{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

افسانه ی خون و گل

افسانه ی خون و گل
قسمت ۱۸: ظهورِ گرگِ زخمی

یه سایه‌یِ سیاه، سریع‌تر از چشمِ آدم، از پشتِ در پرید جلو. اون مرد، قبل از اینکه بتونه حتی پلک بزنه، با یه ضربه‌یِ سنگین از پشت، از پا دراومد.

جونگ‌کوک بود.

اون با وجودِ زخمی که داشت، با وجودِ اون همه خون که داشت از بدنش می‌رفت، مثل یه هیولایِ افسانه‌ای از دلِ تاریکی بیرون اومد. اون دیگه آدم نبود؛ اون تجسمِ خشمِ خالص بود. اون با یه چشمِ بسته و با یه دستِ لرزون، اما با نگاهی که مرگ رو به رُخ می‌کشید، به سمتِ یونا رفت.

اون مردِ زخمی، با یه توانِ ماورایی، اسلحه رو از دستِ یونا قاپید و با یه ضربه‌یِ محکم به صورتِ اون کوبید. یونا به عقب پرت شد و با یه جیغِ بلند، از پله‌ها افتاد.

جونگ‌کوک، در حالی که داشت از حال می‌رفت، خودش رو رسوند به مینجی. اون با دست‌هایی که از خونِ خودش و مینجی خیس شده بود، طناب‌ها رو با دندون و ناخن پاره کرد. وقتی بالاخره تونست مینجی رو از اون صندلیِ شکنجه جدا کنه، هر دو روی زمین افتادند.

جونگ‌کوک سرش رو روی شونه‌یِ مینجی گذاشت. نفس‌هاشون یکی شده بود؛ نفس‌هایِ کوتاه، لرزان و پر از درد.

«اومدم...» جونگ‌کوک با صدایی که به زور شنیده می‌شد، زمزمه کرد. «گفته بودم... هیچ‌کس... نمی‌تونه تو رو از من بگیره...»
دیدگاه ها (۰)

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۹: سکوتِ خونین و سپیده‌دم بیرون از ق...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۰: سکوتِ سنگینِ پس از طوفانقلبِ مینج...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۷: بازیِ فرارتیمِ یونا، که از شنیدن...

افسانه‌ی خون و گلقسمت ۱۶: در مرزِ خاکستر همه‌چیز توی اون اتا...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۵: انفجارِ نهایی اون لحظه، تمامِ دنی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط