P
P²⁷
چشماشو سفت به هم فشار داد و نفس عمیق کشید و بعدش به جواب خیره شد.
+دوست دارم که بیام..
چشماشو بستو دوباره باز کرد
پیام هنوز همونجا بود..
تهیونگ نفس کشید..
ولی نه مثل قبل..
حس کرد چیزی درونش داره گرم میشه..
دستشو گذاشت روی دهنش و یه لبخند کوچیک ولی واقعی روی لبش نشست..
انگار کسی توی گلوش میگفت:
《گفت..آره》
نه به سئول..
نه به مهمونی..
نه بخاطر اینکه درخواستشو رد نکنه..
"بخاطر خودش.."
یونتان روی دو تا پاهاش وایسادو دستاشو روی بدن تهیونگ گذاشت.
-هی..آروم باش(بهش لبخند زد.)
-نمیدونم چرا ولی حس میکنم میفهمی چی تو سرم میگذره..
گوشیشو برداشت..
ولی این دفعه انگشتاش نمیلرزیدن.
تایپ کرد:
جدی؟خیلی خوشحال میشم که بیای.
ولی پاکش کرد.
نفس عمیقی کشید..
صدای توی سرش گفت:
《فقط خودت باش.》
-جدی؟خیلی خوشحال میشم که بیای.
ا.ت متوجه همه چیز شد..
از استرس تهیونگ و از گرمایی که توی جملاتش مخفی بود مشخص بود که دلش واسه ا.ت تنگ شده بود..
+آم..من دوست دارم که بیام ولی نمیدونم بشه یا نه..از یه طرف لونا این هفته رو نمیره دانشگاه و خب میخواستم سعی کنم پیشش باشم ولی خب..ازونورم..میخوام ببینمت.
ا.ت حس کرد باری از روی دوشش برداشته شد.
تهیونگ اصلا بقیه پیامو ندید..
چشمش فقط "میخوام ببینمت" رو دید.
حس عجیبی داشت..
انگار که تازه فهمیده بود که این حس عجیب که براش اسمی نذاشته بود دوطرفست..
-خب..اشکالش چیه؟دوتایی بیاین.
و لبخندی زد..
همین که ا.ت بهش گفت:میخوام ببینمت
براش کافی بود..
چیز دیگه ای براش مهم نبود..
چشماشو سفت به هم فشار داد و نفس عمیق کشید و بعدش به جواب خیره شد.
+دوست دارم که بیام..
چشماشو بستو دوباره باز کرد
پیام هنوز همونجا بود..
تهیونگ نفس کشید..
ولی نه مثل قبل..
حس کرد چیزی درونش داره گرم میشه..
دستشو گذاشت روی دهنش و یه لبخند کوچیک ولی واقعی روی لبش نشست..
انگار کسی توی گلوش میگفت:
《گفت..آره》
نه به سئول..
نه به مهمونی..
نه بخاطر اینکه درخواستشو رد نکنه..
"بخاطر خودش.."
یونتان روی دو تا پاهاش وایسادو دستاشو روی بدن تهیونگ گذاشت.
-هی..آروم باش(بهش لبخند زد.)
-نمیدونم چرا ولی حس میکنم میفهمی چی تو سرم میگذره..
گوشیشو برداشت..
ولی این دفعه انگشتاش نمیلرزیدن.
تایپ کرد:
جدی؟خیلی خوشحال میشم که بیای.
ولی پاکش کرد.
نفس عمیقی کشید..
صدای توی سرش گفت:
《فقط خودت باش.》
-جدی؟خیلی خوشحال میشم که بیای.
ا.ت متوجه همه چیز شد..
از استرس تهیونگ و از گرمایی که توی جملاتش مخفی بود مشخص بود که دلش واسه ا.ت تنگ شده بود..
+آم..من دوست دارم که بیام ولی نمیدونم بشه یا نه..از یه طرف لونا این هفته رو نمیره دانشگاه و خب میخواستم سعی کنم پیشش باشم ولی خب..ازونورم..میخوام ببینمت.
ا.ت حس کرد باری از روی دوشش برداشته شد.
تهیونگ اصلا بقیه پیامو ندید..
چشمش فقط "میخوام ببینمت" رو دید.
حس عجیبی داشت..
انگار که تازه فهمیده بود که این حس عجیب که براش اسمی نذاشته بود دوطرفست..
-خب..اشکالش چیه؟دوتایی بیاین.
و لبخندی زد..
همین که ا.ت بهش گفت:میخوام ببینمت
براش کافی بود..
چیز دیگه ای براش مهم نبود..
- ۴.۹k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط