BTS, Roman
#زندگی_من
#ادامه_پارت_چهل_و_هفتم
یکم بعد تهیونگ وارد شد. تو دستش دو تا نودل و نوشیدنی با خوراکی داشت.
با دیدنش ذوق کردم. همونطور که به پلاستیک دستش نگاه میکردم، خوشآمد گویی گرمی گفتم
(خندان)من- هی کجا بودی؟
تهیونگ در جوابم یک پوزخند زد. فهمیده بود بخاطر غذاهای دستش اینطوری ذوق کردم.
اومد کنارم نشست.
(پوزخند)تهیونگ- بیا بذار توش آبجوش بریم. فعلا اینا رو بخور
اومد و من و نشود و به پشتم تکیم داد
من- نه اول غذا میخورم تا معدا درد نگیرم.
تهیونگ- هرطور راحتی.
دستم و مالش دادم
من- درد میکنه
تهیونگ- واسه چی؟
(تند)من- ناسلامتی بخاطر خوابیدن جنابعالی اینطوری شد!
تهیونگ- خب میخواستی بیدارم کنی!
نمیتونستم بهش بگم بخاطر اینکه قشنگ خوابیده بودی دلم نیومد.
من- خب گناه داره کسی که خوابیده رو بیدار کنی. راستی جنابعالی چرا نرفتن سر کار؟
تهیونگ- میخواستی تو رو تنها بذارم برم؟!
من- اره! مگه چه اتفاقی میخواست بیوفته؟
(پوزخند، دلخور)تهیونگ- ته! نکنه میخواستی بین اینهمه آدم هوس باز ولت کنم!؟
داشت ازت تعریف میکرد. منم دل و زدم به دریا و راست دلم و رو کردم.
روم و ازش گرفتم
من- بخاطر اینکه خیلی قشنگ خوابیده بودی دلم نیومد بیدارت کنه
(قهقهه کوچولو)تهیونگ- فکر شو نمیکردم اینقد به جزعیات دقت کنی! نه بابا، زرنگیا! زود باج نمیدی. نه خوشم اومد
(خنده لوس)من- خب اره دیگه. من همینم..
توی اون ساعاتی که نودل و خوراکی میخوردیم، احساس زندگی کردم.
چون با تهیونگ بگو بخند داشتم و این باعث میشد احساس خوشبختی دوباره کنم.
من- هی پسر. میای جرعت حقیقت بازی کنیم؟
تهیونگ- جرعت حقیقت؟
من- اوهوم؟
تهیونگ- اممم... اره. بیا
من- اوکی. اول من میپرسم. خب. خانوادت کجان؟
تهیونگ- اممم.. من خانواده ندارم
من- هییی چرا!؟
تهیونگ- خب. راستش. وقتی بچه بودم اونا از هم جدا شدن و من و به بهزیستی سپردن.
(دلسوزانه)من- الهی!
(خنده مهربون)تهیونگ- باشه. حالا نوبت منه.. دوست داری چه رشته ای انتخاب کنی؟
من- امممممم.. راستش تا به حال بهش فکر نکردم
تهیونگ- باید بگی
من- خب.. دوست دارم برم طراح دوخت. خیییییلی باحاله! البته بازم مطمئن نیستم اخه هنوز درمورد رشته ها تحقیق نکردم.
تهیونگ- خب باشه. حالا تو بپرس
من- خیلی سوالای چرتی میپرسیا!
(خنده)تهیونگ- بپپپرس
من- باشه. میگم...
برای پرسیدن سوال که سونا رو دوست داره یا نه دو دل بودم. نمیدونستم قراره ازش چی بشنوم. ولی دل و زدم به دریا
من- سونا رو دوست داری؟
#رمان#Roman
#ادامه_پارت_چهل_و_هفتم
یکم بعد تهیونگ وارد شد. تو دستش دو تا نودل و نوشیدنی با خوراکی داشت.
با دیدنش ذوق کردم. همونطور که به پلاستیک دستش نگاه میکردم، خوشآمد گویی گرمی گفتم
(خندان)من- هی کجا بودی؟
تهیونگ در جوابم یک پوزخند زد. فهمیده بود بخاطر غذاهای دستش اینطوری ذوق کردم.
اومد کنارم نشست.
(پوزخند)تهیونگ- بیا بذار توش آبجوش بریم. فعلا اینا رو بخور
اومد و من و نشود و به پشتم تکیم داد
من- نه اول غذا میخورم تا معدا درد نگیرم.
تهیونگ- هرطور راحتی.
دستم و مالش دادم
من- درد میکنه
تهیونگ- واسه چی؟
(تند)من- ناسلامتی بخاطر خوابیدن جنابعالی اینطوری شد!
تهیونگ- خب میخواستی بیدارم کنی!
نمیتونستم بهش بگم بخاطر اینکه قشنگ خوابیده بودی دلم نیومد.
من- خب گناه داره کسی که خوابیده رو بیدار کنی. راستی جنابعالی چرا نرفتن سر کار؟
تهیونگ- میخواستی تو رو تنها بذارم برم؟!
من- اره! مگه چه اتفاقی میخواست بیوفته؟
(پوزخند، دلخور)تهیونگ- ته! نکنه میخواستی بین اینهمه آدم هوس باز ولت کنم!؟
داشت ازت تعریف میکرد. منم دل و زدم به دریا و راست دلم و رو کردم.
روم و ازش گرفتم
من- بخاطر اینکه خیلی قشنگ خوابیده بودی دلم نیومد بیدارت کنه
(قهقهه کوچولو)تهیونگ- فکر شو نمیکردم اینقد به جزعیات دقت کنی! نه بابا، زرنگیا! زود باج نمیدی. نه خوشم اومد
(خنده لوس)من- خب اره دیگه. من همینم..
توی اون ساعاتی که نودل و خوراکی میخوردیم، احساس زندگی کردم.
چون با تهیونگ بگو بخند داشتم و این باعث میشد احساس خوشبختی دوباره کنم.
من- هی پسر. میای جرعت حقیقت بازی کنیم؟
تهیونگ- جرعت حقیقت؟
من- اوهوم؟
تهیونگ- اممم... اره. بیا
من- اوکی. اول من میپرسم. خب. خانوادت کجان؟
تهیونگ- اممم.. من خانواده ندارم
من- هییی چرا!؟
تهیونگ- خب. راستش. وقتی بچه بودم اونا از هم جدا شدن و من و به بهزیستی سپردن.
(دلسوزانه)من- الهی!
(خنده مهربون)تهیونگ- باشه. حالا نوبت منه.. دوست داری چه رشته ای انتخاب کنی؟
من- امممممم.. راستش تا به حال بهش فکر نکردم
تهیونگ- باید بگی
من- خب.. دوست دارم برم طراح دوخت. خیییییلی باحاله! البته بازم مطمئن نیستم اخه هنوز درمورد رشته ها تحقیق نکردم.
تهیونگ- خب باشه. حالا تو بپرس
من- خیلی سوالای چرتی میپرسیا!
(خنده)تهیونگ- بپپپرس
من- باشه. میگم...
برای پرسیدن سوال که سونا رو دوست داره یا نه دو دل بودم. نمیدونستم قراره ازش چی بشنوم. ولی دل و زدم به دریا
من- سونا رو دوست داری؟
#رمان#Roman
- ۲.۹k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط