پسر بد
☆پسر بد☆
☆_bad boy_☆
Part: 24
تهیونگ: اوه درسته... من اینو بهش گفتم.
جونگکوک: اگه دوسش داری برو دنبالش خیلی ناراحت بود.
تهیونگ: چی؟..
جونگکوک وارد بار شد.
درسته باید میرفتم دنبالش.
به نگاهبان بار گفتم.
تهیونگ: یه دختر رو ندیدی که داشت میرفت؟
نگهبان: خیلی از دخترا رفتن.
تهیونگ: یه دختر که موهاش مشکیه پوستش سفیده صورت خوشگلی داره. ـ
صورتش معصومه. اممم یه کیفی هم دستش بود. تازه انگار ناراحت هم بود.
نگهبان: اها یه دختر بود داشت گریه میکرد از اون طرف رفت.
تهیونگ سریع دوید.
تند می دوید.
خبری از یونا نبود.
به ایستگاه رسید.
بازم خبری نبود.
جلوتر رفت.
دختر رو دید.
آروم داش قدم میزد.
تهیونگ به یونا رسید و بازو یونا رو گرفت.
ویو یونا.
داشتم قدم میزدم غرق در فکر بودم که یکی بازوم رو گرفت برگشتم...
تهیونگ بود.
تا خواستم دستام رو بکشم بازوم رو محکم تر گرفت.
یونا: ولم کن...
تهیونگ: یونا وایسا.
یونا: ما دیگه همو نمیشناسیم.
تهیونگ: خیلی هم خوب همو میشناسیم.
یونا: تهیونگ دلم نمیخواد ببینمت. هر وقت میبینمت یه حس عجیب میاد سراغم از خود بیخود میشم. بهتره که واقعا دیگه حتی توی شلوغی هم همو نبینیم.
تهیونگ: یونا وایسا...
تا خواستم برم تهیونگ سریع منو تو آغوشش کشید. تو شک بودم.
نفس های گرمش به گردنم میخورد.
اما این حرکت از تهیونگ بعید بود.
سرشرو بلند کرد و بهم زل زد.
چشماش دیگه هیچ سرد نبود.
موهای روی صورتم رو کنار زد.
یونا: تهیونگ... دلیل این کارات چیه؟
تهیونگ: تو
منظورش رو نفهمیدم.
من؟
فقط بهش زل زدم.
با صدای مردونش و بم گفت.
تهیونگ: آخر این بازی میدونی چی میشه؟
نگاهم رو سوالی بهش دادم. ـ
پوزخندی زد.
گفت.
تهیونگ: سرنوشت من و تو.
با این حرفش شکه شدم.
نفس عمیقی کشیدم.
سرمو بردم پایین.
که جونم رو گرفت و صورتمو آورد بالا.
تهیونگ: وقتی دارم حرف میزنم نگاهم کن.
نگاهش کردم.
هوفی کشید.
لبخندی زد.
لبخندی تلخ که از ته دل بود.
تهیونگ: به بادیگارد میگم ببرت خونت.
یونا: نه من پیاده میرم.
تهیونگ: همین که گفتم.
دستمو گرفت و شروع کردیم به قدم زدن.
رسیدیم به بار دستم رو رهاکرد و به بادیگارد یه چیزی گفت.
خداحافظی زیر لب گفتم و سوار ماشین شدم.
که حرکت کرد.
ویو تهیونگ.
یونا رفت.
رفتم پیش رفقا.
داشتن مشروب میخوردن.
کنار جونگکوک نشستم و یکی از جام ها رو برداشتم و شروع کردم به خوردن.
جونگکوک: چیشد؟
تهیونگ: حوصله ندارم توضیح بدم خستمه.
جونگکوک:اوکیه.
بعد از دورهمی منو کوک رفتیم عمارت من.
رفتم تو اتاقم لباسم رو در آوردم.
به لباس پوشیدم.
رو تخت دراز کشیدم.
تواین موندم واقعا حس من به یونا عشقه؟
مطمئنم اون منو نمیخواد. اذیتش کردم حق داره.
.....................................
ویو یونا.
وقتی اومدم خونه لباسام رو عوض کرددم و رو تخت دراز کشیدم.
یعنی این حس عجیب چی میتونه باشه؟
نگاهمو دادم به ساعت. ۰:۰۰ بود یعنی یکی داره بهم فکر میکنه.
لبخندی زدم و آروم به خواب عمیق فرو رفتم.
بفرماییید ✨✨🎀🎀
شرط
لایک : ۱٠٠
بازنشر: ۴٠
☆_bad boy_☆
Part: 24
تهیونگ: اوه درسته... من اینو بهش گفتم.
جونگکوک: اگه دوسش داری برو دنبالش خیلی ناراحت بود.
تهیونگ: چی؟..
جونگکوک وارد بار شد.
درسته باید میرفتم دنبالش.
به نگاهبان بار گفتم.
تهیونگ: یه دختر رو ندیدی که داشت میرفت؟
نگهبان: خیلی از دخترا رفتن.
تهیونگ: یه دختر که موهاش مشکیه پوستش سفیده صورت خوشگلی داره. ـ
صورتش معصومه. اممم یه کیفی هم دستش بود. تازه انگار ناراحت هم بود.
نگهبان: اها یه دختر بود داشت گریه میکرد از اون طرف رفت.
تهیونگ سریع دوید.
تند می دوید.
خبری از یونا نبود.
به ایستگاه رسید.
بازم خبری نبود.
جلوتر رفت.
دختر رو دید.
آروم داش قدم میزد.
تهیونگ به یونا رسید و بازو یونا رو گرفت.
ویو یونا.
داشتم قدم میزدم غرق در فکر بودم که یکی بازوم رو گرفت برگشتم...
تهیونگ بود.
تا خواستم دستام رو بکشم بازوم رو محکم تر گرفت.
یونا: ولم کن...
تهیونگ: یونا وایسا.
یونا: ما دیگه همو نمیشناسیم.
تهیونگ: خیلی هم خوب همو میشناسیم.
یونا: تهیونگ دلم نمیخواد ببینمت. هر وقت میبینمت یه حس عجیب میاد سراغم از خود بیخود میشم. بهتره که واقعا دیگه حتی توی شلوغی هم همو نبینیم.
تهیونگ: یونا وایسا...
تا خواستم برم تهیونگ سریع منو تو آغوشش کشید. تو شک بودم.
نفس های گرمش به گردنم میخورد.
اما این حرکت از تهیونگ بعید بود.
سرشرو بلند کرد و بهم زل زد.
چشماش دیگه هیچ سرد نبود.
موهای روی صورتم رو کنار زد.
یونا: تهیونگ... دلیل این کارات چیه؟
تهیونگ: تو
منظورش رو نفهمیدم.
من؟
فقط بهش زل زدم.
با صدای مردونش و بم گفت.
تهیونگ: آخر این بازی میدونی چی میشه؟
نگاهم رو سوالی بهش دادم. ـ
پوزخندی زد.
گفت.
تهیونگ: سرنوشت من و تو.
با این حرفش شکه شدم.
نفس عمیقی کشیدم.
سرمو بردم پایین.
که جونم رو گرفت و صورتمو آورد بالا.
تهیونگ: وقتی دارم حرف میزنم نگاهم کن.
نگاهش کردم.
هوفی کشید.
لبخندی زد.
لبخندی تلخ که از ته دل بود.
تهیونگ: به بادیگارد میگم ببرت خونت.
یونا: نه من پیاده میرم.
تهیونگ: همین که گفتم.
دستمو گرفت و شروع کردیم به قدم زدن.
رسیدیم به بار دستم رو رهاکرد و به بادیگارد یه چیزی گفت.
خداحافظی زیر لب گفتم و سوار ماشین شدم.
که حرکت کرد.
ویو تهیونگ.
یونا رفت.
رفتم پیش رفقا.
داشتن مشروب میخوردن.
کنار جونگکوک نشستم و یکی از جام ها رو برداشتم و شروع کردم به خوردن.
جونگکوک: چیشد؟
تهیونگ: حوصله ندارم توضیح بدم خستمه.
جونگکوک:اوکیه.
بعد از دورهمی منو کوک رفتیم عمارت من.
رفتم تو اتاقم لباسم رو در آوردم.
به لباس پوشیدم.
رو تخت دراز کشیدم.
تواین موندم واقعا حس من به یونا عشقه؟
مطمئنم اون منو نمیخواد. اذیتش کردم حق داره.
.....................................
ویو یونا.
وقتی اومدم خونه لباسام رو عوض کرددم و رو تخت دراز کشیدم.
یعنی این حس عجیب چی میتونه باشه؟
نگاهمو دادم به ساعت. ۰:۰۰ بود یعنی یکی داره بهم فکر میکنه.
لبخندی زدم و آروم به خواب عمیق فرو رفتم.
بفرماییید ✨✨🎀🎀
شرط
لایک : ۱٠٠
بازنشر: ۴٠
- ۲.۰k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط