Bongo
{°• #Bongo_2 •°}
{°• Part ❻ •°}
مکثی کردم.
{ا/ت: می دونم اون اطلاعات برای مافیا خیلی مهمن، بهتره هر چه زودتر به دستشون برسه.}
{دازای: درسته، موری_سان همیشه از اطلاعات به موقع و از همه مهم تر دقیق استقبال می کنه.}
بعد به لیوان قهوه اش که هنوز یکم داخلش قهوه مونده بود نگاهی انداخت.
{دازای: می تونم برات با دفترش هماهنگ کنم، ولی خودمم باید همراهت بیام.}
{ا/ت زیر لب: آخه برای چی.. }
{دازای زیر لب: به موری_سان اعتمادی نیست که یه بچه رو به دستش بسپاریم.}
با این که زیر لب گفت شنیدم.
هن؟
من بچه ام؟
خودمو زدم به نشنیدن.
هرچند، بیراهم نمی گفت، در مقایسه با رئیس مافیا من خیلی بچه به نظر میام.
از روی صندلیش بلند شد.
{دازای: میرم با دفترش تماس بگیرم.}
منم که همون جوری هاجو واج به رفتنش نگاه کردم.
تا برمی گشت حوصله ام سر می رفت.
شاید اگه.. نه نه ولش کن اصلا!
من اگه این کارو انجام بدم فکر می کنه خیلی باهاش راحت شدم.
از طرفی هم اگه انجام ندم فکر می کنه خیلی بی مسئولیتم، اصلا هر چه بادا باد!
هر کاری که دوست دارم می کنم!
هر دو لیوان رو برداشتم و بردم توی آشپز خونه، گذاشتم توی سینک، آستینامو بالا زدم و پیشبندم بستم.
می خواستم ظرفارو بشورم.
همیشه از این که ظرف کثیف تو ظرفشویی باشه متنفرم!
توی برده داری که بودم همش پای ظرفشویی بودم.
اصلا ظرف شستن به کنار، کل ساختمونو روزی دو بار می سابیدم.
کارم به جایی رسیده بود که بچه ها بهم می گفتن کوزت شماره دو!
با رسیدن این فکر به ذهنم، خندم گرفت.
درسته از اونجا متنفر بودم، اما خاطره های آنچان بدی هم نداشتم.
همزمان داشتم ظرفارو هم می شستم.
قشنگگگ معلوم بود ظرفای یه هفته پیشن!
چون چربی ها و هر چی روشون بود خشک شده بودن. (نویسنده: بنده به لطف مادر گرامی اطلاعات زیادی درباره خانه داری دارم، قراره شاهد ا/ت کدبانو باشیم.)
همه ظرفارو شستم، وقتی کارم تموم شد نفس عمیقی کشیدم.
{دازای: هی دختر!}
زیر گوشم گفت و منم شیش متر پریدم بالا.
یا عیسی مسیح!
خو می خوای اعلام حظور کنی از همون جا هم می تونی بگی، واسه چی اومدی تو گوشم دیگه!
{ا/ت با یکم داد: من فقط ظرفارو شستم! اصلا ام قصد نداشتم دزدی کنم! به هفت جدو آبادم قسم راست میگم!}
که یهو یه تقه کوچیک روی پیشونیم زد.
دستامو گذاشتم روی پیشونیم، خیلی دردم گرفت.
{ا/ت: گفتم که نمی خواستم چیزی بدزدم.}
{دازای: ده آخه احمق، من کی گفتم تو می خواستی دزدی کنی؟ فقط می خواستم بپرسم چرا داری ظرفای منو می شوری!}
بعد بهم نزدیک تر شد، منم خودمو کشیدم عقب تر.
{دازای: حالا که میبینم اینقدر ترسیدی فکر کنم واقعا می خواستی چیزی بدزدی.}
اخم ریزی کردم.
{ا/ت: ظرفو ظروف بدزدم؟ ده آخه به چه دردم می خوره؟}
خودشو عقب کشید.
{دازای: تو واقعا عجیبو غریبی!} *بدبخت چشاش باز مونده.*
{ا/ت با عصبانیت: بعد به چه دلیل؟}
دستمو گرفت و منو محکم کشید و از آشپزخونه آورد بیرون، بعد هم یه اسلحه گذاشت روی سرم.
{ا/ت: داری چیکار می کنی؟.. من که گفتم چیزی رو نمی دزدیدم!}
{دازای: دیدی..؟} *همچنان چشماش از تعجب بازه.*
اسلحه شو توی جیب کتش که آویزون بود برگردوند و منم توی این فاصله پیشبند رو در آوردم و گذاشتم سر جاش.
{دازای: منظورم از عجیب همین بود.}
{ا/ت: شرمنده ولی من هنوز منظورتو نمی فهمم!}
{دازای: در جریانی الان کجایی؟ توی خوابگاه یه مافیا، و یه مافیا هم روبه روت وایساده!}
{ا/ت: خب اینو که خودم میدونم!}
{دازای: منظورم اینه که، یه مافیا ممکنه به هر دلیلی بخواد تو رو بکشه! تو به ما اعتماد کردی و همراه مامورامون اومدی، الانم توی خوابگاه منی و به جای این که مثل بقیه دختر بچه های عادی بترسی، داری ظرفای منو میشوری؟}
{ا/ت: ببینم مشکلی باهاش داری؟ اه بیا! مردم چقدر بی ملاحظه شدن! ظرفاشو براش شستم و الانم طلبکاره!}
{دازای: ببین کلا نگرفتی چی میگم.}
و شونه هامو گرفت.
{دازای: گوش کن! منظور من این نیست که نمی خوام ازت تشکر کنم، منظور من اینه که چرا یه دختر بچه مثل تو، که به زور آوردنش اینجا، باید تا این حد بی خیال باشه!}
شونه هامو از دستاش بیرون کشیدم.
{ا/ت: اینقدر به من نگو دختر بچه! در ضمن، چرا باید ازت بترسم؟ مگه تو هیولایی؟}
نفس عمیقی کشید.
{دازای: بگذریم، با موری_سان تماس گرفتم که الان بریم. پس، برو آماده شو.}
{ا/ت: آماده ام.}
یه نگاه از بالا تا پایین بهم انداخت.
{دازای: برو تو اتاقم، موری_سان دیشب یه دست لباس داد گفت واست بیارم. الان تو اتاقمه برو بپوش.}
با یه همچین قیافه ای نگاهش کردم:🤨
اینا حالشون خوبه؟ رسما رد دادن!
اینم پارت جدید، دیرین دیرین دیرین دیرین دیرین دیرین درین دری دری دین *آهنگ پلنگ صورتی*
خب بچه ها چیزی برای گفتن ندارم، دیشب داشتما اما امروز تا اومدم بگم یادم رفت.
{°• Part ❻ •°}
مکثی کردم.
{ا/ت: می دونم اون اطلاعات برای مافیا خیلی مهمن، بهتره هر چه زودتر به دستشون برسه.}
{دازای: درسته، موری_سان همیشه از اطلاعات به موقع و از همه مهم تر دقیق استقبال می کنه.}
بعد به لیوان قهوه اش که هنوز یکم داخلش قهوه مونده بود نگاهی انداخت.
{دازای: می تونم برات با دفترش هماهنگ کنم، ولی خودمم باید همراهت بیام.}
{ا/ت زیر لب: آخه برای چی.. }
{دازای زیر لب: به موری_سان اعتمادی نیست که یه بچه رو به دستش بسپاریم.}
با این که زیر لب گفت شنیدم.
هن؟
من بچه ام؟
خودمو زدم به نشنیدن.
هرچند، بیراهم نمی گفت، در مقایسه با رئیس مافیا من خیلی بچه به نظر میام.
از روی صندلیش بلند شد.
{دازای: میرم با دفترش تماس بگیرم.}
منم که همون جوری هاجو واج به رفتنش نگاه کردم.
تا برمی گشت حوصله ام سر می رفت.
شاید اگه.. نه نه ولش کن اصلا!
من اگه این کارو انجام بدم فکر می کنه خیلی باهاش راحت شدم.
از طرفی هم اگه انجام ندم فکر می کنه خیلی بی مسئولیتم، اصلا هر چه بادا باد!
هر کاری که دوست دارم می کنم!
هر دو لیوان رو برداشتم و بردم توی آشپز خونه، گذاشتم توی سینک، آستینامو بالا زدم و پیشبندم بستم.
می خواستم ظرفارو بشورم.
همیشه از این که ظرف کثیف تو ظرفشویی باشه متنفرم!
توی برده داری که بودم همش پای ظرفشویی بودم.
اصلا ظرف شستن به کنار، کل ساختمونو روزی دو بار می سابیدم.
کارم به جایی رسیده بود که بچه ها بهم می گفتن کوزت شماره دو!
با رسیدن این فکر به ذهنم، خندم گرفت.
درسته از اونجا متنفر بودم، اما خاطره های آنچان بدی هم نداشتم.
همزمان داشتم ظرفارو هم می شستم.
قشنگگگ معلوم بود ظرفای یه هفته پیشن!
چون چربی ها و هر چی روشون بود خشک شده بودن. (نویسنده: بنده به لطف مادر گرامی اطلاعات زیادی درباره خانه داری دارم، قراره شاهد ا/ت کدبانو باشیم.)
همه ظرفارو شستم، وقتی کارم تموم شد نفس عمیقی کشیدم.
{دازای: هی دختر!}
زیر گوشم گفت و منم شیش متر پریدم بالا.
یا عیسی مسیح!
خو می خوای اعلام حظور کنی از همون جا هم می تونی بگی، واسه چی اومدی تو گوشم دیگه!
{ا/ت با یکم داد: من فقط ظرفارو شستم! اصلا ام قصد نداشتم دزدی کنم! به هفت جدو آبادم قسم راست میگم!}
که یهو یه تقه کوچیک روی پیشونیم زد.
دستامو گذاشتم روی پیشونیم، خیلی دردم گرفت.
{ا/ت: گفتم که نمی خواستم چیزی بدزدم.}
{دازای: ده آخه احمق، من کی گفتم تو می خواستی دزدی کنی؟ فقط می خواستم بپرسم چرا داری ظرفای منو می شوری!}
بعد بهم نزدیک تر شد، منم خودمو کشیدم عقب تر.
{دازای: حالا که میبینم اینقدر ترسیدی فکر کنم واقعا می خواستی چیزی بدزدی.}
اخم ریزی کردم.
{ا/ت: ظرفو ظروف بدزدم؟ ده آخه به چه دردم می خوره؟}
خودشو عقب کشید.
{دازای: تو واقعا عجیبو غریبی!} *بدبخت چشاش باز مونده.*
{ا/ت با عصبانیت: بعد به چه دلیل؟}
دستمو گرفت و منو محکم کشید و از آشپزخونه آورد بیرون، بعد هم یه اسلحه گذاشت روی سرم.
{ا/ت: داری چیکار می کنی؟.. من که گفتم چیزی رو نمی دزدیدم!}
{دازای: دیدی..؟} *همچنان چشماش از تعجب بازه.*
اسلحه شو توی جیب کتش که آویزون بود برگردوند و منم توی این فاصله پیشبند رو در آوردم و گذاشتم سر جاش.
{دازای: منظورم از عجیب همین بود.}
{ا/ت: شرمنده ولی من هنوز منظورتو نمی فهمم!}
{دازای: در جریانی الان کجایی؟ توی خوابگاه یه مافیا، و یه مافیا هم روبه روت وایساده!}
{ا/ت: خب اینو که خودم میدونم!}
{دازای: منظورم اینه که، یه مافیا ممکنه به هر دلیلی بخواد تو رو بکشه! تو به ما اعتماد کردی و همراه مامورامون اومدی، الانم توی خوابگاه منی و به جای این که مثل بقیه دختر بچه های عادی بترسی، داری ظرفای منو میشوری؟}
{ا/ت: ببینم مشکلی باهاش داری؟ اه بیا! مردم چقدر بی ملاحظه شدن! ظرفاشو براش شستم و الانم طلبکاره!}
{دازای: ببین کلا نگرفتی چی میگم.}
و شونه هامو گرفت.
{دازای: گوش کن! منظور من این نیست که نمی خوام ازت تشکر کنم، منظور من اینه که چرا یه دختر بچه مثل تو، که به زور آوردنش اینجا، باید تا این حد بی خیال باشه!}
شونه هامو از دستاش بیرون کشیدم.
{ا/ت: اینقدر به من نگو دختر بچه! در ضمن، چرا باید ازت بترسم؟ مگه تو هیولایی؟}
نفس عمیقی کشید.
{دازای: بگذریم، با موری_سان تماس گرفتم که الان بریم. پس، برو آماده شو.}
{ا/ت: آماده ام.}
یه نگاه از بالا تا پایین بهم انداخت.
{دازای: برو تو اتاقم، موری_سان دیشب یه دست لباس داد گفت واست بیارم. الان تو اتاقمه برو بپوش.}
با یه همچین قیافه ای نگاهش کردم:🤨
اینا حالشون خوبه؟ رسما رد دادن!
اینم پارت جدید، دیرین دیرین دیرین دیرین دیرین دیرین درین دری دری دین *آهنگ پلنگ صورتی*
خب بچه ها چیزی برای گفتن ندارم، دیشب داشتما اما امروز تا اومدم بگم یادم رفت.
- ۱۳۳
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط