{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت می کنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گرد

حکایت می کنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد …

سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت: «این سبد گردو را هدیه می دهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می‌رسد.»

مرد ثروتمند این را گفت و رفت.

مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو برداشتند.

پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد.

به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با خود گفت: «نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی‌رسد.»

او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه‌لای جمعیت گم شد.

سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: «من از همان اول گردو نمی‌خواستم. این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد.»

این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.
دیدگاه ها (۷)

یکی از سلاطین به نام «اساطرون» در شهری کنار رود فرات سلطنت م...

قضیه ماستمالی کردن از حوادثی است که در عصر بنیانگذار سلسلۀ پ...

سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت...

مردی دو زن داشت … روزی هر دو زن نزد مرد آمده و پرسیدند: «کد...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱سه ماه از تولد جونگ کوک گذشت.عم...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۲۲صدای شلیک اول توی اتاق پیچیدته...

#قطعه‌ای.که.مارو.به.هم.وصل.می.کنه #پارت2 لباس ا.ت اسلاید دوم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط