part
part:1
۱۶ مارس ۲۰۰۴/سئول/عمارت پارک/ساعت:۳:۳۳صبح/وضعیت هوا:بارونی
یونجی:این چه صدایی بود که از اتاق مایا اومد؟(نگرانی)
هیون:نمیدونم...آخه چرا باید از اتاق مایا صدا بیاد اونم این وقت شب
یونجی:نکنه که...نه نه امکان نداره
(راوی)
بعد سریع به سمت اتاق دختر رفتن هردو نگران تک دخترشون بودن نگران اینکه مبادا اتفاقی که این ۳سال ازش میترسیدن افتاده باشه و بله وقتی رسیدن با جای خالی دخترشون مواجه شدن تک دخترشون دزدیده شده بود توسط شخصی به اسم (ته ایل)(راستی یادم رفت بگم مایا ۳ سالشه)
هیون:مطمئنم کار خودشه
یونجی:نمیتونه انقدر بی رحم باشه که یه بچه رو بدزده و با زندگیش بازی کنه
هیون:اما حالا دیدیم که اونقدری بی رحم هست که یه بچه رو بدزده و با زندگیش بازی کنه
یونجی:(گریه)حالا هق میخوای چیکار کنی هق هق
هیون:نگران نباش پیداش میکنم نمیزارم زندگی دخترم نابود شه
توضیح:
ته ایل کیه؟
[ته ایل قبلا عاشق یونجی بوده بهش اعتراف میکنه و یونجی ردش میکنه چون هیون و دوست داشته بعد با هیون ازدواج میکنه و صاحب یه بچه میشن ته ایل هم که میخواسته انتقام بگیره تصمیم میگیره مایا رو بدزده]
[یک ماه بعد]
هیون:[با تلفن صحبت میکنه]چی اونجا هم نبودن لعنت بهتون که عرضه ی انجام دادن هیچ کاری و ندارین(داد)
قطع کرد
یونجی:چی میگه؟(وقتی هیون با تلفنن صحبت میکرد یونجی نبود)
هیون:نبود اونجا هم نبود
یونجی چی میگی اونجا نبوده و تو اینجا نشتسی و دست رو دست گذاشتی(نسبتاً داد)
هیون:تو بگو چیکار کنم کجا دنبالش بگردم پلیسم گفت خبری ازشون نیست احتمالاً...(اولش داد آخرش آروم)
یونجی:احتمالاً چی؟!...؛دِ بگو دیگه
هیون:احتمالاً،مرده
یونجی:چی نه نه این امکان نداره(گریه)
چند دیقه بعد:
یونجی:صبر کن ببینم اگه اون مرده تو چرا اصلا ناراحت نیستی ببینم تو داری دروغ میگی که اون مرده
هیون:چی داری میگی چرا باید دروغ بگم و عذابت بدم من فقط سعی کردم تو این ندت کمی عادت کنم و تونستمم
یونجی:منظورت چیه مگه کی گفتن که مرده؟
هیون:۲۰ روز پیش طبق مدارک و شواهدی که پیدا کردن گفتن مرده
یونجی:چی اونوقت تو اینو الان به من میگی
هیون:اگه بهت میگفتم که تو.....
نزاشت ادامه بده
یونجی:ساکت شو(داد)فقط ساکت شو
و رفت
(راوی)
از اون زمان ۱۹ سال میگذره یونجی و هیون امشب میرن به یه رستوران شیک به اسم.....
هیون:آماده ای عزیزم
یونجی آره آره بریم
هیون:بریم
____________
(ویو یونجی)
وارد رستوران شدیم و به سمت میزی که رزرو کرده بودیم رفتیم یکم بعد یه دختر با موهای مشکی و چشم هایی بنفش و زیبا درست این مایا با پوستی سفید اومد سمتمون حس خیلی عجیبی نسبت بهش داشتم شاید چون رنگ چشماش با رنگ چشم هایه مایا یکی بود نمیدونم از فکر و خیال اومدم بیرون داشتیم سفورش میدادیم که چشمم خورد به کارتی که به لباسش وصل بود اسمش مایا بود همون لحظه گفتم: مایا
ادامه دارد:
۱۶ مارس ۲۰۰۴/سئول/عمارت پارک/ساعت:۳:۳۳صبح/وضعیت هوا:بارونی
یونجی:این چه صدایی بود که از اتاق مایا اومد؟(نگرانی)
هیون:نمیدونم...آخه چرا باید از اتاق مایا صدا بیاد اونم این وقت شب
یونجی:نکنه که...نه نه امکان نداره
(راوی)
بعد سریع به سمت اتاق دختر رفتن هردو نگران تک دخترشون بودن نگران اینکه مبادا اتفاقی که این ۳سال ازش میترسیدن افتاده باشه و بله وقتی رسیدن با جای خالی دخترشون مواجه شدن تک دخترشون دزدیده شده بود توسط شخصی به اسم (ته ایل)(راستی یادم رفت بگم مایا ۳ سالشه)
هیون:مطمئنم کار خودشه
یونجی:نمیتونه انقدر بی رحم باشه که یه بچه رو بدزده و با زندگیش بازی کنه
هیون:اما حالا دیدیم که اونقدری بی رحم هست که یه بچه رو بدزده و با زندگیش بازی کنه
یونجی:(گریه)حالا هق میخوای چیکار کنی هق هق
هیون:نگران نباش پیداش میکنم نمیزارم زندگی دخترم نابود شه
توضیح:
ته ایل کیه؟
[ته ایل قبلا عاشق یونجی بوده بهش اعتراف میکنه و یونجی ردش میکنه چون هیون و دوست داشته بعد با هیون ازدواج میکنه و صاحب یه بچه میشن ته ایل هم که میخواسته انتقام بگیره تصمیم میگیره مایا رو بدزده]
[یک ماه بعد]
هیون:[با تلفن صحبت میکنه]چی اونجا هم نبودن لعنت بهتون که عرضه ی انجام دادن هیچ کاری و ندارین(داد)
قطع کرد
یونجی:چی میگه؟(وقتی هیون با تلفنن صحبت میکرد یونجی نبود)
هیون:نبود اونجا هم نبود
یونجی چی میگی اونجا نبوده و تو اینجا نشتسی و دست رو دست گذاشتی(نسبتاً داد)
هیون:تو بگو چیکار کنم کجا دنبالش بگردم پلیسم گفت خبری ازشون نیست احتمالاً...(اولش داد آخرش آروم)
یونجی:احتمالاً چی؟!...؛دِ بگو دیگه
هیون:احتمالاً،مرده
یونجی:چی نه نه این امکان نداره(گریه)
چند دیقه بعد:
یونجی:صبر کن ببینم اگه اون مرده تو چرا اصلا ناراحت نیستی ببینم تو داری دروغ میگی که اون مرده
هیون:چی داری میگی چرا باید دروغ بگم و عذابت بدم من فقط سعی کردم تو این ندت کمی عادت کنم و تونستمم
یونجی:منظورت چیه مگه کی گفتن که مرده؟
هیون:۲۰ روز پیش طبق مدارک و شواهدی که پیدا کردن گفتن مرده
یونجی:چی اونوقت تو اینو الان به من میگی
هیون:اگه بهت میگفتم که تو.....
نزاشت ادامه بده
یونجی:ساکت شو(داد)فقط ساکت شو
و رفت
(راوی)
از اون زمان ۱۹ سال میگذره یونجی و هیون امشب میرن به یه رستوران شیک به اسم.....
هیون:آماده ای عزیزم
یونجی آره آره بریم
هیون:بریم
____________
(ویو یونجی)
وارد رستوران شدیم و به سمت میزی که رزرو کرده بودیم رفتیم یکم بعد یه دختر با موهای مشکی و چشم هایی بنفش و زیبا درست این مایا با پوستی سفید اومد سمتمون حس خیلی عجیبی نسبت بهش داشتم شاید چون رنگ چشماش با رنگ چشم هایه مایا یکی بود نمیدونم از فکر و خیال اومدم بیرون داشتیم سفورش میدادیم که چشمم خورد به کارتی که به لباسش وصل بود اسمش مایا بود همون لحظه گفتم: مایا
ادامه دارد:
- ۱۱۲
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط