{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Yuna and school number 7 (part ¹²)

Yuna and school number 7 (part ¹²)

اون روز گذشت و صبح روز بعد ، از خونمون بیرون اومدم دیدم تهیونگ جلوی در خونمون بود ، به سمتش رفتم و اون بغلم کرد و دستمو گرفت و با هم دیگه به سمت مدرسه رفتیم............. تهیونگ از من جدا شد و به سمت مغازه ای رفت تا چیزی بخره ...... به من گفته بود اونجا منتظرش بمونم .... احساس کردم یه نفر پشت سرمه ، سرم رو برگردوندم یه دستمال جلوی دهنم گرفته شد و نفهمیدم که اون چه کسی بود .....
بیدار شدم ، سرمو بالا اوردم دیدم دست هام بستن ، دهنم بستس .... خیلی فک کردم که من کجام و اونجا کجاست ، ولی هیچی نفهمیدم . هعییییی اخه الان چه وقت این اتفاق ها افتادن بود ، واقعا روزای خوبی قرار بود داشته باشم یا تهیونگ ، ولی گفتم دیگه قرار نیست این روزا و این چیزا اتفاق بیفته ، همش یه رویاس ، زیاد بهش فک نمیکنم ولی آخه مگه میشه به کسی که دوستش داری فک نکنی ..
یه نفر اومد پیشم و با خنده گفت:
_.« جات خوبه ، نه ؟»

نمیتونستم جوابشو بدم ، حیف .... سرمو بالا اوردم و دیدم وایییییی چرا باید مدیر نامجون از این کارا بکنه ، اخه چراااااا . من فک کردم اون ادم خوبیه ولی اشتباه فک میکردم . یه صدایی از اون دورا شنیدم .... مدیر نامجون گفت:
_.« جز این کار چاره ی دیگه ای ندارم و محبورم انجامش بدم.»

یک شیشه پر از بنزین برداشت و کلا دور من و همه ی اون اتاق مانند رو بنزین ریخت ..... تهیونگ صداش میومد و صداش بیشتر بهم نزدیک میشد ... داشتم سعی میکردم داد بزنم که تهیونگ اینجا نیا ولی نمیتونستم .... کمی دستم را به عقب دراز کردم و یک سنگ تیز پیدا کردم و سعی کردم دستم رو باز کنم ..... بله ، بنده موفق شدم بازش کنم ...... تهیونگ داشت به مدیر نامجون میگفت که:
_.«کاری به یونا نداشته باش ، هرکاری بگی من میکنم فقط بزار اون بره ازت خواهش میکنم....... »

نامجون بندی از پشت سرش برداشت و به تهیونگ گفت :
_.«برگرد ....»

تهیونگ برگشت .... اون میخواست دستاشو ببنده ، دستاشو بست ((ای خدااااااا من چی بهتون بگم..😅)) من سنگی تیز برداشتم و توی سر مدیر نامجون زدم ..... بعدش دستای تهیونگ رو باز کردم ... داشتم دستاشو باز میکردم که دیدم مدیر نامجون با چاقو با سرعت داره به سمتمون میات و میخواد چاقو رو به تهیونگ بزنه...... من برگشتم و چون میخواستم به تهیونگ آسیبی نرسه من شدم سپرش ...... با خودم گفتم الان وقتشه به تهیونگ نشون بدم که چقدر دوستش دارم ....
ادامه دارد...............💜

گوگولیا ببخشید دیر شد واقعا حالم خوب نبود ولی تونستم با دیدن اجرای اعضا توی جام جهانی انرژی بگیرم و بهتر شم ...... ممنونم از کسایی که حالمو پرسیدن و توی این مدت ازم حمایت کردن....💗💗💞💞🫶🏻🫶🏻🫶🏻🫶🏻🫶🏻 میدونم گفته بودم پارت اخره ولی یکم بیشتر ادامه داره و این فیک با ایده این بانو که ایدیش اون پایینه ادامه دار و جذاب تر شد ......🥰🥰
ایدی بانو ، لطفا ازش حمایت کنید 🙏♥️💜💜
https://wisgoon.com/juonly
پارت بعدی رو به خاطر اینکه نبودم زود میزارم ولی یه شرط داره ......اینه که این پارت رو به ۲۵ تا لایک و ۱۰ تا بازنشر برسونید 💕💕💕🍁🍁🍁❤️❤️🎀🎀🎀🎀🎉🎉🫠🫠🫠🙃🙃🙃
Army Forever 😎🤗
BTS Forever 😭 ♾️
لایک ، فالو ، کامنت یادت نره عشقولییییی 😘😳
#کیدراما #بی_تی_اس #ارمی #عشق #تهیونگ #کیم_تهیونگ #جین #یونگی #شوگا #جونگکوک #نامجون #جیمین #جیهوپ #ادیت #BTS #BTS_ARMY #BTS_forever #فستا #Borahae #فیک
دیدگاه ها (۲۴)

ویدیویی که من باهاش ارمی شدم😁خب اول فک میکردم داخل این ویدیو...

فیک تهیونگ

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

ویوخواب سوهی+ وقتی چشمام رو باز گردم روی سندلی بسته شده بودم...

the final act of love /چند پارتی

ادامه پارت ۲تهیونگ به کفِ سنگیِ خونه نگاه کرد. اون واقعاً به...

پارت ۱۳دید ات نیست که همون موقع جیمین اومد و گفت چیشد ؟ تهیو...

Sixteen steps to sin, one step to love.(part 5)

پارت ۱۰ بچه ها ببخشید اگه اشتباه تایپی داشت من تازه ناخن گذا...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دهمویو تهیونگهمون روز، جیمین زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط