{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خدا داشت فکر می کرد

خدا داشت فکر می کرد

مهر حوا به دله آدم افتاده بود

باید اسمان را آذین می بست

ستاره ها رو برق می انداخت

برای فرشته ها لباس می دوخت . . .

اما اینها برای خدا کاری نداشت

او نشسته بود و به چیز دیگری می اندیشید

به این که چقدر از "عشق" خوشش آمده

و دعا کرد که آنها در کنار هم خوشبخت بشوند

خدا لبخند زد

تنهایی فقط زیبنده خودش بود!
دیدگاه ها (۷)

زنانگی را دوست دارم به دلیل وسعت و بی کرانگی روح زنانه ک...

امشب شبی روشن و زیبا و مصفاست احسنت به این جشن دل انگیز که ب...

حیف که یادمان می رود بسیاری از آنچه امروز داریم همان دعا...

هوای حوصله ابریست چشمی از عشق ببخشایم تا رود آفتاب بشوید...

i am dead

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت چه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط