P
P²⁶
همون لحظات،ا.ت:
-فکر کردم اگه بیای،دوباره میتونیم اون لحظات قشنگو داشته باشیم..
+(هی هی هی این..)
ا.ت نمیدونست چی بگه..
یعنی خوب میدونست..ولی داشت خودشو گول میزد..معلوم بود که میخواست هر طوری که شده یه بار دیگه توی اقیانوس چشماش غرق بشه..
میدونست..ولی نمیخواست باور کنه که چقدر دلتنگ نگاه کردن به چشماش شده..
گوشیشو گذاشت کنارش و سرشو روی زانوهاش گذاشتو چشاشو بست..
ضربان قلبش باهاش حرف میزد:
《تو میخوای بری..چون اونجاست..》
و ذهنش رفت سراغ گفتگوی اون روز توی کافه..:
-خب..اولین خوابی که من دیدم..من یادمه که کابوس میدیدم.خیلی زیاد.و بیدار میشدم و نمیتونستم بخوابم..تا اینکه یه روزی خواب دیدم توی هوای بارونی وسط یه دشت پر از آفتابگردون روی یه سنگی نشستم..
هوا ابری بود..
انگار میخواست بارون بیاد..
یه پروانه ای روی انگشتم نشست.ولی تا اومدم به بالش دست بزنم پرواز کردو رفت پشتم.برگشتم که برم دنبالش ولی نبود..فقط یه دختری بود که لباس سفید پوشیده بود.صورتشو ندیدم چون پشتش به من بود و وسط آفتابگردونا وایساده بود.
از روی سنگه پریدم پایین تا برم نزدیکتر ولی تا منو دید شروع کرد به دویدن..
-نرو...وایسا
و منم دنبالش دویدم..
صدای خنده هاش هنوز توی گوشمه..
اون میدوید و من به دنبالش..
بالاخره جایی وایساد..
سرشو گرفت پایین و سمت من برگشت..
بازم نتونستم صورتشو ببینم..
اومد نزدیکم..
تصویر داشت واضح تر میشد..
پرتوی آفتاب توی چشماش خورد و صورتش دیده نمیشد..
و من فقط لبخندشو دیدم..
(و به صورت ا.ت اشاره کرد)
من این لبخندو دیدم..
...
...
ا.ت لبخند زد..
همون لبخند لعنتی که معلوم نبود با تهیونگ چیکار کرده بود..
...
...
سرشو از روی زانوش برداشت و نفس عمیق کشید..
واقعیت ساده بود.
میخواست بره.
برای مهمونی؟نه
برای تهیونگ..
گوشیشو توی دستش گرفت.
+من دوست دارم که بیام..
__________________________________
همون لحظات،ا.ت:
-فکر کردم اگه بیای،دوباره میتونیم اون لحظات قشنگو داشته باشیم..
+(هی هی هی این..)
ا.ت نمیدونست چی بگه..
یعنی خوب میدونست..ولی داشت خودشو گول میزد..معلوم بود که میخواست هر طوری که شده یه بار دیگه توی اقیانوس چشماش غرق بشه..
میدونست..ولی نمیخواست باور کنه که چقدر دلتنگ نگاه کردن به چشماش شده..
گوشیشو گذاشت کنارش و سرشو روی زانوهاش گذاشتو چشاشو بست..
ضربان قلبش باهاش حرف میزد:
《تو میخوای بری..چون اونجاست..》
و ذهنش رفت سراغ گفتگوی اون روز توی کافه..:
-خب..اولین خوابی که من دیدم..من یادمه که کابوس میدیدم.خیلی زیاد.و بیدار میشدم و نمیتونستم بخوابم..تا اینکه یه روزی خواب دیدم توی هوای بارونی وسط یه دشت پر از آفتابگردون روی یه سنگی نشستم..
هوا ابری بود..
انگار میخواست بارون بیاد..
یه پروانه ای روی انگشتم نشست.ولی تا اومدم به بالش دست بزنم پرواز کردو رفت پشتم.برگشتم که برم دنبالش ولی نبود..فقط یه دختری بود که لباس سفید پوشیده بود.صورتشو ندیدم چون پشتش به من بود و وسط آفتابگردونا وایساده بود.
از روی سنگه پریدم پایین تا برم نزدیکتر ولی تا منو دید شروع کرد به دویدن..
-نرو...وایسا
و منم دنبالش دویدم..
صدای خنده هاش هنوز توی گوشمه..
اون میدوید و من به دنبالش..
بالاخره جایی وایساد..
سرشو گرفت پایین و سمت من برگشت..
بازم نتونستم صورتشو ببینم..
اومد نزدیکم..
تصویر داشت واضح تر میشد..
پرتوی آفتاب توی چشماش خورد و صورتش دیده نمیشد..
و من فقط لبخندشو دیدم..
(و به صورت ا.ت اشاره کرد)
من این لبخندو دیدم..
...
...
ا.ت لبخند زد..
همون لبخند لعنتی که معلوم نبود با تهیونگ چیکار کرده بود..
...
...
سرشو از روی زانوش برداشت و نفس عمیق کشید..
واقعیت ساده بود.
میخواست بره.
برای مهمونی؟نه
برای تهیونگ..
گوشیشو توی دستش گرفت.
+من دوست دارم که بیام..
__________________________________
- ۶۳۶
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط