{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرا ببخش

مرا ببخش
که هنوز
گاهی به یادت
خیال می بافم
خاطراتت را نفس می کشم
و دل تنگی هایم را
واژه واژه شعر می کنم


مرا ببخش
که تمام قرارهای عاشقی مان را
هزاران بار
تنها دور زده ام
ولی
هیچ وقت نفهمیدم
دست هایمان چطور از هم جدا شد؟
و چرا اینقدر بی رحمانه
همدیگر را رها کردیم؟


من جا ماندم از زندگی
از آن جایی که عشقت را
هر شب
کنج دیوار تنهایی اتاقم
التماس کردم
اما
سهم من نشد


من جا ماندم از زندگی
و سال هاست
که حوالی خیال تو
مردگی می کنم!!!!!!!!
دیدگاه ها (۱۸)

نگرانم نباش... مشت مشت قرص هایم را سر ساعت می خورم... زخم ها...

چاره ای نیست در من جا مانده ای حقیقت این است تو هستی ومن در ...

زبانم سنگین شده است مثل دری که به زبانه ی ان قفل زده باشند ....

وقتی خیالتهفت شهر عشق را می گرددُواژه هادر خم یک کوچه می مان...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط