عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۲۱
موزیک توی سالن عوض شد... نورهای ملایم بنفش و طلایی، فضا رو شبیه یه رؤیای واقعی کرده بودن.
کوک دستم رو گرفت، با لبخندی که فقط برای من بود، گفت:
— وقتشه بدرخشی، ملکهی قلب من.
دستم رو توی دستش قفل کرد. کشیدم وسط سالن. همه کنار رفتن. تهیونگ با ذوق گفت:
— اوه اوه! حرکت عاشقای سال!
آروم قدم برداشتیم، هماهنگ با ضرب موزیک. دستش دورر کمرم حلقه شد، دلم یه لحظه لرزید. سرم رو گذاشتم روی شونهش.
صداشو تو گوشم شنیدم:
— هیچکس جز تو نمیتونه آرومم کنه.
لبخند زدم.
— پس خوشحال باش که همیشه مال توام... فقط تو.
هر حرکت، هر چرخش، پر بود از احساس. جمع اطرافمون با لبخند نگاه میکردن، ولی برای من، فقط اون مهم بود... فقط اون و دستایی که محکم منو نگهداشته بودن.
اما... توی گوشهی تاریک سالن، یونا ایستاده بود. صدای خندهی مهمونا و تشویقها براش فقط مثل سوهان روی اعصاب بود.
ویو یونا
آروم زیر لب:
— خب ات... بذار ببینم وقتی عاشقتو از همهچی بندازم پایین، بازم اینقدر مغرور میرقصی یا نه...
گوشیشو درآورد. یه پیام فرستاد.
یه اسم روی صفحه ظاهر شد:
"مدیر پارک "
متن پیام:
"فاز دوم اجرا بشه. پروژهی جونگکوک."
چشماش برق شیطانی زد.
رقص من و کوک تموم شد. همه تشویق کردن.
ولی من نمیدونستم، لحظهای که فکر میکردم امنترینم... همون لحظهایه که دشمن داره نزدیک میشه.
یک ماه بعد
یک ماه گذشته بود. حال و هوای زندگی کمی آرومتر شده بود... اما بیخبری از نقشههای یونا همیشه مثل سایه دنبالم بود.
امروزم روز تولدم هست.
(یه نکته یونا نمیدونه که تهکوک و جیمین مافیا هستن)
پارت ۲۱
موزیک توی سالن عوض شد... نورهای ملایم بنفش و طلایی، فضا رو شبیه یه رؤیای واقعی کرده بودن.
کوک دستم رو گرفت، با لبخندی که فقط برای من بود، گفت:
— وقتشه بدرخشی، ملکهی قلب من.
دستم رو توی دستش قفل کرد. کشیدم وسط سالن. همه کنار رفتن. تهیونگ با ذوق گفت:
— اوه اوه! حرکت عاشقای سال!
آروم قدم برداشتیم، هماهنگ با ضرب موزیک. دستش دورر کمرم حلقه شد، دلم یه لحظه لرزید. سرم رو گذاشتم روی شونهش.
صداشو تو گوشم شنیدم:
— هیچکس جز تو نمیتونه آرومم کنه.
لبخند زدم.
— پس خوشحال باش که همیشه مال توام... فقط تو.
هر حرکت، هر چرخش، پر بود از احساس. جمع اطرافمون با لبخند نگاه میکردن، ولی برای من، فقط اون مهم بود... فقط اون و دستایی که محکم منو نگهداشته بودن.
اما... توی گوشهی تاریک سالن، یونا ایستاده بود. صدای خندهی مهمونا و تشویقها براش فقط مثل سوهان روی اعصاب بود.
ویو یونا
آروم زیر لب:
— خب ات... بذار ببینم وقتی عاشقتو از همهچی بندازم پایین، بازم اینقدر مغرور میرقصی یا نه...
گوشیشو درآورد. یه پیام فرستاد.
یه اسم روی صفحه ظاهر شد:
"مدیر پارک "
متن پیام:
"فاز دوم اجرا بشه. پروژهی جونگکوک."
چشماش برق شیطانی زد.
رقص من و کوک تموم شد. همه تشویق کردن.
ولی من نمیدونستم، لحظهای که فکر میکردم امنترینم... همون لحظهایه که دشمن داره نزدیک میشه.
یک ماه بعد
یک ماه گذشته بود. حال و هوای زندگی کمی آرومتر شده بود... اما بیخبری از نقشههای یونا همیشه مثل سایه دنبالم بود.
امروزم روز تولدم هست.
(یه نکته یونا نمیدونه که تهکوک و جیمین مافیا هستن)
- ۲.۰k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط