن و به شکمش نگاه میکنه
آیهان رو میکنه به مارتی « میتونم چند لحظه با مادرتون تنها باشم ؟»
مارتی لبخند میزنن و با الیزا از اتاق خارج میشن
آیهان روی صندلی میشینه و دنبال جملات میکرد تا چجوری شروعش کنه ...
فرانسیس شک کرد « میگم .. چیزی شده آیهان ..»
آیهان « ببین باید به چیزی رو بهت بگم ...»
فرانسیس لبخندش از بین رفت « خودم فهمیدم ....»
آیهان شوکه میشه
فرانسیس « اون بچه جدید اهریمنی درسته ... اون گوش هم برای برادرت مک بود ... امکانش هست بچم اهریمن بشه ؟»
آیهان سر تکون میده « آره .. اون گوی یخ وارد بدنت شد و یه قلب دیگه درست کرده »
فرانسیس « ا .. اشکال نداره..»
فرانسیس لبخندی میزند ولی اشک ها ناخداگاه باریدن « من منتظرش میمونم »
آیهان « قضیه اینه که اگه اون بیاد ... مجبورم برم ..»
فرانسیس « چی ! تو. .. چرا »
آیهان « ازراعیل اومد دنبالم دو ساعتی زمان گرفتم تا بیام پیش تو و این خبر رو بهت بگم .. ولی ناراحت نباش ... شاید به شکل یه روح بتونم دوباره بیام روی زمین »
فرانسیس « نه .. نه الان نه .. »
آیهان لبخند سردی میزنه باد از بینش پنجره اتاق میره و پرده سفید رنگ اتاق رو به پرواز در میاره
نور قرمز آفتاب میوفته توی شیشه
آیهان « مجبورم ...»
فرانسیس گریه میکرد ... جلو دهنش رو گرفته بود بعد این همه سال جدا شدن از آیهان براش سخت بود
آیهان بلند میشه و دست فرانسیس رو می بوسه
آیهان « خدافظ ..»
رو میکنه به بچه هایی که هنوز به دنیا نیومدن « مراقب مادرتون باشید »
آیهان اشگ های فرانسیس رو پاک میکنه لبخندی به فرانسیس میزنن
آخرین لبخند
آیهان از راه چند تا دونه برف تلپورد میشه
فرانسیس بغضش میترکه و بلند میزنن زیر گریه ...
در اتاق باز میشه مارتی با نگرانی وارد اتاق میشه
مارتی « چی شده مامان ...!!»
آیهان به جنگل رسید
رو به روی ازراعیل
آیهان « خوب ...»
ازراعیل آیهان رو با خودش میبره و رسماً آیهان از بین میره ...
.
.
.
همون روز اون دو بچه به دنیا میان ولی یکی از بچه ها چون زود به دنیا اومده بود وارد دستگاه شد ولی اون یکی با رنگ موی قیر عادیش به دنیا اومد ...
و...
ادامه دارد ...🥲
#پارت سوم
آیهان با استرسی زیاد خودش رو بالاخره به جنگل رسوند ارباب جنگلی که کنترل همه الهه ها دستش بود رو صدا زد
ارباب جنگلی ظاهر شد
ارباب جنگلی « چی ترو گشوده اینجا »
آیهان کمی نفس عمیق میکشه « گوی یخ برگشته ...»
ارباب جنگل شوکه میشه « کجا به چه شکلی ..»!
آیهان همه ماجرا رو تاریف میکنه ...
ارباب جنگلی کمی با عصاش ور رفت « تقدیر انخواب خودشو کرده چاره ای نیست ... با وجود اون بچه ... ممکنه ازاعیل بیاد دنبالت آیهان »
آیهان سرش رو پایین انداخته بود
ارباب جنگل « ا. آیهان ...»
آیهان « من نگران خودم نیستم ... نگران اون بچم ... مک هنوز توی جنگل ملی نوفوض داره ... از طریق گوی ممکنه بتونه چاچر رو تحت کنترل بگیره ... از این میتریم بلایی سر اون بیاد »
ارباب جنگلی دستش رو روی شونه ابعاد گذاشت « من مراقبش میمونم مثل تو ... »
لبخند ارباب جنگلی دل گرم کننده بود
گرمای خواص هم در حرف هاش هم توی چهرش
گوشی آیهان به صدا در میاد
مارتی پسر بزرگش پیام داده بود که فرانسیس به هوش اومده
آیهان از ارباب جنگلی خدافظی میکنه و برمیگرده بیمارستان
.
توی راه برگشت آیهان فکرش مشغول بود که با صدای آشنا متوقف میشه ...
؟؟؟« زیاد وقت نداریم ... پس میرم سراغ اصل مطلب »
آیهان « فقط چند ساعتی بهم وقت بده »
آیهان زیر چشم به اون فرد نگاه میکنه
فردی با لباس های مشکلی و طرح سلیب با رنگ زرد روی لباسش و یه شنل سیاه و یک داس وایساده بود
ازراعیل اومده بود ...
با حرف آیهان ازراعل سر تکون میده « یه کم برات صبر میکنم ... سریع برگرد »
آیهان لبخند میزنه و تلپورد میشه و از جنگل میره بیرون
و خودش رو به بیمارستان میرسونه و رفت توی اتاق فرانسیس
مارتی و الیزا فقط آونجا بودن
آیهان لبخندش رو حفظ کرد با اینکه خیلی سخت بود
جلو رفت و کنار تخت وایساد
فرانسیس با ذوق همیشگی اش به آیهان گفت « بلاخره اومدی منتظرت بودم ... فهمیدی چی شده!»
آیهان سر تکون داد « آره فهمیدم ... »
فرانسیس لبخندی میزنن و به شکمش نگاه میکنه
آیهان رو میکنه به مارتی « میتونم چند لحظه با مادرتون تنها باشم ؟»
مارتی لبخند میزنن و با الیزا از اتاق خارج میشن
آیهان روی صندلی میشینه و دنبال جملات میکرد تا چجوری شروعش کنه ...
فرانسیس شک کرد « میگم .. چیزی شده آیهان ..»
آیهان « ببین باید به چیزی رو بهت بگم ...»
فرانسیس لبخندش از بین رفت « خودم فهمیدم ....»
آیهان شوکه میشه
فرانسیس « اون بچه جدید اهریمنی درسته ... اون گوش هم برای برادرت مک بود ... امکانش هست بچم اهریمن بشه ؟»
آیهان سر تکون میده « آره .. اون گوی یخ وارد بدنت شد و یه قلب دیگه درست کرده »
فرانسیس « ا .. اشکال نداره..»
فرانسیس لبخندی میزند ولی اشک ها ناخداگاه باریدن « من منتظرش میمونم »
آیهان « قضیه اینه که اگه اون بیاد ... مجبورم برم ..»
فرانسیس « چی ! تو. .. چرا »
آیهان « ازراعیل اومد دنبالم دو ساعتی زمان گرفتم تا بیام پیش تو و این خبر رو بهت بگم .. ولی ناراحت نباش ... شاید به شکل یه روح بتونم دوباره بیام روی زمین »
فرانسیس « نه .. نه الان نه .. »
آیهان لبخند سردی میزنه باد از بینش پنجره اتاق میره و پرده سفید رنگ اتاق رو به پرواز در میاره
نور قرمز آفتاب میوفته توی شیشه
آیهان « مجبورم ...»
فرانسیس گریه میکرد ... جلو دهنش رو گرفته بود بعد این همه سال جدا شدن از آیهان براش سخت بود
آیهان بلند میشه و دست فرانسیس رو می بوسه
آیهان « خدافظ ..»
رو میکنه به بچه هایی که هنوز به دنیا نیومدن « مراقب مادرتون باشید »
آیهان اشگ های فرانسیس رو پاک میکنه لبخندی به فرانسیس میزنن
آخرین لبخند
آیهان از راه چند تا دونه برف تلپورد میشه
فرانسیس بغضش میترکه و بلند میزنن زیر گریه ...
در اتاق باز میشه مارتی با نگرانی وارد اتاق میشه
مارتی « چی شده مامان ...!!»
آیهان به جنگل رسید
رو به روی ازراعیل
آیهان « خوب ...»
ازراعیل آیهان رو با خودش میبره و رسماً آیهان از بین میره ...
.
.
.
همون روز اون دو بچه به دنیا میان ولی یکی از بچه ها چون زود به دنیا اومده بود وارد دستگاه شد ولی اون یکی با رنگ موی قیر عادیش به دنیا اومد ...
و...
ادامه دارد ...🥲
- ۱۵۶
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط