به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد به من گفت ...

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد به من گفت: نرو که بن بسته!

گوش نکردم، رفتم.

وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛
پیر شده بودم!
دیدگاه ها (۱)

ﺧﺪﺍﯾﺎﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﯼ شکرﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺩﯼ ﺗﻔﮑﺮﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﮔﺮﻓﺘ...

امروز بوی آرامش می دهد .‌‌‌...! سپردن همه چیز به دستان گرم خ...

🙂

نیم ساعت پیش از شهربرگشتم خونه رفته بودم واسه خریددیدم لاستی...

موهاموو چتری کردممم😭😭😭😭😭میخواستم چتری کره ای بزنممم گند زدمم...

ویو جونگ کوک: وقتی رفت گرفتم خوابیدم ویو میا: از خواب بیدار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط