وارث ابدی
وارث ابدی
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎
هوای قصر از همون اول صبح سنگین بود.
یکی از فرماندها با عجله وارد تالار شد و تعظیم کرد.
_ عالیجناب... از جنگل شرقی گزارش فوری رسیده. نگهبانای مرزی یه صحنهی مشکوک پیدا کردن و درخواست حضور شخص شما رو دارن.
ولن از جاش بلند شد.
_ اسبها رو آماده کنید.
_ اطاعت، عالیجناب.
چند دقیقه بعد، دروازههای بزرگ قصر باز شدن.
ولن جلوتر از همه روی اسبش نشست.
پشت سرش، چند سرباز زرهپوش و فرماندهی گارد سلطنتی حرکت میکردن.
همهچیز باید سریع انجام میشد.
همون موقع، یه پسر جوون با چند تا کتاب توی بغلش، با عجله از کنار دروازه رد شد.
انگار اصلاً متوجه خروج امپراتور نشده بود.
اسب ولن با دیدنش بیقرار شد.
ولن افسار و محکم کشید.
اسب چند قدم روی پاهای عقبش بلند شد، اما خیلی زود آروم گرفت.
پسر با ترس همونجا خشک شده بود.
ولن چند لحظه بهش نگاه کرد.
_ مراقب باش...ممکن بود زیر همین اسب له شی!.
پسر تازه به خودش اومد.
سریع سرش رو پایین انداخت و تعظیم کرد.
_ ...پوزش میخوام، عالیجناب.
ولن چیزی نگفت.
فقط آروم افسار اسبش رو کشید و از کنارش رد شد.
چند ثانیه بعد، صدای سُم اسبها پیچید و از شهر دور شدن.
پسر همونجا ایستاده بود.
هنوز قلبش تند میزد.
زیر لب گفت:
_ وای... نزدیک بمیرمم...
بعد از ساعتی، گروه سلطنتی به جنگل شرقی رسید.
چند سرباز از قبل اونجا منتظر بودن.
همین که امپراتور از اسبش پیاده شد، یکی از سربازا جلو اومد.
_ عالیجناب، خواهش میکنم جلوتر نرید تا اول محل رو بررسی کنیم.
ولن نگاه کوتاهی بهش کرد.
_ نگرانیتون رو درک میکنم.... اما اگه از سربازام میخوام جونشون رو برای این سرزمین به خطر بندازن.. خودمم نباید از چند قدم جلو رفتن بترسم مهمتر از اون....این امپراتوره که اول باید خطر و حی کنه.
سرباز آروم سرش رو پایین انداخت.
_ اطاعت، عالیجناب.
ولن از بین درختا عبور کرد.
باد سردی بین شاخهها میپیچید.
چند متر جلوتر...
رد پاهایی روی خاک دیده میشد.
شاخههای شکسته...
و لکههایی که نشون میداد چند ساعت قبل، اتفاق مهمی اونجا افتاده.
ولن آروم زانو زد.
نگاهش روی زمین ثابت موند.
چند ثانیه بعد، بدون اینکه سرش رو بالا بیاره، گفت.
_ انگار دیر رسیدیم.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎
هوای قصر از همون اول صبح سنگین بود.
یکی از فرماندها با عجله وارد تالار شد و تعظیم کرد.
_ عالیجناب... از جنگل شرقی گزارش فوری رسیده. نگهبانای مرزی یه صحنهی مشکوک پیدا کردن و درخواست حضور شخص شما رو دارن.
ولن از جاش بلند شد.
_ اسبها رو آماده کنید.
_ اطاعت، عالیجناب.
چند دقیقه بعد، دروازههای بزرگ قصر باز شدن.
ولن جلوتر از همه روی اسبش نشست.
پشت سرش، چند سرباز زرهپوش و فرماندهی گارد سلطنتی حرکت میکردن.
همهچیز باید سریع انجام میشد.
همون موقع، یه پسر جوون با چند تا کتاب توی بغلش، با عجله از کنار دروازه رد شد.
انگار اصلاً متوجه خروج امپراتور نشده بود.
اسب ولن با دیدنش بیقرار شد.
ولن افسار و محکم کشید.
اسب چند قدم روی پاهای عقبش بلند شد، اما خیلی زود آروم گرفت.
پسر با ترس همونجا خشک شده بود.
ولن چند لحظه بهش نگاه کرد.
_ مراقب باش...ممکن بود زیر همین اسب له شی!.
پسر تازه به خودش اومد.
سریع سرش رو پایین انداخت و تعظیم کرد.
_ ...پوزش میخوام، عالیجناب.
ولن چیزی نگفت.
فقط آروم افسار اسبش رو کشید و از کنارش رد شد.
چند ثانیه بعد، صدای سُم اسبها پیچید و از شهر دور شدن.
پسر همونجا ایستاده بود.
هنوز قلبش تند میزد.
زیر لب گفت:
_ وای... نزدیک بمیرمم...
بعد از ساعتی، گروه سلطنتی به جنگل شرقی رسید.
چند سرباز از قبل اونجا منتظر بودن.
همین که امپراتور از اسبش پیاده شد، یکی از سربازا جلو اومد.
_ عالیجناب، خواهش میکنم جلوتر نرید تا اول محل رو بررسی کنیم.
ولن نگاه کوتاهی بهش کرد.
_ نگرانیتون رو درک میکنم.... اما اگه از سربازام میخوام جونشون رو برای این سرزمین به خطر بندازن.. خودمم نباید از چند قدم جلو رفتن بترسم مهمتر از اون....این امپراتوره که اول باید خطر و حی کنه.
سرباز آروم سرش رو پایین انداخت.
_ اطاعت، عالیجناب.
ولن از بین درختا عبور کرد.
باد سردی بین شاخهها میپیچید.
چند متر جلوتر...
رد پاهایی روی خاک دیده میشد.
شاخههای شکسته...
و لکههایی که نشون میداد چند ساعت قبل، اتفاق مهمی اونجا افتاده.
ولن آروم زانو زد.
نگاهش روی زمین ثابت موند.
چند ثانیه بعد، بدون اینکه سرش رو بالا بیاره، گفت.
_ انگار دیر رسیدیم.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
- ۱۱۵
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط