مادرم فکر می کرد زندگی من یک تلویزیون رنگی ست

مادرم فکر می کرد زندگی من یک تلویزیون رنگی ست

و برنامه هایش را می شود هر چند ثانیه یک بار

با لمس شماره ای از راه دور عوض کرد .



پدرم فکر می کرد زندگی من صحنه ی نمایش است

...و شخصیت من می تواند هر چند دقیقه یک بار

با خاموش و روشن شدن یک چراغ همراه با لباس و کفش و آرایش و مدل موهایم

تغییر کند .



من فکر می کردم زندگی ام پیله ای کوچک بود

که خیلی دلم می خواست پاره اش کنم

و بال هایم را یک بار هم که شده در آفتاب ببینم



#خوشایند
#کوتاه_نوشته
دیدگاه ها (۱)

بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۵ات چن...

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 24نگهان..... چراغ‌ های مدرسه یکی...

......پارت هفتم......

چند پارت

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت هــفتم 𓆪 🖤🥀ساعت از سه...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت پانزدهم ۱۵

پارت ۵۰ — بعد از اویونگی بعد از برگشتن به پایتخت، تقریباً هی...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_38فصل شانزدهم |...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط