{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در زندگی لحظاتی پیش می آید که انسان نه کسی را دوست دارد ن

در زندگی لحظاتی پیش می آید که انسان نه کسی را دوست دارد نه دلش میخواهد کسی او را دوست داشته باشد؛از همه چیز و همه کس حتی از وجود خود بیزار است؛مثل اینکه تمام نیروها و رشته های زندگی را از او بریده اند،نه میل به کار کردن دارد و نه اشتهای خوردن؛دلش میخواهد خاموش و تنها در گوشه ای بنشیند و به نقطه ی ثابتی خیره شود؛یا اینکه صورتِ اشک آلودِ خود را در متکا فرو برد و به هیچ چیز نیندیشد.
.
علی محمد افغانی
دیدگاه ها (۰)

توی کارش موفق بود!عروس که شد، قید کار کردن را زد.چهار گوشه ی...

امروز می‌خواهم از زن‌هایی یاد کنم که کار می‌کنند. نه آن دسته...

رنج نباید تو را غمگین کند.این همان‌ جایی است که اغلب مردم اش...

مه روی رودخانه سنگین‌تر شده بود، تا حدی که بومگیو به سختی یو...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCENTERقسمت*۱۳*سه روز بعد، ...

the silent of the screams(Continuation of the first part)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط