از جنس خاک این حوالی نیست،
از جنس خاک این حوالی نیست،
خاکی که دنیا بر سرم کرده!
کلّ پزشکان حرفشان این بود:
احساس در جسمم ورم کرده
مثل مترسک های جالیزی
با تیره بختی هام خوشبختم!
جای نوکِ چندین کلاغ پیر ،
این روزها زیباترم کرده
هر روز در تنهایی¬ام غرقم،
هرشب درونم برف می بارد
شومینه¬ی چشمان خاموشت
آتش زده، خاکسترم کرده
با این که در جغرافیای خود
گم کرده¬ام راه تو را، امّا-
کولیّ پیری خواند دستم را،
یک زن به شدّت باورم کرده
یک زن شبیهِ تو ولی افسوس،
بوی خیانت می¬دهد دستش
حتّی داوینچی نیز بو برده...
دعوت به شام آخرم کرده!
خاکی که دنیا بر سرم کرده!
کلّ پزشکان حرفشان این بود:
احساس در جسمم ورم کرده
مثل مترسک های جالیزی
با تیره بختی هام خوشبختم!
جای نوکِ چندین کلاغ پیر ،
این روزها زیباترم کرده
هر روز در تنهایی¬ام غرقم،
هرشب درونم برف می بارد
شومینه¬ی چشمان خاموشت
آتش زده، خاکسترم کرده
با این که در جغرافیای خود
گم کرده¬ام راه تو را، امّا-
کولیّ پیری خواند دستم را،
یک زن به شدّت باورم کرده
یک زن شبیهِ تو ولی افسوس،
بوی خیانت می¬دهد دستش
حتّی داوینچی نیز بو برده...
دعوت به شام آخرم کرده!
- ۲.۲k
- ۱۶ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط