{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی آنقدر بدم می آید

گاهی آنقدر بدم می آید
که حس میکنم باید رفت
باید از این جماعت پُرگو گریخت
واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،
ازاین جهانِ بی جهت که میا،که مگو،که مپرس!

گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم،

بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده،کیستم، اینجا چه می کنم.

بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست،فاصله ای هست،فردایی هست.

#سید_علی_صالحی


#خاص
دیدگاه ها (۱)

خواستم نام تو کردن زیوراشعار خویشزانکه ماند شعر...

قمریِ بی آشیانم بر لبِ بامِ وفادانه و آبم ندادی مشکن آخر ، ب...

چه بسیاری از آدم‌ها که به دنبال خوشبختی می‌دوند همچون پیرمرد...

#خاص

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط