{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭╌┄

╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 2


ایزبلا تصمیم گرفت فرار کنه ، معلوم نبود بعد از فرار اش وه اتفاقی براش بیوفته یا اصا میخواد کجا بره ولی میدونست هر اتفاقی که بیوفته قطعا بهتر از ازدواج کردن با مرد سایه بود
پس پنجره رو باز...باد نسبتا خونکی از بیرون میومد، آسمون غروب یه حس استرس و هیجانی رو درون ایزابلا روشن کرد
او کمی صبر کرد و گذاشت باد خنگ غروب گونه هاش رو نوازش کنه و موهاش رو بهم بریزه، بعد مکث چند ثانیه ای.... ایزابلا با کشی که همیشه دور مچ دستش بود، موهاش رو بالا گوجه ای بست که تو دست پاهاش نباشه و بعدش از پنجره اتاقش پرید پایین، اتاقش طبقه اول بود، فاصله چندانی با زمین نداشت پس مشکلی تور فرود براش پیش نیومد
با قدم های نسبتا تند ولی حساب شده از خونه دور شد و به مقصد نامعلومش رفت
تقریبا کل شهر پر بود از آدم های مرد سایه که اگه یکیشون فقط یکیشون، ایزابلا رو در حال فرار میدید....کار ایزابلا تموم بود و معلوم نبود چه بلایی سرش بیاد
پس مجبور بود که با احتیاط زیاد توی کوچه ها قدم برداره
تقریبا ساعت نزدیک یک شب شده بود و یهو بارون شدیدی شروع به باریدن کرد، بارونی که تو هواشناسی پیشبینی نشده بود
ایزابلای با لباس هایی که داشت همینجوریش سردش شده بود دیگه خیس هم شد بدتر داشت از سرما میلرزید و برا اینکه بیشتر خیس نشه دوید گوشه که ساختمان هاش بلند تر بودن و شدت بارون کمتر میکرد ولی همچنان داشت خیس میشد
و چون پاهاش خسته شده بودن روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد و صبر کرد که شاید بارون قطع شه یا حداقل کمتر شه تا ببینه چی کار کنه
تقریبا کل لباس هاش خیس آب شده بود و پیرهن سفید ایزابلا با خیس شدنش به بندش چسبیده بود و حاله ای از شکل لباس زی꙳ر اش معلوم بود ولی اونقدر زیاد نبود البته اگه لباسش بیشتر خیس نمیشد
ایزابلا توی فکر بود که یهو حس کرد دیگه قطره های بارون روی سرش نمیریزه و یه صدای ریز برخورد آب با یه شیء میاد و سایه ای روش افتاده .... یکی رو سرش چتر گرفته بود، ولی کی؟ چرا اینکارو کرد؟!
سرش رو آروم بالا اورد و.......

‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
دیدگاه ها (۹)

در سایه‌ ی گذشته🌑# قسمت سوم: «برخورد تو بارون» 🌧️---بارون تن...

( Blue Side )

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

«رایحه پنهان»تهیونگ آخر سر فقط سرش رو پایین انداخت.بدون اینک...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p35نینا نفس عمیقی کشید و از پشت ستون بیرو...

the missing link part¹⁹سوهی: تو نارا رو از کجا میشناسیجونگکو...

part one ::🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭ا.ت یک دختر ایرانی بود که خیلی ...

پارت ۲۰:

### ⛓️ پارت ششم: دو رو از یک سکهسقوط... فقط باد سرد بود و سی...

پدرخوانده²p⁵جونگکوک مات و مبهوت به ا.ت خیره موند. انگار یه س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط