{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد به من گفت: ن

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد به من گفت: نرو که بن بسته!

گوش نکردم، رفتم.

وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛
پیر شده بودم!
دیدگاه ها (۱)

ﺧﺪﺍﯾﺎﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﯼ شکرﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺩﯼ ﺗﻔﮑﺮﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﮔﺮﻓﺘ...

امروز بوی آرامش می دهد .‌‌‌...! سپردن همه چیز به دستان گرم خ...

🙂

من زنده بودم اما انگار مُرده بودم از بس که روزها را با شب شم...

داستان زیبایی از کودکی امام سجاد

p2از رو تخت بلند شدم به سمت پنجره رفتم قفل بود آروم و خونسرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط