پارت ۵۶
پارت ۵۶: دیوارهایی که نفس میکشند
اون راهروهایِ سنگیِ عمارت هیچوقت اینقدر طولانی به نظر نمیرسیدند. جونگکوک بازوم رو طوری گرفته بود که انگار داشت یه تبهکارِ خطرناک رو به سمتِ سلولِ انفرادی میبرد. اصلاً حرف نمیزد. حتی یه کلمه. فقط صدایِ تیکتاکِ ساعتهایِ دیواری و صدایِ پایِ خودمون تویِ راهرو میپیچید.
وقتی درِ سنگینِ اتاقِ جدید رو باز کرد، نفسم حبس شد. این دیگه اون اتاقِ قبلی نبود. اتاقِ قبلی پنجره داشت، دکور داشت، حتی حسِ آزادیِ کاذب داشت. این اتاق… این اتاق یه «اتاقِ امنیت» بود. دیوارهایِ بتنیِ سرد، بدونِ حتی یک پنجره، با یک نورِ مصنوعیِ ضعیف که از سقف میتابید. یه تختِ ساده، یک میز، و یک دوربینِ مداربسته که گوشهیِ سقف، با اون چراغِ قرمزش داشت مثلِ یه چشمِ ناظر بهم زل میزد.
جونگکوک منو پرت کرد تویِ اتاق. تعادلم رو از دست دادم و خوردم به لبهیِ تخت. در با یه صدایِ فلزیِ خیلی بلند بسته شد و صدایِ قفل شدنِ چندتا زبونهیِ سنگین رو شنیدم. من دیگه تویِ اتاق زندانی نبودم؛ من تویِ یه «باکسِ» امنیتی بودم.جونگکوک از پشتِ مانیتوری که تویِ اتاقِ نگهبانی بود، بهم نگاه کرد. صداش از بلندگوهایِ مخفیِ اتاق پخش شد: «دیگه هیچجایی برایِ فرار نیست، تهیونگ. اینجا امنترین جایِ عمارته. هیچکس، هیچکس نمیتونه تو رو ببینه، و هیچکس هم نمیتونه تو رو ببره.»
رویِ زمین نشستم و زانوهام رو بغل کردم. سرم رو گذاشتم رویِ زانوهام. حسِ خفگی داشتم. انگار دیوارهایِ بتنی داشتن ذرهذره به هم نزدیک میشدن. میخواستم گریه کنم، ولی اشکم هم خشک شده بود. من باخته بودم، بدجور هم باخته بودم.
نمیدونم چقدر گذشت. شاید ساعتها بود که توی اون تاریکیِ مطلق بودم که یهو صدایِ ضربههایِ خیلی آروم و ضعیف رو به در شنیدم. فکر کردم جونگکوکه، ولی این ضربهها خیلی کوچیکتر و ناآرومتر بود.
«داداش گلم؟ داداش؟»
صدایِ اون جین بود! از پشتِ در داشت صدام میزد. سریع پریدم سمتِ در. «اون جین؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ بروعزیزم، برو پیشِ بادیگاردها!»
«نه! اونا بهم اجازه ندادن بیام، ولی من از درِ پشتی اومدم. جونگکوک گفت فقط من اجازه دارم بیام پیشت. گفت اگه من باشم، شاید آروم بشی.»
در با یه صدایِ «تیک» الکترونیکی باز شد. اون جین پرید داخل و در رو پشتِ سرش بست. تا منو دید، با سرعتِ تمام دوید سمتم و خودش رو پرت کرد توی بغلم. «داداش گلم، چرا اینجا تاریکه؟ چرا اینجوری زندانی شدی؟»
اشکهام سرازیر شد. اون جین رو محکم بغل کردم. بویِ عطرِبچگانه و تمیزش، تنها چیزی بود که تویِ این اتاقِ لعنتی برام معنا داشت. «داداش… اون مرده… اون مرده خیلی ترسناکه، نه؟»
سرم رو تکون دادم. نمیتونستم بهش بگم که «اون مرده» کسیه که فکر میکنه عاشقِ داداشِ بزرگته.
اون جین از بغلم اومد بیرون و با دستایِ کوچیکش صورتم رو گرفت. «ناراحت نباش. من میام اینجا. من برات نقاشی میکشم، برات قصه میگم. نمیذارم تنها بمونی.»
همونموقع، از تویِ مانیتورِ اتاق، چشمم افتاد به گوشهیِ سقف. دوربین داشت همهچیز رو ضبط میکرد. میدونستم جونگکوک الان داره ما رو میبینه. داره میبینه که چطوری دارم با خواهر کوچولوم گریه میکنم. اون میدونست که تنها نقطهیِ ضعفِ من، همین دختربچهیِ معصومه، و با آوردنِ اون به این اتاقِ بتنی، داشت منو از لحاظِ روانی کنترل میکرد. اون نمیخواست منو شکنجهیِ فیزیکی بده؛ اون میخواست با این کار، منو از درونِ خودم متلاشی کنه.
اون جین رویِ تخت نشست و شروع کرد به درآوردنِ دفترچهیِ نقاشیاش. «داداش گلم، بیا یه خورشید بکشیم… خورشیدِ بزرگ، که نورش بیاد تو این اتاقِ تاریک.»
لبخندِ تلخی زدم. چقدر اون معصوم بود و چقدر دنیا جایِ کثیفی بود. اون جین داشت برام خورشید میکشید، در حالیکه ما تویِ قلبِ تاریکیِ جونگکوک بودیم.
[پایان پارت ۵۶]
اون راهروهایِ سنگیِ عمارت هیچوقت اینقدر طولانی به نظر نمیرسیدند. جونگکوک بازوم رو طوری گرفته بود که انگار داشت یه تبهکارِ خطرناک رو به سمتِ سلولِ انفرادی میبرد. اصلاً حرف نمیزد. حتی یه کلمه. فقط صدایِ تیکتاکِ ساعتهایِ دیواری و صدایِ پایِ خودمون تویِ راهرو میپیچید.
وقتی درِ سنگینِ اتاقِ جدید رو باز کرد، نفسم حبس شد. این دیگه اون اتاقِ قبلی نبود. اتاقِ قبلی پنجره داشت، دکور داشت، حتی حسِ آزادیِ کاذب داشت. این اتاق… این اتاق یه «اتاقِ امنیت» بود. دیوارهایِ بتنیِ سرد، بدونِ حتی یک پنجره، با یک نورِ مصنوعیِ ضعیف که از سقف میتابید. یه تختِ ساده، یک میز، و یک دوربینِ مداربسته که گوشهیِ سقف، با اون چراغِ قرمزش داشت مثلِ یه چشمِ ناظر بهم زل میزد.
جونگکوک منو پرت کرد تویِ اتاق. تعادلم رو از دست دادم و خوردم به لبهیِ تخت. در با یه صدایِ فلزیِ خیلی بلند بسته شد و صدایِ قفل شدنِ چندتا زبونهیِ سنگین رو شنیدم. من دیگه تویِ اتاق زندانی نبودم؛ من تویِ یه «باکسِ» امنیتی بودم.جونگکوک از پشتِ مانیتوری که تویِ اتاقِ نگهبانی بود، بهم نگاه کرد. صداش از بلندگوهایِ مخفیِ اتاق پخش شد: «دیگه هیچجایی برایِ فرار نیست، تهیونگ. اینجا امنترین جایِ عمارته. هیچکس، هیچکس نمیتونه تو رو ببینه، و هیچکس هم نمیتونه تو رو ببره.»
رویِ زمین نشستم و زانوهام رو بغل کردم. سرم رو گذاشتم رویِ زانوهام. حسِ خفگی داشتم. انگار دیوارهایِ بتنی داشتن ذرهذره به هم نزدیک میشدن. میخواستم گریه کنم، ولی اشکم هم خشک شده بود. من باخته بودم، بدجور هم باخته بودم.
نمیدونم چقدر گذشت. شاید ساعتها بود که توی اون تاریکیِ مطلق بودم که یهو صدایِ ضربههایِ خیلی آروم و ضعیف رو به در شنیدم. فکر کردم جونگکوکه، ولی این ضربهها خیلی کوچیکتر و ناآرومتر بود.
«داداش گلم؟ داداش؟»
صدایِ اون جین بود! از پشتِ در داشت صدام میزد. سریع پریدم سمتِ در. «اون جین؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ بروعزیزم، برو پیشِ بادیگاردها!»
«نه! اونا بهم اجازه ندادن بیام، ولی من از درِ پشتی اومدم. جونگکوک گفت فقط من اجازه دارم بیام پیشت. گفت اگه من باشم، شاید آروم بشی.»
در با یه صدایِ «تیک» الکترونیکی باز شد. اون جین پرید داخل و در رو پشتِ سرش بست. تا منو دید، با سرعتِ تمام دوید سمتم و خودش رو پرت کرد توی بغلم. «داداش گلم، چرا اینجا تاریکه؟ چرا اینجوری زندانی شدی؟»
اشکهام سرازیر شد. اون جین رو محکم بغل کردم. بویِ عطرِبچگانه و تمیزش، تنها چیزی بود که تویِ این اتاقِ لعنتی برام معنا داشت. «داداش… اون مرده… اون مرده خیلی ترسناکه، نه؟»
سرم رو تکون دادم. نمیتونستم بهش بگم که «اون مرده» کسیه که فکر میکنه عاشقِ داداشِ بزرگته.
اون جین از بغلم اومد بیرون و با دستایِ کوچیکش صورتم رو گرفت. «ناراحت نباش. من میام اینجا. من برات نقاشی میکشم، برات قصه میگم. نمیذارم تنها بمونی.»
همونموقع، از تویِ مانیتورِ اتاق، چشمم افتاد به گوشهیِ سقف. دوربین داشت همهچیز رو ضبط میکرد. میدونستم جونگکوک الان داره ما رو میبینه. داره میبینه که چطوری دارم با خواهر کوچولوم گریه میکنم. اون میدونست که تنها نقطهیِ ضعفِ من، همین دختربچهیِ معصومه، و با آوردنِ اون به این اتاقِ بتنی، داشت منو از لحاظِ روانی کنترل میکرد. اون نمیخواست منو شکنجهیِ فیزیکی بده؛ اون میخواست با این کار، منو از درونِ خودم متلاشی کنه.
اون جین رویِ تخت نشست و شروع کرد به درآوردنِ دفترچهیِ نقاشیاش. «داداش گلم، بیا یه خورشید بکشیم… خورشیدِ بزرگ، که نورش بیاد تو این اتاقِ تاریک.»
لبخندِ تلخی زدم. چقدر اون معصوم بود و چقدر دنیا جایِ کثیفی بود. اون جین داشت برام خورشید میکشید، در حالیکه ما تویِ قلبِ تاریکیِ جونگکوک بودیم.
[پایان پارت ۵۶]
- ۱۷۰
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط