{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت وقتیمیدزدتت و

پارت 1 وقتی(میدزدتت و.....)
#هیونجین

زیرزمین عمارت بوی نم و چوب خیس خورده میده. نور زرد کم‌جون از یه لامپ آویزون می‌لرزه. صندلی وسط سالن، طنابا سفت دور دست و پا. سکوت سنگین.

در فلزی با صدای تق تق باز میشه.

قدم‌های آروم، اما محکم.

کت مشکی بلند، یقه باز، زنجیر نقره‌ای روی پوست سفیدش برق می‌زنه. موهاش کمی ریخته روی پیشونی، نگاهش سرد… اون نگاه لعنتی که انگار قبل از اینکه حرف بزنه، حریفتو له کرده.

می‌ایسته چند قدم جلوتر. دستاش تو جیب. سرتو بالا میاره با نوک انگشت اشارش، آروم… تحقیرآمیز.

«این همونیه که انقدر جیغ می‌زد؟»

یکی از افرادش با استرس میگه: «ارباب، خودش بود که—»

هیونجین بدون اینکه نگاه کنه، با پشت دست می‌کوبه تو صورت طرف. صدای برخورد تو زیرزمین می‌پیچه.

«وقتی من حرف می‌زنم، خفه میشی.»

برمی‌گرده سمتت. نگاهش رو صورتت می‌چرخه. مکث می‌کنه روی لبات. روی چشمای درشتت که با وجود ترس، یه جوری سرکش برق می‌زنه.

خم میشه جلوت. اونقدر نزدیک که نفس گرمش می‌خوره به گونه‌ت.

«تو؟»
درحالی که تو زل زده بودی به چشمای خنساش لب زدی
لیا: ههـ.. آره من..

هیونجین یه خنده کوتاه، اما عصبی.

دست میاره زیر چونه‌ت، محکم می‌گیره، سرتو بالا نگه می‌داره. انگشتاش زبرن. فشارش درد میاره.

«به من زل نزن.»

اما خودش زل زده.
لیا: چرا؟؟ مگه چیمیشه؟؟ هومم؟
یه لحظه طولانی. هوا سنگین. تنش مثل سیم برق.

تو چشمات نه التماس هست، نه گریه. فقط یه جور لج‌بازی دیوونه‌وار.

چشماش تنگ میشه. انگار برا اولین بار یکی جلوش وایساده که نلرزیده.

زیر لب با یه پوزخند کج: «تو نمی‌ترسی.»

بلند میشه، یه دور آروم دورت راه میره. صدای کفشش رو سنگ.

«همه وقتی منو می‌بینن زبونشون بند میاد… تو چرا قیافه طلبکار گرفتی؟»
درحالی که پشتتو به صندلی فلزی سرد تکیه میدی با بیخیالی لب میزنی
لیا: آرهه... تو ی اسکول ورداشتی دزدیدی منو از کار و زندگی انداختی منو مرتیکه... حرو...
که یهو میاد پشت سرت. خم میشه، صورتشو نزدیک گوشِت میاره.

نفس عمیق می‌کشه.

«تو.. یا خیلی احمقی… یا خیلی خطرناک.»

طناب دستاتو با چاقو می‌بره، اما قبل از اینکه تکون بخوری، یهو مچتو می‌گیره و می‌کشِت سمت خودش. بدنت می‌خوره به سینه سفتش. ضربان قلبش تند نیست. آرومه. کنترل‌شده.

اما فکش قفل شده.

نگاهت می‌کنه پایین به بالا. انگار می‌خواد چیزی رو توت بخونه.

وقتی بهش تیکه میندازی، یه لحظه برق خشم تو چشماش می‌جه. دستش میاد بالا، محکم می‌چسبه به دیوار پشت سرت، درست کنار سرت. صدای کوبیده شدن دستش تو فضا می‌پیچه.

«دهن تو ببند قبل اینکه خودم ببندمش.»
لیا: گگگگگ(اداشو درمیاری)
اما نمی‌بنده.

نگاهت مستقیم میره تو چشماش. یه قدم جلوتر میاد. فاصله؟ تقریبا صفر.

لب پایینتو با انگشت شستش می‌کشه کنار، آروم… اما مالکانه.
ضربان قلبت یهو بالا میره اما به روی خودت هیچی نمیاری.
صداش پایین میاد. خشن‌تر.
«باید بشکنمت…»
یه مکث.
_
چشماش نرم نمی‌شه، ولی عمیق‌تر میشه.
«…یا شاید نگهت دارم.»
یه خنده کوتاه می‌کنه. انگار خودش از فکری که اومده تو سرش خوشش اومده.

برمی‌گرده به افرادش: «همه بیرون.»

در که بسته میشه، سکوت دوباره میاد.
میاد جلو. این بار آروم‌تر. نگاهش دیگه فقط خشم نیست. یه کنجکاوی تاریک توشه.

دستشو می‌ذاره روی کمرت، سفت. می‌کشِتت سمت خودش. پیشونیش می‌خوره به پیشونیت.
لیا: دد. ــداری.. چه غلتی.. میکنی... ول..
حرفتو قطع میکنه و میگه«اگه قراره جلو من وایسی… باید تحملشم داشته باشی.»

نگاهش میره روی لبات.

یه لحظه مکث.

بعد ناگهانی، داغ، بی‌هوا — لباش می‌خوره به لبات. بوسه‌اش آروم نیست. تصاحب کردنه. پر فشار. انگار می‌خواد از همون اول ثابت کنه کی کنترل دستشه.
مثل مجسمه میشی وقتی میبوستت.. نه میتونی پس بزنی نه میتونی همکاری کنی فقط با چشمای گرد شده و ضربان قلب انفجاری نگاهش میکنی.
اما وقتی عقب می‌کشه، نفسش کمی سنگین شده.

چشماش دیگه اونقدر سرد نیست.

با صدای گرفته: «لعنتی…»

انگشتاش محکم‌تر دور کمرت حلقه میشه.

«تو قراره بدبختی من بشی.»

و برای اولین بار… تو نگاه بزرگترین مافیای آسیا، یه جرقه خطرناک‌تر از خشم دیده میشه.


خوب... این یکی چطوره فرزندانم؟ 🤠🤠ی تو کامنتا نظر بدین دیگهه
دیدگاه ها (۳)

سیگما بوی بدجوری دلم میخا بازوهاتو گاز بزنم😃👈🏻👉🏻🌝

اهم اهم خوب ببینید این چند پارتیو از لینو گذاشتم انگاری خوشت...

#لینوشیطان نگهبان سایه ها پارت 4مشتای کوچیکت کنار بدنت گره ش...

سلاااااااام🥰چطورید قشنگای من تصمیم گرفتم یه رمان دیگه بنویسم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط