دنسر من
"دنسرِ مَن "
P1
(ساعت ۷ عصر)
/ : خوبه ...... استخدام شدی ... فقط این فرم رو پر کن
هانا : ..ممنون..
(فرم رو میگیره)
««««««««««««««««« فرم »»»»»»»»»»»»»»»»»»
نام کامل : ..... کیم هانا
سن : ... ۱۸
وضعیت : .... مجرد... مستقل...
شماره تماس : .......
.
.
(فرم رو پر کرد)
هانا : بفرمایید.... فقط... از کی شروع کنم؟
/ : شما از..... (حرفش قطع شد)
جیمین : ... اهمممم... (میاد داخل اتاق)
/ : اوو.. آقای مدیر خوش اومدین .. خسته
نباشید
جیمین : ممنون ..
.. شما رو تا حالا ندیدم( روبه هانا )
ویوی هانا :
داشتم با منشی باشگاه حرف میزدم که در باز شد و یه پسرِ جذاب وارد اتاق شد
یه شلوارک بگ مشکی با یه رکابیِ مشکی پوشیده بود که رکابیش از شدت عرق به بدنش چسبیده بود
/ : خب ... ایشون نظافتچیِ جدیده باشگاه هستن
... نظافتچیِ قبلی استفا داد...
داشتم به سیکس پکاش که از لباسش معلوم بود خیره نگاه میکردم هیچی نمیشنویدم غرق بدنش بودم
که صدای بی نقصِش رو شنیدم
با جمله ای که گفت به خودم اومدم
جیمین : داشتم از خودشون میپرسیدم..
هی با توام ..... نکنه زبون نداری...(نیشخند)
تو یلحظه به خودم اومدم .... وایسا .... چی زِر زد.....
هانا : ببخشید؟
جیمین : ع مثه اینکه زبون داری..
(همچنان نیشخند)
ایشششش...مرتیکه روانی..کاش اخلاقشم مثه بدنش بود
بدون حتی یه نگاه به پسره از صندلی بلند شدم رفتم سمت میز منشی
هانا : گفتید از کی باید بیام؟ (کلافه ،روبه منشی)
/ : فردا ساعت ۱۰ صبح باید اینجا باشی ولی روزای دیگه شیفتِت برای ساعت ۸ عصر به بعدها
هانا : اکی.... فقط شما خانمِ؟....
/ : یونجی صدام کن عزیزم
بعد از خداحافظی با منشی اونجا خواستم در رو باز کنم برم که........
°
°
°
°
...ادامه دارد...
شرط ها🦋
لایک:۱۲
کامنت:۱۵ (نظرهاتون رو بگید جیگرا )
بازنشر:۸
#جنی#لیسا#رزی#جیسو#بلک_پینک#تهیونگ#وی#جونگکوک#یونگی#شوگا#نامجون#آر_ام#جیهوپ#جین#جیمین#بنگتن#بی_تی_اس#رورا#پریتا#آسا#روکا#رامی#آهیون#چیکیتا#بیبی_مانستر#استری_کیدز#کی_پاپ#کی_دراما#فیک#فیکشن#فیک_نویس
P1
(ساعت ۷ عصر)
/ : خوبه ...... استخدام شدی ... فقط این فرم رو پر کن
هانا : ..ممنون..
(فرم رو میگیره)
««««««««««««««««« فرم »»»»»»»»»»»»»»»»»»
نام کامل : ..... کیم هانا
سن : ... ۱۸
وضعیت : .... مجرد... مستقل...
شماره تماس : .......
.
.
(فرم رو پر کرد)
هانا : بفرمایید.... فقط... از کی شروع کنم؟
/ : شما از..... (حرفش قطع شد)
جیمین : ... اهمممم... (میاد داخل اتاق)
/ : اوو.. آقای مدیر خوش اومدین .. خسته
نباشید
جیمین : ممنون ..
.. شما رو تا حالا ندیدم( روبه هانا )
ویوی هانا :
داشتم با منشی باشگاه حرف میزدم که در باز شد و یه پسرِ جذاب وارد اتاق شد
یه شلوارک بگ مشکی با یه رکابیِ مشکی پوشیده بود که رکابیش از شدت عرق به بدنش چسبیده بود
/ : خب ... ایشون نظافتچیِ جدیده باشگاه هستن
... نظافتچیِ قبلی استفا داد...
داشتم به سیکس پکاش که از لباسش معلوم بود خیره نگاه میکردم هیچی نمیشنویدم غرق بدنش بودم
که صدای بی نقصِش رو شنیدم
با جمله ای که گفت به خودم اومدم
جیمین : داشتم از خودشون میپرسیدم..
هی با توام ..... نکنه زبون نداری...(نیشخند)
تو یلحظه به خودم اومدم .... وایسا .... چی زِر زد.....
هانا : ببخشید؟
جیمین : ع مثه اینکه زبون داری..
(همچنان نیشخند)
ایشششش...مرتیکه روانی..کاش اخلاقشم مثه بدنش بود
بدون حتی یه نگاه به پسره از صندلی بلند شدم رفتم سمت میز منشی
هانا : گفتید از کی باید بیام؟ (کلافه ،روبه منشی)
/ : فردا ساعت ۱۰ صبح باید اینجا باشی ولی روزای دیگه شیفتِت برای ساعت ۸ عصر به بعدها
هانا : اکی.... فقط شما خانمِ؟....
/ : یونجی صدام کن عزیزم
بعد از خداحافظی با منشی اونجا خواستم در رو باز کنم برم که........
°
°
°
°
...ادامه دارد...
شرط ها🦋
لایک:۱۲
کامنت:۱۵ (نظرهاتون رو بگید جیگرا )
بازنشر:۸
#جنی#لیسا#رزی#جیسو#بلک_پینک#تهیونگ#وی#جونگکوک#یونگی#شوگا#نامجون#آر_ام#جیهوپ#جین#جیمین#بنگتن#بی_تی_اس#رورا#پریتا#آسا#روکا#رامی#آهیون#چیکیتا#بیبی_مانستر#استری_کیدز#کی_پاپ#کی_دراما#فیک#فیکشن#فیک_نویس
- ۹۶۷
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط