{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و یک رزمنده ایرانیه که بعد از جنگ در کانادا درس میخونده. . . . حتما بخونید. . . . پشیمون نمیشین! ! ! !

قسمت آخر : غروب شلمچه

اتوبوس توی شلمچه ایستاد ... خواهرها، آزادید. برید اطراف رو نگاه کنید ... یه ساعت دیگه زیر اون علم ...


از اتوبوس رفت بیرون ... منم با فاصله دنبالش ... هنوز باورم نمی شد ... .
صداش کردم ... نابغه شاگرد اول، اینجا چه کار می کنی؟ ... .
برگشت سمت من ... با گریه گفتم: کجایی امیرحسین؟ ... .

جا خورده بود ... ناباوری توی چشم هاش موج می زد ... گریه اش گرفته بود ... نفسش در نمی اومد ... .
همه جا رو دنبالت گشتم ... همه جا رو ... برگشتم دنبالت ... گفتم به هر قیمتی رضایتت رو می گیرم که بیای ... هیچ جا نبودی ... .

اشک می ریخت و این جملات رو تکرار می کرد ... اون روز ... غروب شلمچه ... ما هر دو مهمان شهدا بودیم ... دعوت شده بودیم ... دعوت مون کرده بودن ... .
دیدگاه ها (۳۴)

دوستای گلم کامنت لطفاااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!

***کیمیای رهایی***دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تق...

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و ی...

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و ی...

ادامه پارت 17

پارت ۵۶

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت پنجم: طوفانِ خشم و شبِ بی‌امان[دیدگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط