هانا ببخشید شما ادامه بدید
𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟵
هانا : ببخشید ، شما ادامه بدید .
یوری : منم چون خیلی مست بودم یادم رفته بود که اصلا گوشی لیرا تو کیفم بوده بعد نیم ساعت با دوستاش رفتیم خونه . صبحش هم بلند شدم دیدم نیومده از گوشی خودم بهش زنگ زدم دیدم اصلا گوشیش تو کیفم بوده . . .
هانا مطمئن بود یوری دروغ نمیگه و دختر هر اتفاقی که افتاده بود رو براش تعریف میکرد نه اینکه ادم زود باوری باشه ، نه .
اگه واقعا یوری داشت بهش دروغ میگفت و چیزی پنهان میکرد نباید با بغض حرفشو میزد یا نباید صداش میلرزید.
حتا اگه طرف هم بازیگر حرفه ای باشه نمیتونه انقدر خوب نقش بازی کنه اما خب هانا بازم بهش مشکوک بود . . .
هانا : خانم کیم ؟
یوری : بله ؟
هانا : ممنونم وقتتتون رو در اختیار بنده گذاشتید و درمورد این موضوع به من گفتید . من از امروز تحقیقاتم رو شروع کردم اگه یک سرنخ از لیرا پیدا کردم حتما بهتون اطلاع میدم و اینکه نگران خودتون و خانوادتون نباشید من به بقیه همکارانم توضیح میدم تا برای یک مدتی چند نفر از شما و خانوادتون محافظت کنن تا هیچ اسیبی بهشون نرسه .
یوری : خیلی ممنونم خانم پارک و لطفا اگه درمورد لیرا چیزی فهمیدید حتما بهم بگید به هر حال من به عنوان دوست نگرانشم . .
هانا : خانم کیم نگران نباشید گفتم که درمورد لیرا چیزی فهمیدم حتما بهتون میگم .
یوری : خیلی ممنونم خانم پارک ، موفق باشید!
هانا : همچنین .
بدون هیچ خدافظی خاصی تلفن رو قطع کرد و روی میز مشکی رنگش پرتش کرد .
خودش هم به عقب تکیه داد و در حالی که به سقف اتاقش خیره بود زیر لب زمزمه کرد :
- هر طور شده باید این پرونده رو ببندم !
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
فردا ( سئول ) *
وقتی از ماشینش پیاده شد درو بست و روبه رو یه ساختمون بزرگ ایستاد و قبل ازینکه همینطوری وارد اونجا بشه یه نگاهی بهش انداخت .
یک ساختمون بزرگ و مشکی رنگ که هانا حدس میزد ۷ طبقه باشه ، اما خیلی عحیب بود که هیچ سر و صدایی از داخلش بیرون نمیومد .
الان میگید هانا کجاست ؟ خب واضح نیست ؟ هانا الان دقیقا روبه روجلوی معروف ترین کلاب توی سئوله !
و میگید چرا الان اونجاست ؟ خب معلومه !
باید با صاحب این کلاب صحبت خصوصی میکرد البته هرچند مطمئن نبود این خرابشده صاحب داره یا نه چون اگه صاحب داشت نباید ینفر الکی الکی داخلش ناپدید میشد !
با قدم استوار و قوی اش وارد ساختمون سیاه رنگ شد و یه نگاهی به اطرافش انداخت .
حقیقتا توقع داشت با صدای اهنگ ، نور های نئونی و با جمعیت مردم روبه رو بشه اما اونجا خالی از جمعیت بود و فقط چند نفر وسط بودن که داشتن کل اونجارو تمیز میکردن .
با چهره سرد و جدی به سمت یکی از کسانی که داشتن زمین رو تی میکشیدن رفت و با سرفه فیک توجه اون خانم رو جلب کرد :
هانا : میبخشید خانم.
یک زن حدود ۲۰ الی ۳۰ ساله با لباس های قرمز و مشکی که درحال تی کشیدن زمین بود با شنیدن صدای شخص غریبه که از بالا سرش میومد سرش رو بالا گرفت و به زنی به ظاهر جذاب جواب داد :
- خانم ، شما کی هستید ؟
هانا نمیخواست هویتش لو بره و به همه بگه کارآگاهه با صاحب اینجا صحبت خصوصی داره چون اصلا خوشش نمیومد همچین چیزای خصوصی رو به دیگران بگه پس جواب طرف رو اینشکلی داد :
هانا : میخوام با صاحب این کلاب صحبت خصوصی داشته باشم خانم . .
- خانم مین .
هانا : بله ، خانم مین !
- پس میخواید با اقای جئون صحبتی دلشته باشید ؟
هانا : فامیلی ایشون جئون هست ؟
───────────────────────
#فیک #فیکشن #داستان #رمان #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #جیهوپ #جین #نامجون
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟵
هانا : ببخشید ، شما ادامه بدید .
یوری : منم چون خیلی مست بودم یادم رفته بود که اصلا گوشی لیرا تو کیفم بوده بعد نیم ساعت با دوستاش رفتیم خونه . صبحش هم بلند شدم دیدم نیومده از گوشی خودم بهش زنگ زدم دیدم اصلا گوشیش تو کیفم بوده . . .
هانا مطمئن بود یوری دروغ نمیگه و دختر هر اتفاقی که افتاده بود رو براش تعریف میکرد نه اینکه ادم زود باوری باشه ، نه .
اگه واقعا یوری داشت بهش دروغ میگفت و چیزی پنهان میکرد نباید با بغض حرفشو میزد یا نباید صداش میلرزید.
حتا اگه طرف هم بازیگر حرفه ای باشه نمیتونه انقدر خوب نقش بازی کنه اما خب هانا بازم بهش مشکوک بود . . .
هانا : خانم کیم ؟
یوری : بله ؟
هانا : ممنونم وقتتتون رو در اختیار بنده گذاشتید و درمورد این موضوع به من گفتید . من از امروز تحقیقاتم رو شروع کردم اگه یک سرنخ از لیرا پیدا کردم حتما بهتون اطلاع میدم و اینکه نگران خودتون و خانوادتون نباشید من به بقیه همکارانم توضیح میدم تا برای یک مدتی چند نفر از شما و خانوادتون محافظت کنن تا هیچ اسیبی بهشون نرسه .
یوری : خیلی ممنونم خانم پارک و لطفا اگه درمورد لیرا چیزی فهمیدید حتما بهم بگید به هر حال من به عنوان دوست نگرانشم . .
هانا : خانم کیم نگران نباشید گفتم که درمورد لیرا چیزی فهمیدم حتما بهتون میگم .
یوری : خیلی ممنونم خانم پارک ، موفق باشید!
هانا : همچنین .
بدون هیچ خدافظی خاصی تلفن رو قطع کرد و روی میز مشکی رنگش پرتش کرد .
خودش هم به عقب تکیه داد و در حالی که به سقف اتاقش خیره بود زیر لب زمزمه کرد :
- هر طور شده باید این پرونده رو ببندم !
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
فردا ( سئول ) *
وقتی از ماشینش پیاده شد درو بست و روبه رو یه ساختمون بزرگ ایستاد و قبل ازینکه همینطوری وارد اونجا بشه یه نگاهی بهش انداخت .
یک ساختمون بزرگ و مشکی رنگ که هانا حدس میزد ۷ طبقه باشه ، اما خیلی عحیب بود که هیچ سر و صدایی از داخلش بیرون نمیومد .
الان میگید هانا کجاست ؟ خب واضح نیست ؟ هانا الان دقیقا روبه روجلوی معروف ترین کلاب توی سئوله !
و میگید چرا الان اونجاست ؟ خب معلومه !
باید با صاحب این کلاب صحبت خصوصی میکرد البته هرچند مطمئن نبود این خرابشده صاحب داره یا نه چون اگه صاحب داشت نباید ینفر الکی الکی داخلش ناپدید میشد !
با قدم استوار و قوی اش وارد ساختمون سیاه رنگ شد و یه نگاهی به اطرافش انداخت .
حقیقتا توقع داشت با صدای اهنگ ، نور های نئونی و با جمعیت مردم روبه رو بشه اما اونجا خالی از جمعیت بود و فقط چند نفر وسط بودن که داشتن کل اونجارو تمیز میکردن .
با چهره سرد و جدی به سمت یکی از کسانی که داشتن زمین رو تی میکشیدن رفت و با سرفه فیک توجه اون خانم رو جلب کرد :
هانا : میبخشید خانم.
یک زن حدود ۲۰ الی ۳۰ ساله با لباس های قرمز و مشکی که درحال تی کشیدن زمین بود با شنیدن صدای شخص غریبه که از بالا سرش میومد سرش رو بالا گرفت و به زنی به ظاهر جذاب جواب داد :
- خانم ، شما کی هستید ؟
هانا نمیخواست هویتش لو بره و به همه بگه کارآگاهه با صاحب اینجا صحبت خصوصی داره چون اصلا خوشش نمیومد همچین چیزای خصوصی رو به دیگران بگه پس جواب طرف رو اینشکلی داد :
هانا : میخوام با صاحب این کلاب صحبت خصوصی داشته باشم خانم . .
- خانم مین .
هانا : بله ، خانم مین !
- پس میخواید با اقای جئون صحبتی دلشته باشید ؟
هانا : فامیلی ایشون جئون هست ؟
───────────────────────
#فیک #فیکشن #داستان #رمان #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #جیهوپ #جین #نامجون
- ۳.۸k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط