فصل اول – پارت بیستوششم
فصل اول – پارت بیستوششم
اولین قدم
نور صبح آرام روی پردهها افتاده بود.
یونا بهآرامی چشمهایش را باز کرد. چند لحظه طول کشید تا بفهمد کجاست. سرش هنوز سنگین بود، اما دیگر آن تب شدید را نداشت.
کنارش، یونگی هنوز خواب بود. روی صندلی کنار تخت نشسته و سرش روی لبهی تخت افتاده بود. انگار تمام شب همانجا مانده بود.
یونا چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
زیر لب گفت:
«واقعاً... نرفتی.»
همان لحظه یونگی بیدار شد.
«حالت چطوره؟»
یونا فقط سرش را پایین انداخت.
چند دقیقه هیچکدام حرفی نزدند.
بالاخره یونا آرام گفت:
«از خودم میترسم.»
یونگی چیزی نگفت.
«هر روز با خودم میگفتم فردا برمیگردم استودیو... اما نمیتونستم حتی از در خونه بیرون برم.»
اشک آرام روی گونهاش لغزید.
«دیگه خودمو نمیشناسم.»
یونگی صندلی را کمی جلو کشید.
«لازم نیست امروز مثل قبل باشی.»
یونا با تعجب نگاهش کرد.
«فقط... امروز از تخت بلند شو. همین.»
سکوت.
«فردا شاید بتونی کنار پنجره بشینی.»
لبخند خیلی کمرنگی روی لب یونگی نشست.
«پسفردا شاید بتونی چند دقیقه بیرون قدم بزنی.»
یونا آهسته پرسید:
«اگه نتونستم چی؟»
یونگی بدون مکث جواب داد:
«دوباره از اول شروع میکنیم.»
...
از آن روز، هیچ معجزهای اتفاق نیفتاد.
یونا هنوز شبها از خواب میپرید.
گاهی وسط روز بیدلیل گریه میکرد.
گاهی ساعتها فقط به دیوار خیره میشد.
اما این بار تنها نبود.
یونگی هر روز میآمد.
برای او غذا درست میکرد.
خانه را مرتب میکرد.
پنجرهها را باز میکرد تا هوای تازه وارد شود.
بطریهای خالی را جمع کرد و بیهیچ حرفی دور ریخت.
وقتی یونا حال حرف زدن نداشت، خودش هم سکوت میکرد.
وقتی یونا گریه میکرد، فقط کنارش مینشست.
نه سؤال میپرسید.
نه اصرار میکرد.
فقط میماند.
...
یک هفته بعد، یونگی دو لیوان چای روی بالکن گذاشت.
«فقط پنج دقیقه.»
یونا با تردید بیرون آمد.
هوای عصر خنک بود.
بعد از مدتها، اولین نفس عمیقش را کشید.
یونگی لبخند محوی زد.
«دیدی؟»
یونا آرام گفت:
«هنوز میترسم...»
«میدونم.»
«شاید هیچوقت خوب نشم.»
یونگی به آسمان نگاه کرد.
«قرار نیست یکشبه خوب بشی.»
بعد نگاهش را به یونا برگرداند.
«من قول نمیدم همه دردها از بین برن. اما یه قول میدم... تا وقتی خودت بخوای، توی این مسیر کنارت میمونم.»
یونا برای اولین بار بعد از مدتها، لبخند خیلی کوچکی زد.
لبخندی که هنوز غم داشت...
اما برای اولین بار...
امید هم داشت.
#بیتیاس
#یونگی
#فیکشن
اولین قدم
نور صبح آرام روی پردهها افتاده بود.
یونا بهآرامی چشمهایش را باز کرد. چند لحظه طول کشید تا بفهمد کجاست. سرش هنوز سنگین بود، اما دیگر آن تب شدید را نداشت.
کنارش، یونگی هنوز خواب بود. روی صندلی کنار تخت نشسته و سرش روی لبهی تخت افتاده بود. انگار تمام شب همانجا مانده بود.
یونا چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
زیر لب گفت:
«واقعاً... نرفتی.»
همان لحظه یونگی بیدار شد.
«حالت چطوره؟»
یونا فقط سرش را پایین انداخت.
چند دقیقه هیچکدام حرفی نزدند.
بالاخره یونا آرام گفت:
«از خودم میترسم.»
یونگی چیزی نگفت.
«هر روز با خودم میگفتم فردا برمیگردم استودیو... اما نمیتونستم حتی از در خونه بیرون برم.»
اشک آرام روی گونهاش لغزید.
«دیگه خودمو نمیشناسم.»
یونگی صندلی را کمی جلو کشید.
«لازم نیست امروز مثل قبل باشی.»
یونا با تعجب نگاهش کرد.
«فقط... امروز از تخت بلند شو. همین.»
سکوت.
«فردا شاید بتونی کنار پنجره بشینی.»
لبخند خیلی کمرنگی روی لب یونگی نشست.
«پسفردا شاید بتونی چند دقیقه بیرون قدم بزنی.»
یونا آهسته پرسید:
«اگه نتونستم چی؟»
یونگی بدون مکث جواب داد:
«دوباره از اول شروع میکنیم.»
...
از آن روز، هیچ معجزهای اتفاق نیفتاد.
یونا هنوز شبها از خواب میپرید.
گاهی وسط روز بیدلیل گریه میکرد.
گاهی ساعتها فقط به دیوار خیره میشد.
اما این بار تنها نبود.
یونگی هر روز میآمد.
برای او غذا درست میکرد.
خانه را مرتب میکرد.
پنجرهها را باز میکرد تا هوای تازه وارد شود.
بطریهای خالی را جمع کرد و بیهیچ حرفی دور ریخت.
وقتی یونا حال حرف زدن نداشت، خودش هم سکوت میکرد.
وقتی یونا گریه میکرد، فقط کنارش مینشست.
نه سؤال میپرسید.
نه اصرار میکرد.
فقط میماند.
...
یک هفته بعد، یونگی دو لیوان چای روی بالکن گذاشت.
«فقط پنج دقیقه.»
یونا با تردید بیرون آمد.
هوای عصر خنک بود.
بعد از مدتها، اولین نفس عمیقش را کشید.
یونگی لبخند محوی زد.
«دیدی؟»
یونا آرام گفت:
«هنوز میترسم...»
«میدونم.»
«شاید هیچوقت خوب نشم.»
یونگی به آسمان نگاه کرد.
«قرار نیست یکشبه خوب بشی.»
بعد نگاهش را به یونا برگرداند.
«من قول نمیدم همه دردها از بین برن. اما یه قول میدم... تا وقتی خودت بخوای، توی این مسیر کنارت میمونم.»
یونا برای اولین بار بعد از مدتها، لبخند خیلی کوچکی زد.
لبخندی که هنوز غم داشت...
اما برای اولین بار...
امید هم داشت.
#بیتیاس
#یونگی
#فیکشن
- ۲۹
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط