خون سرخ
?خون سرخ☆
پارت 13
ویو ا.ت:
صبح با صدای تهیونگ بیدار شدم.
^وای.ا.ت چرا لباس تنت نیست.
من میرم بیرون... کوک رو هم بیدار کن بیاید صبحونه بخوریم...میزو میچینم.
تهیونگ که رفت بلند شدم و رفتم سمت کوک که روی تخت خوابیده بود.
اروم زدم به بازوش و صداش کردم.
+کوکی...بیدار شو.
بدون اینکه چشاشو باز کنه پتورو داد کنار و منو کشید توی بغلش.
(اینجا قشنگ میتونید معنی کلمه Body to Body رو بفهمید😂)
+کوک...ولم کن.(داشتی توی بغلش له میشدی)
_دوست دارم صبحمو با یه بغل گرم شروع کنم.
ویو نویسنده:
بعد از چند دقیقه ولت کرد و بلند شد لباسشو پوشید.
با حوصله لباستو تنت کرد و درو باز کرد... رفتید پایین.
ویو ا.ت:
با کوک رفتیم پایین...تهیونگ خیلی بد نگاهم میکرد.
نشستیم پشت میز و شروع کردیم به خوردن صبحونه.... نگاه ته روی خودم رو حس میکردم.
یه نگاه ریز به جونگکوک کردم...تا نگاهمو دید متوجه شد منظورم چیه... گفت
_داداش اتفاقی افتاده؟
^نه...یعنی اره.
_چی شده چرا چیزی نمیگی؟
^امشب یه پارتی دعوت شدی.
_پارتی کیه؟
^چان.(بچهها بخدا اسم دیگهای به ذهنم نرسید... به دل نگیرید.😭)
_برای چی دعوتمون کرده؟؟!
^دعوتمون نکرده...دعوتت کرده.
+فقط جونگکوک رو دعوت کرده؟
^اره... امشب ساعت ۹.
_چرا تورو دعوت نکرده؟
^نمیدونم...اصلا حس خوبی به پارتیش ندارم... میخوای نری؟
_نه... نه... باید برم... حس میکنم اونم دستش با بابام توی یه کاسس...باید بفهمم اینجا چه خبره.
------------------------------
هر سه نفر ساکت شدن و به خوردن صبحونه ادامه دادن.
صبحونه که تموم شد میز رو جمع کردن.... کوک رفت سمت اتاقش و درو بست.
تهیونگ رو به ا.ت گف
^من دیگه باید برم... خیلی کار دارم... شب میام پیشت که تنها نباشی.
+باشه... مراقب خودت باش...خدافظ.
------------------------------
ویو ا.ت:
بعد از اینکه تهیونگ رفت، رفتم سمت تلوزیون و یه فیلم زدم که ببینم.
*چند ساعت بعد
به خودم اومدم دیدم ساعت ۷:۳۰ شبه.
بلند شدم و رفتم سمت پلهها... رفتم بالا و در اتاق کوک رو زدم.
*تق تق
ادامه دارد....
-----------------------------
این پارت هدیه هس💋🎀
به مناسبت تولد یکی از لیدی ها🎀🍓
راستی تا یادم نرفته🔮🎀
تولد مبارک بانو ❤️🔥🍓
دوست دالم🎀🔮
پارت 13
ویو ا.ت:
صبح با صدای تهیونگ بیدار شدم.
^وای.ا.ت چرا لباس تنت نیست.
من میرم بیرون... کوک رو هم بیدار کن بیاید صبحونه بخوریم...میزو میچینم.
تهیونگ که رفت بلند شدم و رفتم سمت کوک که روی تخت خوابیده بود.
اروم زدم به بازوش و صداش کردم.
+کوکی...بیدار شو.
بدون اینکه چشاشو باز کنه پتورو داد کنار و منو کشید توی بغلش.
(اینجا قشنگ میتونید معنی کلمه Body to Body رو بفهمید😂)
+کوک...ولم کن.(داشتی توی بغلش له میشدی)
_دوست دارم صبحمو با یه بغل گرم شروع کنم.
ویو نویسنده:
بعد از چند دقیقه ولت کرد و بلند شد لباسشو پوشید.
با حوصله لباستو تنت کرد و درو باز کرد... رفتید پایین.
ویو ا.ت:
با کوک رفتیم پایین...تهیونگ خیلی بد نگاهم میکرد.
نشستیم پشت میز و شروع کردیم به خوردن صبحونه.... نگاه ته روی خودم رو حس میکردم.
یه نگاه ریز به جونگکوک کردم...تا نگاهمو دید متوجه شد منظورم چیه... گفت
_داداش اتفاقی افتاده؟
^نه...یعنی اره.
_چی شده چرا چیزی نمیگی؟
^امشب یه پارتی دعوت شدی.
_پارتی کیه؟
^چان.(بچهها بخدا اسم دیگهای به ذهنم نرسید... به دل نگیرید.😭)
_برای چی دعوتمون کرده؟؟!
^دعوتمون نکرده...دعوتت کرده.
+فقط جونگکوک رو دعوت کرده؟
^اره... امشب ساعت ۹.
_چرا تورو دعوت نکرده؟
^نمیدونم...اصلا حس خوبی به پارتیش ندارم... میخوای نری؟
_نه... نه... باید برم... حس میکنم اونم دستش با بابام توی یه کاسس...باید بفهمم اینجا چه خبره.
------------------------------
هر سه نفر ساکت شدن و به خوردن صبحونه ادامه دادن.
صبحونه که تموم شد میز رو جمع کردن.... کوک رفت سمت اتاقش و درو بست.
تهیونگ رو به ا.ت گف
^من دیگه باید برم... خیلی کار دارم... شب میام پیشت که تنها نباشی.
+باشه... مراقب خودت باش...خدافظ.
------------------------------
ویو ا.ت:
بعد از اینکه تهیونگ رفت، رفتم سمت تلوزیون و یه فیلم زدم که ببینم.
*چند ساعت بعد
به خودم اومدم دیدم ساعت ۷:۳۰ شبه.
بلند شدم و رفتم سمت پلهها... رفتم بالا و در اتاق کوک رو زدم.
*تق تق
ادامه دارد....
-----------------------------
این پارت هدیه هس💋🎀
به مناسبت تولد یکی از لیدی ها🎀🍓
راستی تا یادم نرفته🔮🎀
تولد مبارک بانو ❤️🔥🍓
دوست دالم🎀🔮
- ۳۲۹
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط