وارث ابدی
وارث ابدی
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟗
_ عالیجناب...؟
جوابی نشنید.
_ عالیجناب؟
ولن آروم پلک زد.
تصویر یون هی که چند لحظه پیش توی ذهنش بود، آروم محو شد.
نفس عمیقی کشید و از افکارش بیرون اومد و نگاهش رو به مرد روبهروش دوخت.
_ ادامه بدید.
وزیر تعظیم کوتاهی کرد.
_ عالیجناب، طی دو ماه گذشته قیمت برنج و گندم توی چند شهر مرزی بیشتر شده. مردم خریدشون کمتر شده و بعضی از بازرگانا هم دارن غلات رو انبار میکنن تا گرونتر بفروشن.
ولن چند ثانیه سکوت کرد.
_ انباردارا رو شناسایی کردید؟
_ بله عالیجناب.
_ مالیاتشون رو دو برابر کنید.
وزیر سرش رو بالا آورد.
_ اما ممکنه اعتراض کنن.
_ اعتراضشون مهم نیست.
چند لحظه مکث کرد.
_ از انبارهای سلطنتی غله بین مردم پخش کنید. وقتی مردم با قیمت مناسب خرید کنن، کسی حاضر نمیشه از احتکارکنندهها خرید کنه.
وزیر لبخند کوتاهی زد.
_ دستور عاقلانهایه، عالیجناب.
ولن گفت.
_ سود یه نفر، نباید سفره هزار نفر رو کوچیک کنه.
وزیر تعظیم کرد.
_ همین امروز اجرا میشه.
وزیر بعدی چند قدم جلو اومد.
_ عالیجناب، درباره نگهبانای شیفت شب قصر گزارشی رسیده.
_ میشنوم.
_ بعضیاشون موقع نگهبانی خوابشون میبره. چند بارم جای خودشون رو بدون اجازه ترک کردن.
ولن بدون تغییر حالت صورتش گفت:
_ اسمشون ثبت شده؟
_ بله.
_ اونایی که برای اولین بار کوتاهی کردن، یه ماه حقوقشون نصف بشه و دوباره آموزش ببینن.
وزیر آروم سر تکون داد.
_ و اونایی که بیشتر از یه بار این کار رو تکرار کردن؟.
_ لباس نگهبانیشون رو تحویل بگیرید.
_ یعنی اخراج؟
_ قصر جای اشتباههای تکراری نیست.
وزیر با احترام گفت:
_ اطاعت، عالیجناب.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
یکی از مشاورها لبخند خیلی کمرنگی زد.
_ با گذشت این همه سال... هنوز تصمیماتتون همه رو شگفتزده میکنه.
ولن نگاه آرومی بهش کرد.
_ احساسات برای زندگی لازمن...
چند ثانیه سکوت کرد.
_ اما موقع تصمیم گرفتن، منطق باید جلوتر باشه.
تالار دوباره توی سکوت فرو رفت.
هیچکس مخالفتی نداشت.
چون همه میدونستن...
امپراتوری که بیش از صد سال روی تخت سلطنت مونده، فقط با قدرت حکومت نکرده...
بلکه با عقلش، چوسان رو سرپا نگه داشته بود.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
*شرط پارت بعدی:
۱۳ تا لایک و ۱۶تا کامنت
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟗
_ عالیجناب...؟
جوابی نشنید.
_ عالیجناب؟
ولن آروم پلک زد.
تصویر یون هی که چند لحظه پیش توی ذهنش بود، آروم محو شد.
نفس عمیقی کشید و از افکارش بیرون اومد و نگاهش رو به مرد روبهروش دوخت.
_ ادامه بدید.
وزیر تعظیم کوتاهی کرد.
_ عالیجناب، طی دو ماه گذشته قیمت برنج و گندم توی چند شهر مرزی بیشتر شده. مردم خریدشون کمتر شده و بعضی از بازرگانا هم دارن غلات رو انبار میکنن تا گرونتر بفروشن.
ولن چند ثانیه سکوت کرد.
_ انباردارا رو شناسایی کردید؟
_ بله عالیجناب.
_ مالیاتشون رو دو برابر کنید.
وزیر سرش رو بالا آورد.
_ اما ممکنه اعتراض کنن.
_ اعتراضشون مهم نیست.
چند لحظه مکث کرد.
_ از انبارهای سلطنتی غله بین مردم پخش کنید. وقتی مردم با قیمت مناسب خرید کنن، کسی حاضر نمیشه از احتکارکنندهها خرید کنه.
وزیر لبخند کوتاهی زد.
_ دستور عاقلانهایه، عالیجناب.
ولن گفت.
_ سود یه نفر، نباید سفره هزار نفر رو کوچیک کنه.
وزیر تعظیم کرد.
_ همین امروز اجرا میشه.
وزیر بعدی چند قدم جلو اومد.
_ عالیجناب، درباره نگهبانای شیفت شب قصر گزارشی رسیده.
_ میشنوم.
_ بعضیاشون موقع نگهبانی خوابشون میبره. چند بارم جای خودشون رو بدون اجازه ترک کردن.
ولن بدون تغییر حالت صورتش گفت:
_ اسمشون ثبت شده؟
_ بله.
_ اونایی که برای اولین بار کوتاهی کردن، یه ماه حقوقشون نصف بشه و دوباره آموزش ببینن.
وزیر آروم سر تکون داد.
_ و اونایی که بیشتر از یه بار این کار رو تکرار کردن؟.
_ لباس نگهبانیشون رو تحویل بگیرید.
_ یعنی اخراج؟
_ قصر جای اشتباههای تکراری نیست.
وزیر با احترام گفت:
_ اطاعت، عالیجناب.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
یکی از مشاورها لبخند خیلی کمرنگی زد.
_ با گذشت این همه سال... هنوز تصمیماتتون همه رو شگفتزده میکنه.
ولن نگاه آرومی بهش کرد.
_ احساسات برای زندگی لازمن...
چند ثانیه سکوت کرد.
_ اما موقع تصمیم گرفتن، منطق باید جلوتر باشه.
تالار دوباره توی سکوت فرو رفت.
هیچکس مخالفتی نداشت.
چون همه میدونستن...
امپراتوری که بیش از صد سال روی تخت سلطنت مونده، فقط با قدرت حکومت نکرده...
بلکه با عقلش، چوسان رو سرپا نگه داشته بود.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
*شرط پارت بعدی:
۱۳ تا لایک و ۱۶تا کامنت
- ۳۳۴
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط