و پاهایش روی سنگهای خیس سُر میخورد. جانگ، زن پیر، با دس
و پاهایش روی سنگهای خیس سُر میخورد. جانگ، زن پیر، با دستانی استخوانی بازوی دختر را گرفته بود و او را به جلو میکشید، سپس با صدای گرفته ای گفت : زود باش.. یونهی عجله کن .. ات با ترس و نگرانی گفت : خیلی نگران تهیونگ اینا هستم ...
اولین قطرههای درشت و سرد باران بر صورت تبدار دخترک نشست و طولی نکشید که آسمان با خشمی تمامعیار دهان باز کرد یونهی چشم با آسمان دوخت و آرام گفت : اونا خیلی قوی هستند نگران نباش .... باران تند و سیلآسا شروع به باریدن کرد و در یک پلکبهمزدن، لباسهای آنها را به تنشان چسباند.
گلولای زیر پای دخترک دهنکجی میکرد و او با هر قدم، تکیهاش را به دستان استخوانی جانگ بیشتر میکرد تا به قعر دره سقوط نکند. دانههای باران مثل شلاق بر شکم بزرگ و برآمدهاش میخورد و سرمای ناگهانی، لرزش بدنش را دوچندان کرده بود... دخترک به سختی و موهای که خیس به صورتش چسپیده بودند و با صدای ضعیفی خطاب به یونهی گفت : یون..هی جیهو رو بپوشن سرما میخوره ...
یونهی، در حالی که سعی میکرد با گوشهی لباس خیسش روی گهوارهی جیهو را بپوشاند تا نوزاد خیس نشود، سری تکون داد...
دخترک از وحشتِ آن صدای گوشخراش، جیغ کوتاهی کشید و چشمانش را بست گویی طبل مرگ را درست کنار گوشش میکوبیدند. نورهای لحظهای و بنفشرنگ صاعقه، برای صدم ثانیه چهرهی وحشتزدهی او و دستهای گرهخوردهاش روی شکمش را نمایان میکرد و بلافاصله همهجا در تاریکی مطلق فرو میرفت... انگار نگرانی زیاد بخاطر تهیونگ برای آن دختر بد پیش رفت ..
پایش روی سنگی خیس و پوشیده از گل، سُر خورد و تعادلش را کاملاً از دست داد. او با تمام سنگینیاش به جلو پرتاب شد و جیغ بلندی کشید که حتی صدای رعدوبرق را هم برید... چه لحظه ترسناکی بود چون به حدی تند صدای بلند غرش رعدوبرق دید و نگاه نگران تهیونگ را سمت آسمان کشید چشم هایش میبرید که از اشک نه از ترس بلکه از استرس و نگرانی زیاد بخاطر همسر حامله اش...
لحظهای بعد، صدای برخورد خشنی بلند شد شکم برآمدهاش با شدت به لبهی تیز و سرد سنگی بزرگ کوبیده شد. درد چنان جانکاه و ناگهانی بود که نفس در سینهاش حبس شد و چشمانش از حدقه بیرون زد.
یونهی و جانگ که با وحشت شاهد این صحنه بودند، همزمان فریاد کشیدند: نه!
یونهی در حالی که گهواره را در آغوش داشت، با چهرهای از جا در رفته داد زد: حالت خوبه؟ تو رو خدا حرف بزن!
جانگ بدون لحظهای درنگ، در حالی که زیر باران سیلآسا تعادلش را حفظ میکرد، با تمام توان به سمت دخترک دوید. او روی زمین گِلی زانو زد، لرزش دستانش را نادیده گرفت و شتابان شانه دختر را گرفت تا او را برگرداند. فریاد زد: دختر! صدامو میشنوی؟ طاقت بیار!..
دخترک اما، بیرمق و لرزان، فقط نالهای ضعیف کرد و دستش را به سمت شکمش برد؛ جایی که حالا دردی گزنده در آن میپیچید.. با ضعیف و صدای لرزاند زمزمه کرد ٫ تهیونگ... ٫..
جانگ با داد و سریع گفت : خیلی بد شد ضربهای خیلی بدی به شکمت خورد..سعی کن بلند شی.. دخترک با بغض جانگ به سختی به ان دختر لرزاند و خیس از باران کمک کرد تا بنشیند.. ولی این درد تمومی نداشت این شب سخت تمومی نداشت ...
دخترک حس کرد سیلابی گرمتر از باران از پاهایش سرازیر شد. نالهای کرد و با چشمانی وحشتزده به جانگ خیره شد. جانگ که لبهی لباس دختر را کنار زده بود، با دیدن خیسیِ ممتد و گرم، رنگش پرید و زیر لب گفت: کیسه آبش پاره شد... وقتش نیست، اما داره میاد!..
اولین قطرههای درشت و سرد باران بر صورت تبدار دخترک نشست و طولی نکشید که آسمان با خشمی تمامعیار دهان باز کرد یونهی چشم با آسمان دوخت و آرام گفت : اونا خیلی قوی هستند نگران نباش .... باران تند و سیلآسا شروع به باریدن کرد و در یک پلکبهمزدن، لباسهای آنها را به تنشان چسباند.
گلولای زیر پای دخترک دهنکجی میکرد و او با هر قدم، تکیهاش را به دستان استخوانی جانگ بیشتر میکرد تا به قعر دره سقوط نکند. دانههای باران مثل شلاق بر شکم بزرگ و برآمدهاش میخورد و سرمای ناگهانی، لرزش بدنش را دوچندان کرده بود... دخترک به سختی و موهای که خیس به صورتش چسپیده بودند و با صدای ضعیفی خطاب به یونهی گفت : یون..هی جیهو رو بپوشن سرما میخوره ...
یونهی، در حالی که سعی میکرد با گوشهی لباس خیسش روی گهوارهی جیهو را بپوشاند تا نوزاد خیس نشود، سری تکون داد...
دخترک از وحشتِ آن صدای گوشخراش، جیغ کوتاهی کشید و چشمانش را بست گویی طبل مرگ را درست کنار گوشش میکوبیدند. نورهای لحظهای و بنفشرنگ صاعقه، برای صدم ثانیه چهرهی وحشتزدهی او و دستهای گرهخوردهاش روی شکمش را نمایان میکرد و بلافاصله همهجا در تاریکی مطلق فرو میرفت... انگار نگرانی زیاد بخاطر تهیونگ برای آن دختر بد پیش رفت ..
پایش روی سنگی خیس و پوشیده از گل، سُر خورد و تعادلش را کاملاً از دست داد. او با تمام سنگینیاش به جلو پرتاب شد و جیغ بلندی کشید که حتی صدای رعدوبرق را هم برید... چه لحظه ترسناکی بود چون به حدی تند صدای بلند غرش رعدوبرق دید و نگاه نگران تهیونگ را سمت آسمان کشید چشم هایش میبرید که از اشک نه از ترس بلکه از استرس و نگرانی زیاد بخاطر همسر حامله اش...
لحظهای بعد، صدای برخورد خشنی بلند شد شکم برآمدهاش با شدت به لبهی تیز و سرد سنگی بزرگ کوبیده شد. درد چنان جانکاه و ناگهانی بود که نفس در سینهاش حبس شد و چشمانش از حدقه بیرون زد.
یونهی و جانگ که با وحشت شاهد این صحنه بودند، همزمان فریاد کشیدند: نه!
یونهی در حالی که گهواره را در آغوش داشت، با چهرهای از جا در رفته داد زد: حالت خوبه؟ تو رو خدا حرف بزن!
جانگ بدون لحظهای درنگ، در حالی که زیر باران سیلآسا تعادلش را حفظ میکرد، با تمام توان به سمت دخترک دوید. او روی زمین گِلی زانو زد، لرزش دستانش را نادیده گرفت و شتابان شانه دختر را گرفت تا او را برگرداند. فریاد زد: دختر! صدامو میشنوی؟ طاقت بیار!..
دخترک اما، بیرمق و لرزان، فقط نالهای ضعیف کرد و دستش را به سمت شکمش برد؛ جایی که حالا دردی گزنده در آن میپیچید.. با ضعیف و صدای لرزاند زمزمه کرد ٫ تهیونگ... ٫..
جانگ با داد و سریع گفت : خیلی بد شد ضربهای خیلی بدی به شکمت خورد..سعی کن بلند شی.. دخترک با بغض جانگ به سختی به ان دختر لرزاند و خیس از باران کمک کرد تا بنشیند.. ولی این درد تمومی نداشت این شب سخت تمومی نداشت ...
دخترک حس کرد سیلابی گرمتر از باران از پاهایش سرازیر شد. نالهای کرد و با چشمانی وحشتزده به جانگ خیره شد. جانگ که لبهی لباس دختر را کنار زده بود، با دیدن خیسیِ ممتد و گرم، رنگش پرید و زیر لب گفت: کیسه آبش پاره شد... وقتش نیست، اما داره میاد!..
- ۲۹
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط