{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آفتاب

آفتاب
از سر سروها به انتهای خیابان سر کشید
تو نیامدی.
مه میداند
که باید برخیزد
و به خانه ی خود بیاید
در سینه ی من.
دیدگاه ها (۱)

"آموخته ام.....زندگی همیشه عالی و کامل نیست؛اما همیشه همانی ...

تنهاییچه دلچسب تر میشه !وقتی میفهمی آدما اونجوریکه نشون میدن...

هوابوی آمدنت را میدهد !واقعا می آیی ؟یا باز هم پاییزآمدنت را...

همواره زمانی فرا می‌رسد که باید میان تماشاگر بودن و عمل یکی ...

آن تیر خصم که راهی خانه ی تو شدگویی میان سینه ی من جا گرفته ...

😭😭😭آن تیر خصم که راهی خانه ی تو شدگویا میان سینه ی من جا گرف...

تو بی‌خود می‌کنی یک لحظه از جانم جدا باشیتو مجبوری! به این د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط