{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

☆پسر بد☆

☆پسر بد☆
☆_bad boy_☆
Part: 27

از تو بغل الین اومدم بیرون.
سرم درد میکرد.
سرم رو با دستام گرفتم.
حس عجیب دوباره اومد به سراغم.
نگاهم رو دادم به الین.

یونا: الین.

الین: جونم.

یونا: یه حس عجیب هر دفعه که تهیونگ رو میبینم یا بهش فک میکنم میاد سراغم.
جوری که قلبم با دیدنش می لرزه.
فقط دلم میخواد نگاهش کنم.
بغلش کنم.
انگار رو فقط بلده منو آروم کنه.
یعنی این چه حسیه.

الین: اوم... حس عشقه.

یونا: چی؟ ...

الین: یونا قبول کن که دوسش داری.

هیچی نگفتم.
فقط و فقط بهش زل زدم.
یعنی این حس عشقه؟
آره درسته.
ولی اون منو دوست نداره.
زندگی به کام من نیست.
من خیلی خیلی بدبختم.
الانم که بابام ریده به زندگیم.


ویو راوی.
یونا جیغ زد.
الین یونا رو توی آغوشش گرفت.
یونا اشکاش ریخت.

الین: قربونت برم گریه نکن.

یونا: مگه من چه گناهی کردم که باید تاوان پس بدم؟؟؟؟ هااااااااااااااااااااا؟

الین: درست میشه همچی... الانم بخواب من اینجام جایی نمیرم.

یونا سرشو روی پاهای الین گذاشت که خوابش برد.
الین هم موهای یونا رو نوازش میکرد.

.............................................

ویو تهیونگ.
چشمام رو بستم.
به یونا فکر میکردم.
چجوری یهویی عاشقش شدم.
من مطمئنم. اون متعلق به منه!

.............................................

ویو یونا.
چشمامو باز کردم.
صبح شده بود.
دیدم روی پاهای الین خواب بودم الین هم نشسته خواب بود.
کمرش شکست فکر کنم.
بلند شدم و درازش کردم.
پتو رو روش کشیدم.
امشب یکی از دوستام پارتی گرفته بود.
اسرار کرد برم منم قبول کردم.
باید میرفتم یه لباس میخریدم.
ظهر برم بهتره.

ظهر شد.
خودمو و الین اماده شدیم که بریم پاساژ.
سوار ماشین شدیم.
به سمت پاساژ حرکت کردیم.
بعد چند مین رسیدیم پیاده شدیم.
وارد یکی از مغازه ها شدیم.

الین: خب ببین باید باز بپوشی.

یونا: نه من لباس باز نمیپوشم دیدی دیشب؟ خیلی خجالت کشیدم.

الین: اتفاقا خیلی هم قشنگ بودی سریع باش وگرنه نمیریم.

هوفی کشیدم.
گشتیم دنبال لباس.
لباس قشنگی پیدا نکردیم.
کلی مغازه رو گشتیم همش زشت بودن.
وارد یکی دیگه شدیم.
یه لباس قشنگ دیدم.
برش داشتم.
رفتم پرو کردم خیلی بهم میومد.
برای همین خریدمش.
به سمت خونه راه افتادیم.
شب شده بود.
الان ساعت ۷ هستش.
ما باید ساعت ۱۰ میرفتیم.
برای همین شام درست کردیم خودمو الین خوردیم که ساعت ۹ شد.
رفتم آرایش کردم و لباسم رو پوشیدم.
الین هم یکی از لباسای شیک منو پوشید.
اسنپ گرفتیم و حرکت کردیم.
رسیدیم.
خیلی شلوغ بود.
اهنگ هم خیلی خوب بود رفتم توی جمعیت منو الین شروع کردیم به رقصیدن.
جام شراب رو برداشتیم.
شروع کردم به خوردن.
هم میخوردیم هم میرقصیدیم.
کاملا گرم شده بودم.
هیچی نمیفهمیدم.
که یکی دستم رو گرفت و کشید بیرون از جمعیت.
تهیونگ بود. اون اینجا چیکار میکنه؟
یه سیلی محکم زد تو گوشم.

تهیونگ: حتما باید بیام توی پارتیا جمعت کنم؟؟؟؟؟؟؟ نگفتم اگه یه بار دیگه اینجاها این موقع شب ببینمت چیکارت میکنم؟؟؟؟؟؟

تو حال خودم نبودم.
فقط بهش زل زده بودم.

تهیونگ: نه تو آدم بشو نیستی.

بلندم کرد.
هی میزدم تو کمرش که ولم کنه.
گذاشتم تو ماشین.
سریع نشست و با سرعت خیلی خیلی زیاد میروند.
بعد چند مین رسیدیم عمارتش.
دستم رو گرفت و بردم داخل عمارت.
بردم تو اتاق و درو بست انداختم رو تخت.
کتش رو در آورد.
هیچی نمیفهمیدم.

ویو راوی.
یونا مست بود.
تهیونگ کتش رو در آورد.
دکمه های پیرهنش رو باز کرد.
پیرهنش رو در آورد.
یونا فقط زل زده بود.

...
بچه هاااا اسمات تو کامنتا مینویسم. 🎀
کسی کامنت ننویسه اصلا به هیچ وجه.

شرط برای پارت بعد
لایک: ۱۲۵
بازنشر: ۴٠

.
دیدگاه ها (۷)

فالوشه🎀@m.j_i.n

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 26جیغ زدم که... اون فرد بلند شد. تا...

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 24تهیونگ: اوه درسته... من اینو بهش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط