{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۹(آخر)

🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۹(آخر)
بالاخره اون روزی رسید
هارین بازم با یه امید خیلی کم رفت سمتش بیمارستان
توی این‌یک ماه اون شب ها اصلا خواب به چشمش‌نمیومد
بالاخره رسید به بیمارستان
و دید جونگکوک با ذوق بهش نگاه می‌کنه
جونگکوک با گریه بهش گفت
جونگکوک:هارین هق هق ببخشید هقققق ببخشید هق ببخشید که که فراموشت کردم
هارین اشکاش مثل سیل جاری شد
باورش نشد جونگکوک اونو یادشه
رفت سمتش یکم تردید داشت ولی بغلش کرد جونگکوک هم محکم اونو بغل کرد و موهاشو ناز کرد
جونگکوک با صدایی که خیلی واضح شنیده نمیشد گفت
جونگکوک:پرنسس کوچولو دیگه هیچوقت فراموشت نمیکنم قول میدم و اگر هم فراموش کردم بازم فکر میکنم تا تورو یادم بیاد‌
[پرنسس کوچولو] لقبی بود که جونگکوک با خودش فکر کرده بود اگر یه روزی بتونه احساسش رو به هارین ابراز کنه از اون به‌ بعد با این لقب صداش میکنه
هارین:باشه جونگکوکم تو خوب بشو اصلا چیز دیگری مهم نیست
خیلی جالب و در عین حال عجیبه هارین که از جونگکوک فراری بود اونو با جونگکوکم صدا زد
از همین الان اعلام مالکیت کرد
و
اون دو بالاخره با کلی فرار و نشیب توی زندگی شون بهم رسیدن
پایان.....
۱۴۰۵/۴/۱۹
این چندپارتی تموم شد و امیدوارم دوستش داشته باشید
بهم بگید ژانر فیک بعدی چی باشه؟؟
دیدگاه ها (۰)

🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۸جونگکوک:ب.ب.ببخشید ش.شما کی ه...

🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۷هارین اروم و با اشک هایی که م...

🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۲چیزی رو دیدن که حتی برای کیم ...

🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۴بعد از برسی های فراوان هارین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط