.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁴.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁴.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
میا لبخند عمیقی زد و بهش خیره موند.
چقدر احساس خوشبختی کردن واسش تازه و غریبه بود، تنها چیزی که تو این چندین سال زندگیش رو صرفش کرده بود کار بود و مراقبت از مادرش.
طعم واقعی خوشبختی و شادی رو نه چشیده بود و نه تجربه کرده بود، ولی حالا با وجود گرم تهیونگ کنارش و عشقی که بینشون جوونه زده بود شاید حسرت سال ها زندگیش رو بر طرف میکرد.
زندگی شاید بهش سخت میگرفت اما کنار لبخند مادرش هم جون تازه میگرفت.
مادرش..و بازم یاد مادرش...
آنقدر غرق افکارش شد که نفهمید کی اشک های داغ و شور گونه اش رو تر کرده بودن و به چشمای متعجب تهیونگ زل زده بود.
تهیونگ با کمی نگرانی سمتش خم شد و با پشت دستش روی گونه اش کشید و اشک هاش رو نرم پاک کرد:
_ چی باعث شد چشمای آفتابیت ابری بشه قاصدک؟
میا با خنده بابت لقبی که تازه بهش داده شده بود سرش رو تکون داد و گونه اش رو بیشتر به کف دست تهیونگ فشرد و پلک طولانی زد:
_ حالا چرا قاصدک؟
تهیونگ که دید دختر از نوازش شدن خوشش میاد کف دستش رو نوازش وار روی صورتش کشید و لبخند محوی زد:
_ وقتی بچه بودم..بعد از ظهر ها همیشه با مادرم به باغِ آرزو میرفتیم..
میا با کنجکاوی حرفش رو قطع کرد و پرسید:
_ باغِ آرزو؟
تهیونگ با تکون دادن سرش تایید کرد و نیشگون گرفتن لپ دختر به حرفش ادامه داد:
_ یه باغ پشت عمارتمون بود، البته، عمارت قبلیمون..پدرم بعد فوت مادرم عمارت رو عوض کرد..توی اون باغ پر از قاصدک بود که باد هر از گاهی اون هارو پرپر میکرد و توی آسمون پرسه میزدن، با حیرت به قاصدک های بی شمار چشم دوخته بودم که مادرم یکیش رو برداشت و جلوی روم گرفت.
نگاهش رو از چهرهی میا گرفت و به پنجرهی باز داد، ماه اون بالا با لوندی خودنمایی میکرد و انگار اونم گوش داشت و به حرفای تهیونگ گوش میداد.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_ مادرم بهم گفت بگیرمش و قبل اینکه فوتش کنم باید یه آرزو کنم..بهش گفتم مگه برآورده میشه؟ بهم لبخند زد و تایید کرد و گفت، پر های قاصدک یه جور پیام رسان ما به خدا و آسمونش هستن و وقتی با آرزو فوتش کنیم برآورده میشه.
پلک تندی زد:
_ مادرم خیلی به خدا ایمان داشت و مسیحیت رو ستایش میکرد...اما برای منی که هیچ دینی نداشتم عجیب میومد..بهش باور نداشتم ولی برای اینکه مادرم ناراحت نشه قاصدک رو گرفتم و چشمام رو بستم و آرزو کردم..
میا با کنجکاوی و لبخند محوی همچنان به صورت زیبای مردش دوخت و لب زد:
_ چی آرزو کردی؟!
تهیونگ بالاخره نگاهش رو از پنجره گرفت و سمت صورت دختر چرخید:
_ آرزو کردم یه روز قاصدک واقعیم رو پیدا کنم..چون از نظرم اون گیاه های کوچولو چیز بی فایده ای میومدن و یکی دائمی و واقعیش رو میخواستم.
_ ولی..منکه آرزوت رو بر آورده نمیکنم...چرا میکی قاصدک؟
تهیونگ با گذاشتن بوسهی نرمی روی پیشونیش جواب داد:
_ چون قراره در کنار تو به همهی آرزو هام برسم..و به جای دین داشتن، تمامِ تورو بپرستم!
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
میا لبخند عمیقی زد و بهش خیره موند.
چقدر احساس خوشبختی کردن واسش تازه و غریبه بود، تنها چیزی که تو این چندین سال زندگیش رو صرفش کرده بود کار بود و مراقبت از مادرش.
طعم واقعی خوشبختی و شادی رو نه چشیده بود و نه تجربه کرده بود، ولی حالا با وجود گرم تهیونگ کنارش و عشقی که بینشون جوونه زده بود شاید حسرت سال ها زندگیش رو بر طرف میکرد.
زندگی شاید بهش سخت میگرفت اما کنار لبخند مادرش هم جون تازه میگرفت.
مادرش..و بازم یاد مادرش...
آنقدر غرق افکارش شد که نفهمید کی اشک های داغ و شور گونه اش رو تر کرده بودن و به چشمای متعجب تهیونگ زل زده بود.
تهیونگ با کمی نگرانی سمتش خم شد و با پشت دستش روی گونه اش کشید و اشک هاش رو نرم پاک کرد:
_ چی باعث شد چشمای آفتابیت ابری بشه قاصدک؟
میا با خنده بابت لقبی که تازه بهش داده شده بود سرش رو تکون داد و گونه اش رو بیشتر به کف دست تهیونگ فشرد و پلک طولانی زد:
_ حالا چرا قاصدک؟
تهیونگ که دید دختر از نوازش شدن خوشش میاد کف دستش رو نوازش وار روی صورتش کشید و لبخند محوی زد:
_ وقتی بچه بودم..بعد از ظهر ها همیشه با مادرم به باغِ آرزو میرفتیم..
میا با کنجکاوی حرفش رو قطع کرد و پرسید:
_ باغِ آرزو؟
تهیونگ با تکون دادن سرش تایید کرد و نیشگون گرفتن لپ دختر به حرفش ادامه داد:
_ یه باغ پشت عمارتمون بود، البته، عمارت قبلیمون..پدرم بعد فوت مادرم عمارت رو عوض کرد..توی اون باغ پر از قاصدک بود که باد هر از گاهی اون هارو پرپر میکرد و توی آسمون پرسه میزدن، با حیرت به قاصدک های بی شمار چشم دوخته بودم که مادرم یکیش رو برداشت و جلوی روم گرفت.
نگاهش رو از چهرهی میا گرفت و به پنجرهی باز داد، ماه اون بالا با لوندی خودنمایی میکرد و انگار اونم گوش داشت و به حرفای تهیونگ گوش میداد.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_ مادرم بهم گفت بگیرمش و قبل اینکه فوتش کنم باید یه آرزو کنم..بهش گفتم مگه برآورده میشه؟ بهم لبخند زد و تایید کرد و گفت، پر های قاصدک یه جور پیام رسان ما به خدا و آسمونش هستن و وقتی با آرزو فوتش کنیم برآورده میشه.
پلک تندی زد:
_ مادرم خیلی به خدا ایمان داشت و مسیحیت رو ستایش میکرد...اما برای منی که هیچ دینی نداشتم عجیب میومد..بهش باور نداشتم ولی برای اینکه مادرم ناراحت نشه قاصدک رو گرفتم و چشمام رو بستم و آرزو کردم..
میا با کنجکاوی و لبخند محوی همچنان به صورت زیبای مردش دوخت و لب زد:
_ چی آرزو کردی؟!
تهیونگ بالاخره نگاهش رو از پنجره گرفت و سمت صورت دختر چرخید:
_ آرزو کردم یه روز قاصدک واقعیم رو پیدا کنم..چون از نظرم اون گیاه های کوچولو چیز بی فایده ای میومدن و یکی دائمی و واقعیش رو میخواستم.
_ ولی..منکه آرزوت رو بر آورده نمیکنم...چرا میکی قاصدک؟
تهیونگ با گذاشتن بوسهی نرمی روی پیشونیش جواب داد:
_ چون قراره در کنار تو به همهی آرزو هام برسم..و به جای دین داشتن، تمامِ تورو بپرستم!
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
- ۶۰۴
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط