شرلوک Sherlock
شرلوک *Sherlock
part 19 (3)🌀✒️
جان هنوز پشت دستگاه بود که ناگهان نوسانهای نامنظم روی صفحه اسیلوسکوپ به یک الگوی ثابت تبدیل شدند. صدا دیگر زمزمه نبود؛ یک رشته کد مورس دیجیتال بود که با سرعت بالا تکرار میشد. جان به سرعت کدها را یادداشت کرد و آنها را به مختصات جغرافیایی تبدیل کرد.
«شرلوک! یه آدرس پیدا کردم. انبار شماره ۴، اسکلههای قدیمی شرق لندن. سیگنال دقیقاً از اونجا ارسال میشه.»
شرلوک کتش را پوشید و نگاهی گذرا به یادداشت جان انداخت. «عالیه جان. ولی یادت باشه، این یه دعوتنامه داوطلبانه نیست، یه طعمهست. بیا بریم.»
یک ساعت بعد، آنها مقابل درب زنگزدهی انبار ایستاده بودند. سکوت سنگینی بر فضا حاکم بود. شرلوک با چراغقوه کوچکش مسیر را چک کرد و وارد شدند. اتاق کوچکی در انتهای انبار قرار داشت که نوری ضعیف از زیر در آن به بیرون میتابید.
همین که وارد اتاق شدند، بوی تند اوزون و تجهیزات الکتریکی قدیمی به مشام رسید. در مرکز اتاق، یک جعبه سیاه فلزی روی میزی قرار داشت که سیمهای متعددی از آن بیرون زده بود. روی دیوار روبرو، یک نمایشگر دیجیتال ناگهان روشن شد: **«خوش آمدید، آقای هولمز.»**
شرلوک بلافاصله متوجه لرزش خفیفی در زیر پایش شد. او به سرعت به زمین نگاه کرد. یک صفحهی فشار حساس!
«جان، تکون نخور!» شرلوک فریاد زد، اما خیلی دیر شده بود. به محض اینکه جان قدمی به عقب برداشت، صدای تیکتیک سریعی از داخل جعبه بلند شد و نمایشگر شروع به شمارش معکوس کرد: **۰۰:۵۹... ۰۰:۵۸...**
شرلوک با سرعتی که جان قبلاً هرگز از او ندیده بود، به سمت در خروجی هجوم برد، اما نه برای فرار خودش. او جان را با قدرت به بیرون از اتاق پرتاب کرد. جان روی زمین سرد انبار افتاد و قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، شرلوک دستهی فلزی در سنگین اتاق را گرفت و از داخل قفل کرد.
«شرلوک! داری چی کار میکنی؟» جان فریاد زد و به سمت در دوید.
صدای شرلوک از پشت در فلزی، آرام اما قاطع میآمد: «مکانیزم در به صفحه فشار وصله جان. اگه در باز بمونه، چاشنی بلافاصله عمل میکنه. من باید اینجا بمونم تا مدار رو از داخل بایپس کنم. برو عقب!»
جان با تمام توان به در میکوبید. «بازش کن شرلوک! این یه دستوره! بیا بیرون، با هم یه راهی پیدا میکنیم! درو باز کن!»
صدای تیکتیک بمب از پشت در واضحتر میشد. جان شانهاش را به در میکوبید، اما درِ فولادی تکان نمیخورد.
«شرلوک! صدامو میشنوی؟ التماست میکنم... اون در لعنتی رو باز کن! ما همیشه با هم بودیم، الانم نباید اینطوری تموم شه!»
شرلوک در حالی که با انگشتانش سعی داشت سیمهای پشت جعبه را لمس کند، با صدایی که کمی میلرزید گفت: «جان، تو تنها کسی هستی که میتونه این پرونده رو تموم کنه. اگه من موفق نشدم، برو سراغ لستراد. بهش بگو...»
«هیچی بهش نمیگم!» جان فریاد زد و اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد. «خودت بهش میگی! شرلوک، درو باز کن! خواهش میکنم...»
شمارش معکوس به **۰۰:۱۰** رسید. جان با ناامیدی پیشانیاش را به درِ سرد چسباند و زمزمه کرد: «بیا بیرون... لطفاً بیا بیرون...»
در همان لحظه، صدای جرقه الکتریکی شدیدی از داخل اتاق بلند شد و تمام چراغهای انبار برای یک لحظه خاموش شدند.
ادامه دارد...
پایان پارت 19 (بخش سوم)...
part 19 (3)🌀✒️
جان هنوز پشت دستگاه بود که ناگهان نوسانهای نامنظم روی صفحه اسیلوسکوپ به یک الگوی ثابت تبدیل شدند. صدا دیگر زمزمه نبود؛ یک رشته کد مورس دیجیتال بود که با سرعت بالا تکرار میشد. جان به سرعت کدها را یادداشت کرد و آنها را به مختصات جغرافیایی تبدیل کرد.
«شرلوک! یه آدرس پیدا کردم. انبار شماره ۴، اسکلههای قدیمی شرق لندن. سیگنال دقیقاً از اونجا ارسال میشه.»
شرلوک کتش را پوشید و نگاهی گذرا به یادداشت جان انداخت. «عالیه جان. ولی یادت باشه، این یه دعوتنامه داوطلبانه نیست، یه طعمهست. بیا بریم.»
یک ساعت بعد، آنها مقابل درب زنگزدهی انبار ایستاده بودند. سکوت سنگینی بر فضا حاکم بود. شرلوک با چراغقوه کوچکش مسیر را چک کرد و وارد شدند. اتاق کوچکی در انتهای انبار قرار داشت که نوری ضعیف از زیر در آن به بیرون میتابید.
همین که وارد اتاق شدند، بوی تند اوزون و تجهیزات الکتریکی قدیمی به مشام رسید. در مرکز اتاق، یک جعبه سیاه فلزی روی میزی قرار داشت که سیمهای متعددی از آن بیرون زده بود. روی دیوار روبرو، یک نمایشگر دیجیتال ناگهان روشن شد: **«خوش آمدید، آقای هولمز.»**
شرلوک بلافاصله متوجه لرزش خفیفی در زیر پایش شد. او به سرعت به زمین نگاه کرد. یک صفحهی فشار حساس!
«جان، تکون نخور!» شرلوک فریاد زد، اما خیلی دیر شده بود. به محض اینکه جان قدمی به عقب برداشت، صدای تیکتیک سریعی از داخل جعبه بلند شد و نمایشگر شروع به شمارش معکوس کرد: **۰۰:۵۹... ۰۰:۵۸...**
شرلوک با سرعتی که جان قبلاً هرگز از او ندیده بود، به سمت در خروجی هجوم برد، اما نه برای فرار خودش. او جان را با قدرت به بیرون از اتاق پرتاب کرد. جان روی زمین سرد انبار افتاد و قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، شرلوک دستهی فلزی در سنگین اتاق را گرفت و از داخل قفل کرد.
«شرلوک! داری چی کار میکنی؟» جان فریاد زد و به سمت در دوید.
صدای شرلوک از پشت در فلزی، آرام اما قاطع میآمد: «مکانیزم در به صفحه فشار وصله جان. اگه در باز بمونه، چاشنی بلافاصله عمل میکنه. من باید اینجا بمونم تا مدار رو از داخل بایپس کنم. برو عقب!»
جان با تمام توان به در میکوبید. «بازش کن شرلوک! این یه دستوره! بیا بیرون، با هم یه راهی پیدا میکنیم! درو باز کن!»
صدای تیکتیک بمب از پشت در واضحتر میشد. جان شانهاش را به در میکوبید، اما درِ فولادی تکان نمیخورد.
«شرلوک! صدامو میشنوی؟ التماست میکنم... اون در لعنتی رو باز کن! ما همیشه با هم بودیم، الانم نباید اینطوری تموم شه!»
شرلوک در حالی که با انگشتانش سعی داشت سیمهای پشت جعبه را لمس کند، با صدایی که کمی میلرزید گفت: «جان، تو تنها کسی هستی که میتونه این پرونده رو تموم کنه. اگه من موفق نشدم، برو سراغ لستراد. بهش بگو...»
«هیچی بهش نمیگم!» جان فریاد زد و اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد. «خودت بهش میگی! شرلوک، درو باز کن! خواهش میکنم...»
شمارش معکوس به **۰۰:۱۰** رسید. جان با ناامیدی پیشانیاش را به درِ سرد چسباند و زمزمه کرد: «بیا بیرون... لطفاً بیا بیرون...»
در همان لحظه، صدای جرقه الکتریکی شدیدی از داخل اتاق بلند شد و تمام چراغهای انبار برای یک لحظه خاموش شدند.
ادامه دارد...
پایان پارت 19 (بخش سوم)...
- ۱.۲k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط