{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از ظهرهای جمعه

بعد از ظهرهای جمعه
حول و حوش ساعت هفت
منتظر تماسش بودم
زنگ می زد و کلی شاکی بود!

می گفت:
نمی بینی هوا چقدر لعنتی شده؟!
تو فکر نمی کنی شاید من دلم قهوه می خواهد؟!
شاید من دلم می خواهد وسط خیابان کلافه ات کنم!
اصلا دلم می خواهد بازویم را نیشگون بگیری!
واقعا که چقدر بی فکری...

آنقدر می گفت تا بگویم:
یک ساعت دیگه دم در کافه ...

عزیزم بعدازظهر جمعه است
هوا هم که لعنتی شده،
احیانا من نباید به تو زنگ بزنم؟!
احیانا دلت دیوانه بازی نمی خواهد؟!
هر چند مدت هاست نمی آیی
اما من مثل هر هفته آماده شده ام
یک ساعت دیگه دم در کافه ...
دیدگاه ها (۱۶۴)

بیا برویم به صد و پنجاه سال قبل ، به خانه های حوض دار ، به ا...

داشت ازم انتقام می گرفت...خوب میدونست که نادیده گرفتن "دوست ...

وقتی گفت می خواهی زنده ت کنم،من سال ها بود که مرده بودم. سال...

من فکر میکنمبدون هرچیزِ دیگری میتوان زندگی کردبه جــز"عــشق"...

وقتی دوستید شروع پارت ۲ : قلبم می خواست از داخل بدنم بیاد بی...

با اینکه پارت یکشدو لایک نکردین گذاشتمش براتونوقتی دوستید شر...

پارت ۳۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط