نمیدونم چرا یهویی یاد این شعر نازنینم آدم افتادم

نمیدونم چرا یهویی یاد این شعر "نازنینم آدم" افتادم ...
یاد بی مهری ها و بی معرفتی های خودمون نسبت به خدا ...

پس از آفرینش آدم خدا گفت به او : نازنینم آدم ...
با تو رازی دارم
اندکی پیشتر آی ...

آدم آرام و نجیب
آمد پیش ...
زیر چشمی به خدا می نگریست
محو لبخند غم آلود خدا ، دلش انگار گریست

نازنینم آدم ...
قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید
یاد من باش ... که بس تنهایم

بغض آدم ترکید ...
گونه هایش لرزید
به خدا گفت :
من به اندازه ی ....
من به اندازه ی گلهای بهشت ...
نه ... به اندازه عرش ...
نه ...
من به اندازه ی تنهایی ات
ای هستی من
دوستدارت هستم ...

آدم ...
کوله اش را برداشت
خسته و سخت قدم بر می داشت
راهی ظلمت پر شور زمین ...
طفلکی بنده ی غمگین ، آدم !

در میان لحظه ی جانکاه هبوط
زیر لبهای خدا باز شنید
نازنینم آدم ...
نه به اندازه ی تنهایی من
نه به اندازه ی عرش
نه به اندازه ی گلهای بهشت ...
که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !
نازنینم آدم .... نبری از یادم ! ...
دیدگاه ها (۱۳)

.

.▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒|▒▒▒▒▒▒▒█████▒▒▒▒▒|▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒██▒██▒▒|▒▒▒▒▒...

سکوت درمانی ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ !..ﻫﻨﮕﺎﻣﯿﮑﻪ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯽ ﭼﻪ ﺑﮕﻮﯾﯽ، ﭼﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﻫ...

ﺩﺭﺳﺘﻪ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ !!!ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﻭ...

پارت 1ا/ت:پرستارا با سرعت تخت مامانمو از اتاقش به ICU منتقل ...

خون آشام عزیز (92)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط