پارت

پارت 1



ا/ت:
پرستارا با سرعت تخت مامانمو از اتاقش به ICU منتقل میکنن،نمیتونم نفس بکشم،نمیتونم فکر کنم،اشک هام جلوی دیدم رو گرفتن، فقط زیر لب التماس میکنم...مامان...مامان پیشم بمون...! در ها بسته میشه و من ساعت ها منتظر میمونم،اما مامان هیچوقت بر نمیگرده...

از خواب میپرم،میدوم سمت اتاق مامانم اما خالیه...دو سال گذشته اما هنوز گاهی یادم میره مامانم دیگه پیشم نیست. هنوز هم وقتی غذا میپزم به اندازه دو نفر آماده میکنم،حتی بعضی وقتا یه بشقاب هم براش میزارم،شاید که یهو بگه همه ی اینا شوخی بوده و بشینه پیشم و مثل قبلا با هم حرف بزنیم و غذا بخوریم،بعضی وقتا هم دردش اونقدریه که حتی خودمم نمیتونم غذامو بخورم،اما مامان دیگه درد نمیکشه،خوشحالم:)
نفس عمیقی میکشم و به دیوار تکیه میدم،با پشت آستینم عرق روی پیشونی و اشکامو پاک میکنم...یعنی ممکنه یه روزی از دست این کابوس خلاص بشم...؟
چشمامو میمالم و به ساعت نگاه میکنم،۴ صبح،عالیه! عمرا دیگه بتونم بخوابم
خودمو کشون کشون به مبل میرسونم،تلویزیون رو روشن میکنم،نه اینکه واقعا به محتواش توجه کنم،حتی نمیدونم کدوم شبکه‌ست،فقط میخوام کمی از این احساس تنهایی رو از بین ببرم،شاید این سر و صدا کمک کنه.
تک به تک صحنه های اون روزو یادمه،نه مثل یک خاطره،بلکه مثل یه فیلمی که بار ها و بار ها تکرار میشه،چی میشد اگه خاطرات خوبمو هم همینقدر واضح یادم میموند...؟ یه مدت سعی کردم خودمو با کار و درس مشغول کنم و وانمود کنم که هیچ اتفاقی نیوفتاده،اما به خودم اومدم و دیدم دارم مامانمو فراموش میکنم،حتی به زور میتونستم صدا و قیافه مهربونشو به یاد بیارم،انقد ترسیدم که تا یه مدت هر روز به پیغام صوتی هایی که برام گذاشته بود گوش میدادم،اونجایی که بهم میگه میدونه که شبا نمیخوابم،اونجایی که عذر خواهی میکنه که من مجبورم خرجمونو بدم
دارم غرق میشم
روی مبل چند دقیقه میشینم و بالاخره وقتی آماده بودم،پا شدم
دوباره ساعتو نگاه میکنم، شیش و نیم؟؟؟ از کی تو فکرم؟؟ وای،واقعا باید بس کنم
یه دوش سرد گرفتم،واقعا ذهنمو خالی میکنه
روتین بعد از حموم رو انجام دادم و یه پیراهن یقه اسکی جذب سرمه ای با شلوار پارچه ای مشکی پوشیدم،موهای بلند و خرمایی رنگمو شونه کردم و باف ساده ای زدم،یه آرایش ساده هم کردم،ضد آفتاب بی رنگ،خط چشم و رژ لب،فکر نمیکنم هیچوقت یاد بگیرم چجوری مثل بقیه ی خانومای جذاب آرایش غلیظ کنم
اوتمیلی که از دیشب آماده کردم بودمو میخورم و روی مبل لم میدم،یه کم با گوشیم ور میرم تا وقتی که ساعت هفت و نیم میشه و بعدش پیاده راه میوفتم سر کارم،شغل باحالی ندارم،فروشنده یه مغازه گل فروشی ام،با اینکه بوی خیلی از گلا سرمو درد میاره اما بازم محیط کاریمو دوست دارم،صاحب مغازه یه پیرمرده خیلی مهربونه،بعد از اینکه از شرایط زندگیم با خبر شد فورا قبول کرد که براش کار کنم و حقوقم حتی بهتر از چیزیه که انتظار داشتم،خوبیش اینه که حداقل خونه مال خودمه،اگه کرایه نشین بودم الان واقعا باید کف خیابونا میخوابیم
یه قطره با سرم برخورد میکنه،الان موش آبکشیده میشم! کیفمو میگیرم بالای سرم و میدوم،خط چشمم احتمالا ارزون ترین خطر چشم توی کل تاریخه،یه قطره آب بهش بخوره کل صورتم سیاه میشه!
آخ- سرم خورد به یه چیزی و افتادم،درد ندارم ولی سر تا پام خیس شد،سرم و بلند کردم و یه مرد گنده دیدم،این اصلا آدمه؟چرا انقد عضله داره؟ من افتادم ولی اون بالا سرم ایستاده بود،انگار یه پشه بهش خورده:/ با چشمایی که بلند تر از هر حرفی میگفتن: (معلوم هست چه غلطی داری میکنی؟) نگام می‌کرد
بلند شدم و یکم از آبو از خودم تکوندم،تعظیم کردم
"ببخشید آقا،نمیخواستم خیس بشم واسه همین داشتم میدویدم،باید جلو پامو نگاه میکردم،شرمنده"
مرده ظاهر خطرناکی داشت،یه کیمونوی ساده پوشیده بود،موهای کوتاه مشکی داشت و یه زخم هم کنار لبش داشت،چشمای سردی داشت،سرد بودن،اما نه نامهربون
نگاهی به سرتا پام کرد،الان دیگه مطمئنم خط چشمم ریخته تو کل صورتم و شبیه روانیا ام
دهنشو باز کرد که یه چیزی بگه،اما چیزی نگفت،فقط سرشو به نشونه تایید تکون داد و رفت
چقد مرموز
دیدگاه ها (۱)

پارت ۲(لایک و کامنتای این پست به ۱۵ برسه زودی پارت ۳ رو آپلو...

پارت ۳...توجی:اطرافم رو نگاه میکنم،دوباره سر از مکان همیشگی ...

سلام سلاممممم🎀خب بعد از اینکه کلا فضای مجازیو از دست دادیم و...

اما من که کاری نکردم 🥺 {طابع قوانین ویسگون}-قربونت برم بهتر ...

part12🦋ویو جونگکوک«شارژر گوشیم کم شده بود هر چقدر می‌گشتم پی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط