پارت
پارت 2
کم کم پسرا با تیپ رسمی برای شرکتشون اومدن پایین. هر کدومشون سر میز نشستن و شروعکردم به خوردن. من بعد از یکم خوردن سیر شدم و ظرف هام رو توی سینک گذاشتم.
+عشقاممم من رفتمممم.. دوستون دارممم..
باهاشون خداحافظی کردم و به سمت مدرسه راه افتادم. امروز رو تصمیم گرفتم بدون راننده برم و از هوای آزاد لذت ببرم. چند روزی بود یکسری مسائل من رو درگیر خودش کرده بود که توی مدرسه اتفاق میافتاد و من نمیدونستم چه شکلی به پسرا بگم. بلاخره اون ها شوهرام بودن و باید از کوچک نرین مسائل با خبر باشن اما من این رو بهشون نگفتم. انقدر درگیر فکر کردن بودن متوجه نشدم که رسیدم و سرمیزم نشسته بودم. با دوستام سلام کردم و تا موقعی که شروع شه، شروعکردم به صحبت کردن. ولی.. هنوزم میتونستم نگاه های کثیف و مزاحم ته کلاس رو حس کنم...
ویو پسرا..
جونگکوک: هنوز نرفته دلم براش تنگ شده..
جیمین: منم همینطوررر
نامجون: دلم میخواد برم پیش عروسکم
تهیونگ: منم همینطور
هوسوک: دوست دارم سوپریایزش کنیم ولی هیچ ایده ای به ذهنم نمیاد که برای چی سوپرایزش کنیم
جین: فکر خوبیه... ولی بع چه مناسبت؟
یونگی: اگه همینطوری بریم مدرسهاش و سوپرایزش کنیم چی؟؟
جیمین: فکر خوبیه.. بزار با مدیرش هماهنگ کنم..
ویو ا/ت
2 ساعت توی اون کلاس کوفتی نشسته بودم.. لحظه شماری میکردم 5 دقیقه ی اخر هم سریع تر تموم بشه که از حق نگذریم با یه چشم به هم زدن زنگ کلاس خورد. داشتم وسایلم رو جمع میکردم که...
کم کم پسرا با تیپ رسمی برای شرکتشون اومدن پایین. هر کدومشون سر میز نشستن و شروعکردم به خوردن. من بعد از یکم خوردن سیر شدم و ظرف هام رو توی سینک گذاشتم.
+عشقاممم من رفتمممم.. دوستون دارممم..
باهاشون خداحافظی کردم و به سمت مدرسه راه افتادم. امروز رو تصمیم گرفتم بدون راننده برم و از هوای آزاد لذت ببرم. چند روزی بود یکسری مسائل من رو درگیر خودش کرده بود که توی مدرسه اتفاق میافتاد و من نمیدونستم چه شکلی به پسرا بگم. بلاخره اون ها شوهرام بودن و باید از کوچک نرین مسائل با خبر باشن اما من این رو بهشون نگفتم. انقدر درگیر فکر کردن بودن متوجه نشدم که رسیدم و سرمیزم نشسته بودم. با دوستام سلام کردم و تا موقعی که شروع شه، شروعکردم به صحبت کردن. ولی.. هنوزم میتونستم نگاه های کثیف و مزاحم ته کلاس رو حس کنم...
ویو پسرا..
جونگکوک: هنوز نرفته دلم براش تنگ شده..
جیمین: منم همینطوررر
نامجون: دلم میخواد برم پیش عروسکم
تهیونگ: منم همینطور
هوسوک: دوست دارم سوپریایزش کنیم ولی هیچ ایده ای به ذهنم نمیاد که برای چی سوپرایزش کنیم
جین: فکر خوبیه... ولی بع چه مناسبت؟
یونگی: اگه همینطوری بریم مدرسهاش و سوپرایزش کنیم چی؟؟
جیمین: فکر خوبیه.. بزار با مدیرش هماهنگ کنم..
ویو ا/ت
2 ساعت توی اون کلاس کوفتی نشسته بودم.. لحظه شماری میکردم 5 دقیقه ی اخر هم سریع تر تموم بشه که از حق نگذریم با یه چشم به هم زدن زنگ کلاس خورد. داشتم وسایلم رو جمع میکردم که...
- ۴.۰k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط