{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی دو زن داشت …

مردی دو زن داشت …
روزی هر دو زن نزد مرد آمده و پرسیدند: «کدام یک از ما را بیشتر دوست داری؟»

مرد خیلی سعی کرد که هر دو آنها را راضی نگاه داشته و باعث رنجش هیچ یک نشود.

بنابراین با اصرار گفت که هر دو را به یک اندازه دوست دارد.

ولی زن‌ها راضی نمی‌شدند و پرسش خود را تکرار می‌کردند.

بالاخره زن جوان‌تر پرسید: «اگر ما هر دو با شما سوار قایق باشیم و قایق در رودخانه برگردد، برای نجات کدام یک از ما اقدام می‌کنی؟»

مرد هر چه سعی کرد جوابی نیافت.

بالاخره رو به زن قدیمی‌اش کرد و گفت: «گمان دارم شما کمی شنا کردن بلد باشید.»
دیدگاه ها (۲۰)

سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت...

حکایت می کنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو ک...

صبح یعنی یه سلام آبی، که بوی زندگی بده …صبح یعنی؛ مهر خور...

تویی بهانه آن ابرها که می گریند بیا که صاف شود این هوای بارا...

#حکایت_قدیمی دعای محبتروزی زنی به دیدار شیخی رفت و به او گفت...

پارت 6=ضربان قلب

« وسواس مافیا »پارت ۱۲: دختری که نباید زنده می‌ماند جه-این ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط