{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی گفت می خواهی زنده ت کنم،

وقتی گفت می خواهی زنده ت کنم،
من سال ها بود که مرده بودم. 
سال ها بود که درد مردن و عذاب جان کندن را فراموش کرده بودم.
از آخرین باری که مرده بودم سال ها می گذشت. 
اما من هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم.
گویی زخم های مرگ هنوز التیام نیافته بودند.
دوباره گفت:
" می خواهی از مرگ بیرون بیاورمت؟" من در تردید بین شیرینی زنده شدن و تلخی مرگی که باز انتظارم را می کشید بودم، 
که او با دست هایش که از جنس دوست داشتن بودند، 
مرا از اعماق مرگ به سطح زندگی آورد و من عاشق شدم..
دیدگاه ها (۹۹)

بعد از ظهرهای جمعهحول و حوش ساعت هفتمنتظر تماسش بودمزنگ می ز...

بیا برویم به صد و پنجاه سال قبل ، به خانه های حوض دار ، به ا...

من فکر میکنمبدون هرچیزِ دیگری میتوان زندگی کردبه جــز"عــشق"...

من کم توقع بودم!به همان بودن های گاه و بی گاه...به همان بودن...

#US+ 1403/10/29- 1404/9/4کمان های عظیمی را به سمتم نشانه گرف...

داستان سهراب وپریسا نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط