🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۸
🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۸
جونگکوک:ب.ب.ببخشید ش.شما کی هستید؟؟م.م.من اینجا چیکارمیکنم؟؟
هارین توی ذهنش سردرگم بود آیا باید حقیقت رو به جونگکوک بگه یا باید طوری رفتار کنه که انگار تازه میخواد باهاش اشنا بشه
هارین:من هارینم کیم هارین شما دچار یک اسیب جدی شده بودید که باعث میشه تا چندوقت خاطرات اخیرتون رو یادتون نیاد ولی خوشبخاته به مرور قسمت هایی از حافظتون برمیگرده
جونگکوک از لحن هارین خوشش اومد با اینکه اونو یادش نمیومد انگار یه حس مالکیت روی هارین داشت و با خودش میگفت که باید از این دختر محافظت کنم
جونگکوک:خوشبختم ولی شما من رو ازکجا میشناسید؟
هارین:ما همکار بودیم توی بخش جنایی
جونگکوک انگار یه بخش کمی رو یادش اومد
گفت
جونگکوک:بخش جنایی پلس منطق[هرچی میخوایید تصور کنید]
هارین از شدت خوشحالی اشک توی چشماش جمع شد
دیدن اینکه جونگکوک به سرعت حافظش برمیگرده باعث شد انرژیش چندین برابر بشه
چند روز گذشت هرروز هارین عکس های دسته جمعی بخش خودشون رو یه جونگکوک نشون میداد و هرروز یه صدا توی مغزش میپیچید
مغز هارین:مهم نیست که الان منو یادت نمیاد انقدر منتظر میمونم و انقدر عاشقت میمونم تا دوباره عاشقم بشی
هرروز هم یه نشونه جدید از جونگکوک میدید که نشون میداد حافظش داره برمیگرده
۱ ماه گذشت و هارین اصلا ناامید نشد تا اینکه بالاخره اون روزی منتظرش بود رسید
ادامه دارد.....
جونگکوک:ب.ب.ببخشید ش.شما کی هستید؟؟م.م.من اینجا چیکارمیکنم؟؟
هارین توی ذهنش سردرگم بود آیا باید حقیقت رو به جونگکوک بگه یا باید طوری رفتار کنه که انگار تازه میخواد باهاش اشنا بشه
هارین:من هارینم کیم هارین شما دچار یک اسیب جدی شده بودید که باعث میشه تا چندوقت خاطرات اخیرتون رو یادتون نیاد ولی خوشبخاته به مرور قسمت هایی از حافظتون برمیگرده
جونگکوک از لحن هارین خوشش اومد با اینکه اونو یادش نمیومد انگار یه حس مالکیت روی هارین داشت و با خودش میگفت که باید از این دختر محافظت کنم
جونگکوک:خوشبختم ولی شما من رو ازکجا میشناسید؟
هارین:ما همکار بودیم توی بخش جنایی
جونگکوک انگار یه بخش کمی رو یادش اومد
گفت
جونگکوک:بخش جنایی پلس منطق[هرچی میخوایید تصور کنید]
هارین از شدت خوشحالی اشک توی چشماش جمع شد
دیدن اینکه جونگکوک به سرعت حافظش برمیگرده باعث شد انرژیش چندین برابر بشه
چند روز گذشت هرروز هارین عکس های دسته جمعی بخش خودشون رو یه جونگکوک نشون میداد و هرروز یه صدا توی مغزش میپیچید
مغز هارین:مهم نیست که الان منو یادت نمیاد انقدر منتظر میمونم و انقدر عاشقت میمونم تا دوباره عاشقم بشی
هرروز هم یه نشونه جدید از جونگکوک میدید که نشون میداد حافظش داره برمیگرده
۱ ماه گذشت و هارین اصلا ناامید نشد تا اینکه بالاخره اون روزی منتظرش بود رسید
ادامه دارد.....
- ۱۰
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط