تصور کن عصرکه می شود فارغ از دنیا یک لیوان چایی می ریزی

تصور کن عصرکه می شود ،فارغ از دنیا یک لیوان چایی می ریزی و روی صندلی راک می نشینی.
ناگهان با یه تلنگر کوچک بر می گردی به خاطراتی که برای فراموش کردنشان روی نفس زندگیت قمار کردی.
گاهی اوقات لبخند تلخی می زنی به یاد روز هایی که از ته دل خندیده ای .
حتی ممکن است دیالوگ هایتان را هم زیر لب زمزمه کنی
در بین لبخند هایت قطره ی اشکی روی گونه ات بچکد وبه تو یادآوری کند "خیلی در فراموش کردنش موفق نبوده ای.
تمامی سکانس های زندگیت جلوی چشمانت اکران می شود.و تو فقط می توانی پشت سر هم مروارید های چشمانت را همراه با لبخندی که بی شک تلخیش را حتی عسل هم نمی تواند شیرین کند؛ به پایش بریزی.زمان می ایستد ونگاهت در چشمهایی که میخندد گره میخورد
تلفن زنگ می خورد و
به خودت می آیی.چاییت سرد سرد شده .چند ساعت گذشته و تو در آخرین لبخندت جا مانده ای.
از قول من به آدم ها بگویید:
-آهای آدم ها ،از زندگیتان ساده رد نشوید.
شاید زندگی روز مره ی شما چند سالی است که سقف آرزوی نفر دیگری شده باشد.
دیدگاه ها (۸)

این یک حقیقت است...زیاد نمی شود از غم فرار کرد!صبر ایوب میخو...

دلت نگیرد از هرچه که در زندگی ات هِی نمیشود,از دوست داشتن ها...

می ترسم از آدم ها...آدم هایی که دست می گذارند روی تنهایی ات،...

گم و گور میشی وقتی خودت نیستی...ما مجبور شدیمما از همه این ج...

مادر نامت را که می نویسمقلم می لرزددل می لرزدجهان آرام می شو...

چپتر ۱۲ _ سایه انتقامکوهستان ساکت است. نه باد می وزد، نه جیر...

صحچپتر ۱۱ _ دفتر خاطرات پنهانشب...آسایشگاه در سکوتی فرو رفته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط