عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۲۲
ویو ات
یه پیام از کوک اومد:
«غروب آماده باش بیب. لباست رو فرستادم برات. من نمیتونم بیام دنبالت، بادیگارد میاد.»
لباسی که برام فرستاده بود... یه لباس خاص، خیلی زیبا بود انگار دقیقاً منو میشناخت.
غروب، بادیگارد رسید. سوار ماشین شدم و بعد از یه مسیر نسبتاً طولانی، جلو یه عمارت بزرگ ایستاد.
با تردید رفتم داخل. همهجا تاریک بود. یهدفعه...برقا روشن شد!
و درست جلوی روم، کوک با یه کیک بزرگ وایساده بود، با لبخندی که قلبمو لرزوند.
هیچکس دیگهای اونجا نبود... فقط کسایی که برام مهم بودن: تهیونگ، بینا، هانا، جیمین، لوکاس
و یونا که برام مهم نیست
آخه چرا اومده اینجا کی بهش گفته
کوک کیک رو داد دستم:
— تولدت مبارک، پرنسسم.
اشکام بیاختیار پایین ریختن. کیک رو دادم به بینا و خودم پریدم بغلش. توی گوشش زمزمه کردم:
— عاشقتم کوک... ممنونم که هستی.
اونم آروم لبهامو بوسید و همونطور آهسته گفت:
— ادامه این... شب انجام میشه.
خندیدم. رفتیم سمت میز. آماده بودم شمعها رو فوت کنم.
فوتشون کردم...
و بعد، کوک یه جعبه مخملی رو از جیبش درآورد.
بازش کرد... یه گردنبند ظریف و درخشان توش بود.
— تولدت مبارک، زیبای من... امیدوارم همیشه کنارم بمونی.
بغض کردم.
— کوک... مرسی..ولی لازم نبود.
اون گردنبند رو با مهربونی بست دور گردنم. همه کف زدن.
که بینا از اونور با صدای بلند گفت:
— اوووووه چه عاشقانه! جیمین! یاد بگیر از داداشم!
همه خندیدن... به جز یونا که فقط نگاهم میکرد.
دلم لرزید... ولی بهروی خودم نیاوردم.
خواستم برم نوشیدنی بیارم که یونا پرید جلو:
— تولدته، بشین بابا. من با کمک بینا میارم.
نشستم. اون دوتا رفتن و برگشتن با سینیهای نوشیدنی.
یونا نوشیدنی رو اول گذاشت جلوی کوک، بعد من و بقیه بینا هم به بقیه.
یه حسی ته دلم میگفت یه چیزی مشکوکه... ولی نادیده گرفتم.
چند دقیقه گذشت. کوک عرق میکرد، و کرواتش رو شل کرد.
— کوک خوبی؟
— آره فقط... یه لحظه برم دستشویی.
پاشد و رفت بالا.
ولی دلم شور میزد.
با بقیه گرم صحبت بودم... ولی کوک برنگشت. یونا هم معلوم نبود کجاست.
رفتم بالا. یکییکی در اتاقها رو باز کردم. اولی خالی بود... دومی هم.
سومی... صدای نالهای میاومد.
دستم لرزید. درو باز کردم...
و همونجا...
دنیا روی سرم خراب شد.
کوک و یونا... کنار هم... توی تخت...
نفس توی سینم حبس شد.
قلبم وایساد.
اشکهام بیصدا جاری شدن.
دستم لرزید و درو بستم.
صدای گریهم لرزید توی راهرو.
کوک صدامو شنید. پاشد، درو باز کرد.
چشمش افتاد بهم.
نگاهمون فقط یه لحظه تلاقی کرد.
دویدم پایین. تهیونگ پرسید:
— ات چی شده؟!
فقط گفتم:
— میخوام تنها باشم... هیچکس دنبالم نیاد...هیچ کس.
و با گریه از اونجا زدم بیرون.
پارت ۲۲
ویو ات
یه پیام از کوک اومد:
«غروب آماده باش بیب. لباست رو فرستادم برات. من نمیتونم بیام دنبالت، بادیگارد میاد.»
لباسی که برام فرستاده بود... یه لباس خاص، خیلی زیبا بود انگار دقیقاً منو میشناخت.
غروب، بادیگارد رسید. سوار ماشین شدم و بعد از یه مسیر نسبتاً طولانی، جلو یه عمارت بزرگ ایستاد.
با تردید رفتم داخل. همهجا تاریک بود. یهدفعه...برقا روشن شد!
و درست جلوی روم، کوک با یه کیک بزرگ وایساده بود، با لبخندی که قلبمو لرزوند.
هیچکس دیگهای اونجا نبود... فقط کسایی که برام مهم بودن: تهیونگ، بینا، هانا، جیمین، لوکاس
و یونا که برام مهم نیست
آخه چرا اومده اینجا کی بهش گفته
کوک کیک رو داد دستم:
— تولدت مبارک، پرنسسم.
اشکام بیاختیار پایین ریختن. کیک رو دادم به بینا و خودم پریدم بغلش. توی گوشش زمزمه کردم:
— عاشقتم کوک... ممنونم که هستی.
اونم آروم لبهامو بوسید و همونطور آهسته گفت:
— ادامه این... شب انجام میشه.
خندیدم. رفتیم سمت میز. آماده بودم شمعها رو فوت کنم.
فوتشون کردم...
و بعد، کوک یه جعبه مخملی رو از جیبش درآورد.
بازش کرد... یه گردنبند ظریف و درخشان توش بود.
— تولدت مبارک، زیبای من... امیدوارم همیشه کنارم بمونی.
بغض کردم.
— کوک... مرسی..ولی لازم نبود.
اون گردنبند رو با مهربونی بست دور گردنم. همه کف زدن.
که بینا از اونور با صدای بلند گفت:
— اوووووه چه عاشقانه! جیمین! یاد بگیر از داداشم!
همه خندیدن... به جز یونا که فقط نگاهم میکرد.
دلم لرزید... ولی بهروی خودم نیاوردم.
خواستم برم نوشیدنی بیارم که یونا پرید جلو:
— تولدته، بشین بابا. من با کمک بینا میارم.
نشستم. اون دوتا رفتن و برگشتن با سینیهای نوشیدنی.
یونا نوشیدنی رو اول گذاشت جلوی کوک، بعد من و بقیه بینا هم به بقیه.
یه حسی ته دلم میگفت یه چیزی مشکوکه... ولی نادیده گرفتم.
چند دقیقه گذشت. کوک عرق میکرد، و کرواتش رو شل کرد.
— کوک خوبی؟
— آره فقط... یه لحظه برم دستشویی.
پاشد و رفت بالا.
ولی دلم شور میزد.
با بقیه گرم صحبت بودم... ولی کوک برنگشت. یونا هم معلوم نبود کجاست.
رفتم بالا. یکییکی در اتاقها رو باز کردم. اولی خالی بود... دومی هم.
سومی... صدای نالهای میاومد.
دستم لرزید. درو باز کردم...
و همونجا...
دنیا روی سرم خراب شد.
کوک و یونا... کنار هم... توی تخت...
نفس توی سینم حبس شد.
قلبم وایساد.
اشکهام بیصدا جاری شدن.
دستم لرزید و درو بستم.
صدای گریهم لرزید توی راهرو.
کوک صدامو شنید. پاشد، درو باز کرد.
چشمش افتاد بهم.
نگاهمون فقط یه لحظه تلاقی کرد.
دویدم پایین. تهیونگ پرسید:
— ات چی شده؟!
فقط گفتم:
— میخوام تنها باشم... هیچکس دنبالم نیاد...هیچ کس.
و با گریه از اونجا زدم بیرون.
- ۲.۷k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط