پارت وقتی میدزدتت و
پارت 2 وقتی (میدزدتت و...)
#هیونجین
که با پات زدی تو پاش و هلش دادی عقب چپ چپ نگاهش کردی و دست به کمر گفتی:
خیلی آشغالی.... کثافت حرومی.... تو خودت خواهر نداری؟ نکبت..... قیافشو ببین تورو خدا.... نکنه شوهرم شدی خودم خبر ندارم اینجور میبوسیم؟؟ ایش.. اَه.. اَه.. اَه...
پات که میخوره به ساق پاش، یه قدم عقب میره. نه چون دردش گرفته — چون غافلگیر شده.
اونم چند ثانیه فقط نگات میکنه.
چپچپ.
اون نگاه تیرهای که انگار قبل از شلیک، هدفو اندازه میگیره.
وقتی هلش میدی عقب، کفشش رو زمین سنگی صدا میده. افرادش پشت در تکون میخورن، اما جرئت نمیکنن بیان تو.
تو دست به کمر وایستادی، با اون صورت برافروخته و چشمای درشت عصبی، کلمهها رو پرت میکنی سمتش مثل تیر.
زیر لب اول یه «هه» کوتاه ازش درمیاد.
بعد آروم زبونشو میکشه روی لب پایینش، جایی که چند ثانیه پیش بوسیده بودت.
چشماش تیرهتر میشه. اما این بار اون خشم انفجاری همیشگیش نیست. یه چیز دیگهست. تحریک شده. نه از حرفات — از این که جرئت کردی.
دو قدم جلو میاد. آهسته. کنترلشده.
«تموم کردی؟»
صداش پایینه. خطرناک آروم.
وقتی بهش میگی «شوهرم شدی؟» یه ابروش میره بالا. گوشه لبش کج میشه.
یه قدم دیگه جلو. این بار اون نزدیکه که گرمای بدنش حس میشه.
دستشو میاره بالا، اما نه برای زدن. انگشت اشارهشو میذاره زیر چونهت. این بار فشار نمیده. فقط سرتو کمی بالا میگیره.
با چشمای عصبی نگاهش میکنی بی حرف
«من از کسی اجازه نمیگیرم.»
نگاهش میره روی لبات وقتی حالت انزجار میگیری.
نفس عمیق میکشه.
بعد ناگهانی، مچ دستتو میگیره و میچسبونت به دیوار. نه اونقدر که درد بکشی — اما اونقدر که بفهمی قدرت دست کیه.
صورتش نزدیک صورتت. فاصله؟ یه نفس.
«به من توهین میکنی… جلو خودم… تو قلمرو من.»
لیا: آره... توهین میکنم.... مگه می هستی مرتیکه؟ خدا نیستی اینجور قیافه میگیری.
چشماش از چشمات تکون نمیخوره.فکش قفل میشه. چشماش رگه های قرمز میوفته.
زمزمه میکنه
« هنوز زندهای.»
یه خنده کوتاه، خشدار.
«میدونی چند نفر آرزو داشتن جای تو باشن؟»
دستش از مچت میاد پایین، آروم روی پهلوت مکث میکنه. نه نوازش. نه خشونت. یه جور لمس مالکانه که خودش هم انگار متوجهشه داره از حد معمولش خارج میشه.
اخم میکنه به خودش.
«اعصابمو خرد نکن.»
اما صدای قلبش این بار تندتر از قبله.
تو هنوز با لجبازی نگاش میکنی. نمیلرزی. نمیشکنی.
یه لحظه طولانی فقط خیره میشه.
بعد آروم، خیلی آروم خم میشه نزدیک گوشت.
«هیچکس تا حالا اینجوری با من حرف نزده.»
نفسش گرم میخوره به پوستت.
«یا میکشمت…»
مکث.
نگاهش میره روی صورتت. روی اون اخم سرکش.
«…یا نگهت میدارم فقط برای خودم.»
عقب میره یه قدم. دستشو تو موهاش میکشه با کلافگی.
برای اولین بار تو زندگیش، نه میخواد بزنه، نه میخواد بکشه.
کلافهست.
نگاهت میکنه بالا تا پایین.
«لعنتی… چرا جذابی وقتی اینقدر دهنت سمه؟»
در رو با لگد باز میکنه.
به افرادش بدون اینکه نگاه کنه میگه: «هیچکس بهش دست نمیزنه. فهمیدین؟»
بعد برمیگرده یه نگاه دیگه بهت میاندازه. طولانی. سنگین.
اون نگاهِ مردی که عادت داشته همه رو بشکنه… اما حالا جلوی یکی وایستاده که نه میترسه، نه کوتاه میاد.
زیر لب، طوری که فقط خودت بشنوی:
«بازی رو شروع کردی… حالا ببین کی آخرش میبازه.»
#هیونجین
که با پات زدی تو پاش و هلش دادی عقب چپ چپ نگاهش کردی و دست به کمر گفتی:
خیلی آشغالی.... کثافت حرومی.... تو خودت خواهر نداری؟ نکبت..... قیافشو ببین تورو خدا.... نکنه شوهرم شدی خودم خبر ندارم اینجور میبوسیم؟؟ ایش.. اَه.. اَه.. اَه...
پات که میخوره به ساق پاش، یه قدم عقب میره. نه چون دردش گرفته — چون غافلگیر شده.
اونم چند ثانیه فقط نگات میکنه.
چپچپ.
اون نگاه تیرهای که انگار قبل از شلیک، هدفو اندازه میگیره.
وقتی هلش میدی عقب، کفشش رو زمین سنگی صدا میده. افرادش پشت در تکون میخورن، اما جرئت نمیکنن بیان تو.
تو دست به کمر وایستادی، با اون صورت برافروخته و چشمای درشت عصبی، کلمهها رو پرت میکنی سمتش مثل تیر.
زیر لب اول یه «هه» کوتاه ازش درمیاد.
بعد آروم زبونشو میکشه روی لب پایینش، جایی که چند ثانیه پیش بوسیده بودت.
چشماش تیرهتر میشه. اما این بار اون خشم انفجاری همیشگیش نیست. یه چیز دیگهست. تحریک شده. نه از حرفات — از این که جرئت کردی.
دو قدم جلو میاد. آهسته. کنترلشده.
«تموم کردی؟»
صداش پایینه. خطرناک آروم.
وقتی بهش میگی «شوهرم شدی؟» یه ابروش میره بالا. گوشه لبش کج میشه.
یه قدم دیگه جلو. این بار اون نزدیکه که گرمای بدنش حس میشه.
دستشو میاره بالا، اما نه برای زدن. انگشت اشارهشو میذاره زیر چونهت. این بار فشار نمیده. فقط سرتو کمی بالا میگیره.
با چشمای عصبی نگاهش میکنی بی حرف
«من از کسی اجازه نمیگیرم.»
نگاهش میره روی لبات وقتی حالت انزجار میگیری.
نفس عمیق میکشه.
بعد ناگهانی، مچ دستتو میگیره و میچسبونت به دیوار. نه اونقدر که درد بکشی — اما اونقدر که بفهمی قدرت دست کیه.
صورتش نزدیک صورتت. فاصله؟ یه نفس.
«به من توهین میکنی… جلو خودم… تو قلمرو من.»
لیا: آره... توهین میکنم.... مگه می هستی مرتیکه؟ خدا نیستی اینجور قیافه میگیری.
چشماش از چشمات تکون نمیخوره.فکش قفل میشه. چشماش رگه های قرمز میوفته.
زمزمه میکنه
« هنوز زندهای.»
یه خنده کوتاه، خشدار.
«میدونی چند نفر آرزو داشتن جای تو باشن؟»
دستش از مچت میاد پایین، آروم روی پهلوت مکث میکنه. نه نوازش. نه خشونت. یه جور لمس مالکانه که خودش هم انگار متوجهشه داره از حد معمولش خارج میشه.
اخم میکنه به خودش.
«اعصابمو خرد نکن.»
اما صدای قلبش این بار تندتر از قبله.
تو هنوز با لجبازی نگاش میکنی. نمیلرزی. نمیشکنی.
یه لحظه طولانی فقط خیره میشه.
بعد آروم، خیلی آروم خم میشه نزدیک گوشت.
«هیچکس تا حالا اینجوری با من حرف نزده.»
نفسش گرم میخوره به پوستت.
«یا میکشمت…»
مکث.
نگاهش میره روی صورتت. روی اون اخم سرکش.
«…یا نگهت میدارم فقط برای خودم.»
عقب میره یه قدم. دستشو تو موهاش میکشه با کلافگی.
برای اولین بار تو زندگیش، نه میخواد بزنه، نه میخواد بکشه.
کلافهست.
نگاهت میکنه بالا تا پایین.
«لعنتی… چرا جذابی وقتی اینقدر دهنت سمه؟»
در رو با لگد باز میکنه.
به افرادش بدون اینکه نگاه کنه میگه: «هیچکس بهش دست نمیزنه. فهمیدین؟»
بعد برمیگرده یه نگاه دیگه بهت میاندازه. طولانی. سنگین.
اون نگاهِ مردی که عادت داشته همه رو بشکنه… اما حالا جلوی یکی وایستاده که نه میترسه، نه کوتاه میاد.
زیر لب، طوری که فقط خودت بشنوی:
«بازی رو شروع کردی… حالا ببین کی آخرش میبازه.»
- ۸۷
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط